بهنام خدا
"به همين سادگي" را ميتوان با "shall we dance? " مقايسه كرد. هم به جهت موضوع (روايت يك زن يا مرد خسته و خمود درون خانوادهاي بيتوجه) و حتي به علت و جود چند صحنه shall … كه عيناً در به همين سادگي تكرار شده!
خانواده آمريكايي و رقصدرماني
"مياي با هم برقصيم" روايت مرديست كه شغلش تنظيم وصيتنامه است، كاري كسلكننده. خانوادهاش
به ظاهر آرام است اما رابطهها چندان قوي نيست. همسرش توجه چنداني به او ندارد البته با اين توهم كه جان، مرد كمتوقعيست! دختر و پسر خانواده غرق در دنياي نوجواني خودند و رابطه صميمانهاي با پدر ندارند. در يكي از همين روزهاي كسلكننده جان با پولينا و كلاس رقصاش آشنا ميشود، جذبش ميشود و در كلاس رقص ثبتنام ميكند. پس از جرياناتي جان نشاط خود را بهدست ميآورد و در پايان خانواده بهبوديافته و شاداب دوباره انسجام گذشته را باز مييابد.
در جريان فيلم شخصيتهاي متنوعي تحليل ميشوند: دو مربي رقص باشگاه، دو هنرجوي رقص، همسر و دوست جان. فيلم به انگيزهها، شرححال، عملكردها، احساسات و پيشينه شخصيتها نقب ميزند و تحليل ميكند. روابط پولينا با پارتنر قبلياش مورد ارزيابي قرار ميگيرد. روابط مرد در درون خانواده به خوبي تحليل و آسيبشناسي ميشود. در پايان نوبت به ارائه راهكار ميرسد. هيچيك از شخصيتها منفعل نيستند، يا نميمانند. حتي همسر جان كه به ظاهر زن شكستخورده خانواده است، سريع ابتكار عمل را در دست ميگيرد و با روشهايي انسجام از دست رفته را باز مييابد و عشق را دوباره به رگهاي خانواده تزريق ميكند.
به همين سادگي، به همين بيهودگي
از اين طرف، به همين سادگي روايت زنيست با شاخصههاي اوليه دينداري (نماز و حجاب و..)، مادري دلسوز و همسري چشمبهراه! او خوب غذا ميپزد و با حوصله تزئين ميكند. فريزر پروپيماني دارد و با سوسكها مبارزه ميكند! نمونه كامل يك زن منفعل و البته باخدا! باشگاه و كلاس نقاشي رفته اما نيمهكاره رهايشان كرده، مثل شعرهايش. لحظات شادياش منحصر ميشود به فرورفتن در نوستالژي
كودكي يا ابتداي آشنايي. روش تربيتياش هم يا صبوريها و سرويسهاي بيجاست يا سرزنشهاي نابجا كه " هيچي نميشوي!" همسردارياش خلاصه ميشود در بزكدوزك كردن و خريدن كادوي قرمز قلب_قلبي! جرئت نميكند معماي خيانت همسرش را حل كند يا حتي به آن نزديك شود، ترجيح ميدهد تا آخر فيلم در توهم خيانت رنجور بماند. خودش را تا حد يك چلچراغ تنزل ميدهد و منتظر ميماند تا ديگران روشناش كنند! آخوندهاي تلويزيون هم که مسلما نميتوانند مشكلش (كه حتي بهدرستي معلوم نيست چيست!) را حل كنند.
فرهنگ آمريكايي و رقص به جان و خانوادهاش اين امكان را ميدهد كه خانواده را ترميم كنند، اما دين طاهره كوچكترين كمكي به او نميكند. فيلم حتي فرصت استخاره را هم به او نميدهد، مبادا كه آيهاي، نشانهاي يا اشارهاي راهگشاي او شود. دين طاهره در چادر و سجادهاش خلاصه ميشود و او حتي قادر نيست اعتقادش را براي پسرش تبيين كند تا حداقل از ظاهر مادرش شرمنده نباشد. انتظار براي جواب استخاره حتي مانع تفكر منطقي درباره مشكل هم ميشود.
طاهره اول به گريه ميافتد بعد براي التيام قرص ميخورد، به همين سادگي.
روانشناسي زنان چادري
از همسايهها كه بگذريم، فيلم حتي از پس شخصيتپردازي طاهره به عنوان محوريت داستان هم برنيامده.
در سينما و سيما معمول است كه چادريها فقير، بيفرهنگ يا زندانياند. يا مهندسيني روشنفكرند كه زورو(zoro)وار چادر سر ميكنند يا كماندوهايياند كه در نيروي انتظامي مشغول به خدمتاند! اخيراً هم با با آرايش عروس چادر هم ميشود سر كرد(اغما) و حالا هم كه يك زن چادري افسرده و منفعل به تمام معنا!
علاوه بر اين، در نوع پوشش طاهره تناقض هم وجود دارد. نميدانم ميركريمي تابهحال با يك زن چادري معاشرت داشته يا نه.
حجاب و رفتار طاهره در درون و بيرون خانه كاملاً متناقض است. در كوچه و خيابان، طاهره چادر را محكم زير چانهاش ميچسبد و گاهي به دندان ميگيرد. در برخوردهايش محجوب و گاهي خجالتي است. اما در درون خانه با لباسخانه و روسريازپشت بسته(؟!) در را باز ميكند و به همكار همسرش ميگويد: اين كاغذها را از من بگير! او هم كه ظاهراً مقيدتر از طاهره است ميگويد بذاريد اينجا، خودم برميدارم! من كه فكر نميكنم ميركريمي تجربه معاشرت با زنان چادري را داشته باشد!
با دردي اينچنين
تنها مزيت بههمينسادگي زنگ خطري است كه براي زنان خانهدار ميزند.
پيشرفت تكنولوژي و هجوم سرخكنها، انواع واشينگماشينها، ميكسرها، فستفود و ... به آشپزخانهها اگرچه بسيار عالي و هيجانانگيز بنظر ميرسد اما ممكن است براي خانهداران همان پيامدي را داشته باشد كه انقلاب صنعتي براي كارگران داشت: از خودبيگانگي و بيكاري.
وقت زنان ديگر پاي اجاقها و تشتها نميگذرد و اينجاست كه اين سوال مطرح ميشود: اين مازاد زمان كجا خرج ميشود؟!
آيا اين پيشرفت به نفع سالنهاي زيبايي، مراكز خريد، پارتيهاي خالهزنكي مدرن و خوشگذرانيهاي بيهوده تمام خواهد شد؟ يا مجالي خواهد بود براي رشد، بازسازي و ارزشگذاريهاي مجدد زنان توسط خودشان؟
