تبليغاتX
دنیای سه خواهر

 

به‌نام‌خدا

 

سرگيجه دلپذير

 

خودكاوي هورناي

داستان از آن‌جا شروع شد كه بانو كارن هورناي، از بزرگترين روان‌كاوان عضو انجمن روانكاوي، از اين انجمن اخراج شد. رؤساي اين انجمن متعصبانه بر عقايد فرويد در زمينه تأثير بلامنازع غرائز بر انسان پافشاري مي‌كردند و تاب تحمل هر انديشه‌اي غير از اين را نداشتند. ولي هورناي با رد برخي نظرات فرويد، ضمن پذيرش نظريه روان‌كاوي‌ او، مسئله تأثير عوامل اجتماعي بر انسان را پيش كشيد. پيش‌كشيدن همانا و اخراج همانا. اين شد كه هورناي به همراه اريك‌فروم و دوستان رفتند يك انجمن ديگر زدند و مكتب نئوفرويديسم را راه انداختند. (انگار هميشه اخراج به راه جديد منجر مي‌شود!) نئوفرويديسم مكتبي است با محوريت روان‌كاوي فرويد و البته با نفي تأكيد يك‌جانبه فرويد بر غرائز و ميدان دادن بيشتر به عوامل اجتماعي.

هورناي كتاب‌هاي خوبي نوشته از جمله "خودكاوي"، كه كتاب خوب و كاربردي‌ايست، حتي براي آنان كه روان‌شناس نيستند. 

 

fractal يكي از تفريحات دانش‌جويان رياضي نگاه كردن به فراكتال‌هاست!!

اين دين فراكتالي

از همين اول بگويم من نه عالم ديني‌ام نه روان‌شناس، پس تمام استنتاجات زير ممكن است چرت يا حتي پَرت باشد. اما تا اطلاع ثانوي آنچه مي‌خوانيد حداقل براي خودم معتبرند.

هرچه از پيچيدگي‌هاي ذهن و روان انسان ومهارت‌هاي زندگي و غيره مي‌خوانم (البته غير از آنهايي كه كاملاً مشخص است ريشه در اومانيسم دارد) به سرعت يك قرينه از متون ديني يادم مي‌آيد. تازه اين‌را مني مي‌گويم كه اطلاعات ديني‌ام غيرتخصصي است، ببينيد اگر يك عالم ديني بخواهد بنشيند اين‌ها را مثلاً تحت عنوان مهارت‌هاي زندگي ريز‌به‌ريز تحليل و تفسير كند و به زبان امروز دربياود و كاربردش را براي زندگي امروز پيدا كند‌(شايد درآورده‌اند، من خبر ندارم) چه گنجينه عظيمي خواهيم داشت. همان مني كه گفتم عالم ديني نيست(!) وقتي به نهج‌البلاغه نگاه مي‌كند فكر مي‌كند اگر كسي نهج‌البلاغه بخواند و بفهمد و دروني كند و عمل كند، حداقل يكي از نتايجش اينست كه مي‌تواند مطمئن باشد از لحاظ روحي_رواني سالم است، پاكِ‌‌پاك.

 

يك نمونه ساده

يكي از خطاهاي ارتباطي ذهن خواني (reading (mind است. شخص حين ارتباط با افراد سعي مي‌كند ذهنيتي كه پشت رفتارشان خوابيده را حدس بزند.

مثال ساده و معروف: آشنايي را در خيابان مي‌بينيد و سلام مي‌كنيد اما او جواب نمي‌دهد و رد مي‌شود.

خطاي ذهن‌خواني: اينكه فكر كنيم"چه آدم بي‌ادبي" يا "به من بي‌محلي كرد" يا " حتماً ازم بدش مياد" و ...

علت خطا بودن: شايد نشنيده يا فكرش مشغول بوده و ...

رفتار درست: صراحتاً ازش بپرسيم چه اتفاقي افتاده؟

 

با اينكه خيلي ساده و بديهي به‌نظر مي‌رسد اما اگر يك سرچ در 24 ساعت گذشته خود بكنيم خواهيم ديد شايد چندبار دچار اين خطا شده‌ايم. حتي ريشه بسياري از اضطراب‌ها، سوء‌تفاهمات و قطع‌رابطه‌ها همين خطاي بديهي است.

خب، اين خطا شما را ياد كدام دستور ديني انداخت؟

من ياد اين آيه افتادم: اجتنبوا كثيراً من الظّن إنّ بعضَ الظّن‌ إثم.

تازه اين ظاهر آيه است. گفته‌اند هر آيه بطن‌دربطن است. ما بچه‌هاي رياضي ياد فراكتال مي‌افتيم و سرمان از اين همه شگفتي گيج مي‌رود. يك سرگيجه دل‌پذير.

در روايات هم آمده: اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن , تا دليلى بر خـلاف آن قـائم شـود, و هـرگز نسبت به سخنى كه از برادرمسلمانت صادر شده گمان بد مبر, مادام كه مى توانى محمل نيكى براى آن بيابى.

خب اين از نكته‌هاي ارتباط. حين خواندن همين كتاب خودكاوي هم به اين نتيجه رسيدم اگر كسي همه دستورات اخلاقي دين را رعايت كند روح و روانش هيچ‌كدام از گره‌هاي مطرح شده در اين كتاب را نخواهد داشت.

 

يك توضيح شديداً ضروري

از آن زمان كه موج علم‌گرايي (علم با تعريف پوزيتيويسمي و اثباتي آن و يا همان علم تجربي‌محض منظورم است، نه آن علمي كه اسلام مي‌گويد نور است)عالم را برداشت، بعضي‌ها سعي مي‌كنند براي زيروبم دين هم دليل علمي بتراشند و تا نتراشند آرام نمي‌گيرند. مثلاً مي‌گفتند دانشمندان(؟!) تازگي‌ها كشف كرده‌اند كه حركاتي كه مسلمان‌ها در نماز دارند در واقع نوعي ورزش مطلوب و مفيد است. هاااا پس ببينيد نماز چقدر خوب و علمي است! هاااا چه دين خوبي...

در واقع مي‌خواستند براي دين، اعتبار علمي دست‌و‌پا كنند! غافل از اينكه دين خودش معتبر است و نيازي به دست‌و‌پا‌زدن‌هاي علمي_تجربي حضرات ندارد.

خب، اين همه را گفتم كه بگويم: آنجا كه در مورد دين فراكتالي‌مان گفتم منظورم اين نبود كه: هاااا.. چه دين خوبي، ببينيد روان‌شناسان هم تأئيد مي‌كنند! بلكه منظورم عكس اين است. يعني كه باباجان مارا چه به فرويديسم و نئوفرويديسم؟! برويم همان نهج‌البلاغه خودمان را بخوانيم، از سرمان هم زياد است به ولاي علي.

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:36 |

 

به‌نام‌خدا

 

مونوگرافي تخيلي!

 

مونوگرافي يا به عبارت خودماني‌تر وصف یک فرد یا واحد اجتماعی مثل خانواده، قشر، طایفه و غیره، یکی از روش‌های تحقیق در علوم انسانیست. محققِ مونوگراف‌کار برای اینکه مونوی یک فرد، قشر، طایفه و غیره را گرافی کند (!) می‌تواند از هر روشی استفاده کند، تصورش را بکنید، هر روشی!

در مورد گرافی فرد، یکی از این روش‌ها مطالعه دفتر خاطرات‌اش است.

مثلاً اگر بخواهد سیر تفکر، دل‌مشغولی‌ها، سبک زندگی و ... را در چند نسل متوالی مطالعه کند می‌تواند دفتر یادداشت‌های روزانه چندین نمونه از هر نسل را مطالعه کند تا دستش بیاید توی دلشان چی ‌می‌گذشته است. از آنجا که من از کجا دفتر خاطرات این همه آدم را گیر بیاورم پس تصمیم گرفتم هدهد تخیل را پروازی بدهم ببینم مونوگرافی‌اش چطور است! 

اسم ها، دانشگاه ها و غیره هم اتفاقی اند! 

 

مینا، ۱۷ ساله، کلاس یازدهم.

۴۷/۳/۷

امروز سهیلا یک بوردا آورده بود، واقعاً مدل‌هایش رویایی بودند. یک پیرهن یقه شمشیری دوخته بود. گفتم الگویش را بیاورد من هم بدوزم. مامان گفته دیگر از جلوی کاخ جوانان خیابون شاهرخ رد نشم، یه وقت یکی از این مست‌های لایعقل می‌آید بیرون و ناکارمان می‌کند. عصری با سهیلا از خیابان اشرف پهلوی رد می‌شدیم که زهره دختر همسایه قبلی را دیدیم. گفت ۲ ماه دیگر امتحان ورودی مدرسه عالی پارس است، از الان شروع کرده به خواندن. چه حوصله‌ها دارند مردم، وااالا. رادیو یک ترانه از خانوم (به سکون میم) مهستی پخش کرد... همان دفعه اول نصفش را حفظ شدم ایناها: تقصیر توس اگه توی می‌خونه‌هام... تقصیر توس اگه مث دیوونه‌هام... خیال نکن دارم تو عشق بازی در میارم... ببین چه کردی با دلم که دوست ندارم... فهمیدم مخم خوب کار می‌کند. شاید منم رفتم مدرسه عالی و خانوم دکتری شدم واسه خودم...مامان گفت طاهره خانم برای پسرش من را گفته. نمی‌دانم چطو شد یکهو پقی زدم زیر خنده، آبرویم پیش مامان رفت. نمی‌خواهم، چون فکر نکنم پسرطاهره‌خانوم دکتر باشد، اگر بود که آقای دکتر آقای دکتر مادر شوهره دنیا را برداشته بود. آره برای من خوب نیست، فردا من دکتر باشم و شوهرم نباشد مردم چی می‌گند؟!

 

پسرطاهره‌خانوم و مینا دوماه بعد رفتند شاه‌عبدالعظیم، به عنوان ماه‌عسل!

 

زینب، ۱۷ ساله، کلاس یازدهم

۵۶/۱۰/۱۰

امروز داستان ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی را خواندم، ماهی سیاه کوچولو گفت: می‌خواهم بروم آخر جویبار را پیدا کنم.

دیروز داداش علی کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" نوشته اوریانا فالاچی، چندتا از شعرهای حمید مصدق و حمید گروگان و چندتا از سخنرانی‌های دکتر شریعتی را آورده بود. از یکی از شعرهای مصدق خیلی خوشم آمد و حفظش کردم:

دل من،

خواب پروانه شدن می‌بیند

صبح‌گاهان خورشید

اولین تابشش از دیده‌ من

شبنم خواب مرا می‌چیند

داداش علی سعی داشت یک چیزی را لای کتاب‌هایش قایم کند که مچش را گرفتم. عکس آقای خمینی بود، اولش مقاومت می‌کرد اما وقتی به جان امام قسمش دادم گفت مال خودت. پشت عکس نوشتم:

از گریبان تو صبح صادق

می‌گشاید پر و بال

سخنرانی‌های دکتر را داشتم می‌خواندم که چشمم خورد به سخنرانی‌اش در مورد زن. واقعاً خدا دکتر را رحمت کند. رفتم مریم را هم صدا کردم که با هم بخوانیم و درباره‌اش حرف بزنیم. در قسمتی از این نوشته آمده بود: "اگر زن امروز دیوانه‌وار رنگ عوض می‌کند و خود را به شکل عروسک فرنگی (و نه زن فرنگی) در‌می‌آورد، باید آن‌سوی مرزها استعمار بیگانه را ببینیم و در این سوی مرز خودمان را که در این کار با او هم‌دستی کرده‌ایم، ما زن را فراری داده‌ایم و او به‌سادگی صیدش می‌کند"

دیشب داداش علی ساعت 12 آمد خانه، مادر داشت از دل‌شوره می‌مرد. وقتی آمد نای حرف زدن نداشت، می‌گفت از ساعت 3 ظهر با این کمونیست‌ها بحث‌شان گرفته و تا الان طول کشیده. دو تا کتاب هم با خودش آورده بود، یکی "کالبد‌شناسی چهار انقلاب" از کرین برینتون  و یکی "انسان تک‌ساحتی" از هربرت مارکوزه. البته گفت تو الان از این‌‌ها هیچی نمی‌فهمی، بگذار وقتی رفتی دانشگاه.

من و مریم تصمیم گرفته‌ایم سال آینده خودمان را برای امتحان دانشگاه ملی آماده کنیم، شاید همان رشته داداش علی، تاریخ.

مریم یک شعر زیبا از حمید گروگان برایم خواند که قسمتی از آنرا اینجا می‌آورم:

ـ دفتر تکلیف من خالیست ـ

من جواب پرسش آموزگارم را چه گویم؟

کو؟ کجا بنوشته‌ای مشقی که من گفتم:

هر شبی یک صفحه از آن داستان درد و درمان

                                                       قصه سرما و دندان

                                                                  سرگذشت گرگ‌ها با مرد چوپان

من جواب آموزکارم را چه گویم؟

        ... پس حسابت کو؟

        ... نمی‌بینم جواب آن همه تفریق و جمع و ضرب و

                                                                 تقسیمی که گفتم:

            مش حسن، جارو کش مسلول

                                                  ـ با شش سر عائله ـ

             در زاغه‌ای در کوره‌پزخانه، بباید کرد

                                                 تا شاید که خرجش جور دخلش آید

        ... نمی‌بینم جواب آن معمایی که گفتم:

                                              آن کدامین "یک" بود کورا برابر نیست با " یک‌های دیگر" ؟

         آری دفتر تکلیف من خالیست

                                   آنک این دستان من

                                   آن عهد و پیمان همچنان باقیست

                                   قلم بنویس...

                                    که من فردا معلم را چه گویم؟

راستی مریم برای خودش یک مقنعه دوخته، مقنعه همان روسری است که جلویش دوخته شده و قسمت چانه هم دارد و خیلی هم بلند است. به مادر گفتم برایم یک قواره چادر کیفی جنس خوب بخرد.

 

 

آرمیتا، 21ساله، دانشجوی ترم سه کاردانی علوم تربیتی، دانشگاه آزاد واحد ورامین.

۸۷/۲/۵

امروز بهاره رو دیدم، خدا شانس بده، مهندسی معدن اصفهان قبول شده. من هم اگه یک سال دیگه صبر می‌کردم و تغییر رشته نمی‌دادم الان مهندسی قبول شده بودم. اما دیگه کی حوصله‌اش رو داشت. غرض خوش گذشتنه که می‌گذره! دیروز با شادی رفتیم جلسه شعرخوانی دانشگاه، امیر و احسان و بهروزم بودن. کلی کم آوردم، از همون طرف رفتم ترجمه ترانه‌های پینک فلویدو خریدم، دفعه بعد با پیش‌مطالعه برم سر جلسه، هه هه هه.. شب یکی دوتا از ترانه‌هاشو خوندم بعد انداختمش طرف همون "گزیده آثار دکتر شریعتی" و " چه‌گوارا" یی که پارسال خریدم. فقط پول الکی دادم. مام یه دورانی عجب جوگیری بودیم‌هاا، ترم صفریه و هزار ندونم‌کاری، هه هه هه. بعد نشستم برا دومین بار سری فیلمای امریکن‌پای رو نگاه کردم. برا فردا از آرایشگاه وقت گرفتم واسه فرنچ، این‌دفعه می‌خوام از اون مدل سیاه سفیدا، عمودیشو کار کنم. واسه مشم از چهره‌پردازان وقت گرفتم، آدم یه کم پول بیشتر می‌ده عوضش بعدش افسردگی نمی‌گیره.

شادی می‌خواد بره ست کامل zara بخره، از وقتی بم گفته بدجوری روحیه‌امو از دست دادم هه هه هه... این مش و فرنچ واقعاً واسم لازم بود. واسه کافی‌شاپ هفته بعد که هم بچه‌های ورودی هستن هم چندتا از خوش‌تیپای ترم بالایی، هم لازم بود.. هه هه هه.. دیروز اشکان زنگ زد، جواب ندادم‌، نمی‌دونم چطو نمی‌فهمه دیگه نباید زنگ بزنه؟ ... تا ببینیم هفته بعد چی‌کار می‌کنیم.. هه هه هه..

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:52 |

به‌نام‌خدا

 

 

استاد با وجدان1

 

بچه‌های ریاضی‌محض استادی داشتند که گاه کارهای عجیبی می‌کرد. نام استاد که مقامی بود مسئول، گمان نکنم هیچ‌گاه از خاطر این بچه‌ها پاک شود.

اولین‌بار وقتی شناختمش که برای پیگیری بعضی امور صنفی خوابگاه، دل به دریا زدم و رفتم سراغ سرچشمه. وقتی از شورای صنفی و امور دانشجویی دیگر ناامید شده بودم.

استاد در اتاقش بود، در زدم و وارد شدم، بعد از سلام و احوال‌پرسی بدون مکث مشکلات را پشت هم ردیف کردم. حرفم که تمام شد عکس‌العمل استاد چنان بود که یک لحظه شک کردم نکند منظورم را نتوانسته باشم برسانم. نکند استاد فکر کرده من کفش‌هایش را واکس زده‌ام! استاد درست شبیه خودم، بدون مکث، پشت سر هم از من تشکر می‌کرد که آمده‌ام و مشکلات را دارم برایش می‌گویم! در این بین من فقط فرصت می‌کردم بین حرف‌های استاد بپرم که: خواهش می‌کنم استاد... کاری نکردم.

ازم قول گرفت بعد از این هم مشکلات را بنویسم و فقط‌و فقط به خود او بدهم. البته تذکر هم داد، حتی روی یک تکه برگه کوچک! سر‌آخر هم گفت: دخترم اجرت با سید‌الشهدا!!

شب وقتی به خوابگاه برگشتم باز در نهایت تعجب دیدم اثری از مشکل پیش آمده نیست، مشکلی که یک ماه بود غیرقابل‌حل می‌نمود! اجر شما هم با سید‌الشهدا استاد!

تازه الان می‌فهمم حرف استاد (حواله کردن اجرم به سیدالشهدا! ) چیزی نبود جز تفسیر این حدیث از پیامبر که "هر کس صدای مطالبات مردم را به حاکمان برساند، اهل بهشت است و در روز قیامت ثابت قدم است."

بچه‌های دیگر هم پس از مدتی استاد خود را شناختند. شبی که در خوابگاه خواهران تا ساعت دو صبح به درددل‌های گاه کسالت‌آور بچه‌ها گوش می‌داد، در حالی که او هم می‌توانست در آن ساعت از شب، خانواده، استراحت، کار، مطالعه، دل‌مشغولی و ... داشته باشد، مثل بقیه در ساعات دیگر روز.

آن شب از هر دری سخنی رفت، از مشکلات آموزشی گرفته تا فرهنگی و صنفی. یکی از بچه‌ها تصادفی گفت: استاد تأسیساتی‌ها کارشان را درست انجام نمی‌دهند، به‌موقع نمی‌آیند. همین الان که ما داریم حرف می‌زنیم شیر آب یکی از طبقات هرز شده و آب مشغول هدر رفتن است. چند دقیقه بعد چشمان خواب‌آلود و بهت زده بچه‌ها شاهد استادی بودند که آستین بالا زده و سعی می‌کند کاری برای شیر بکند که آب هدر نرود حداقل. بیشتر شبیه رویاست اما واقعیت دارد.

بعضی‌ها آن شب تا صبح بیدار بودند. درسی که استاد داده بود را مرور می‌کردند. استاد اگر چه تخصص در جبر2 داشت اما آن شب اختیار را به ما آموخت. آموخت انسان مختار است انتخاب کند وجدان، مسئولیت و جوانمردی را، یا عافیت‌طلبی، سهل‌انگاری و کم‌کاری را. استاد صمیمی بود و پرجذبه. آنقدر صمیمی که بتوانیم توی محوطه راهش را بدون وقت‌قبلی‌‌، سد کنیم و بگوئیم استاد فلان مشکل پیش آمده و آنقدر پرجذبه که همان لحظه فریاد بزند بر سر مسئول‌مربوطه که این بچه‌ها چه می‌گویند؟ هنوز این مشکل حل نشده؟

دکتر مردانگی را در کدام مکتب آموخته بود نمی‌دانم، اما پیدا بود درسش را خوب بلد بود.

 

 

***

 

۱ـ این متن رو دقیقاً اردیبهشت 85 برای نشریه دانشجویی نوشتم، که در واقع مقدمه‌ای بود بر گله‌گزاری‌ای کلی، که یعنی آی دیگر مقامات بی‌مسئولیت، ببینید و یاد بگیرید! یادش بخیر.

۲ـ جبر ۱و۲و۳، سه تا از واحدهای پرطمطراق رشته ریاضی مغز می‌باشد.    

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:9 |

 

جدایی

 

 

هرچه اصرار کردم بگذارند دو هفته دیگر هم پیش من بماند، گفتند نمی‌شود، هر جائی قانونی دارد، دیگران هم حق و حقوقی دارند، یک ماه است پیش شماست.

مرده‌شور این قوانین لعنتی را ببرند، یک جو عاطفه سرشان نمی‌شود. حالا باید می‌بردم و تحویلش می‌دادم، اما من که هنوز ازش سیر نشده بودم! چاره‌ای هم نبود.

برای آخرین بار بوئیدمش، بوی خوش کاغذ کهنه می‌داد. بهش گفتم با تو زندگی من یک‌جور دیگری بود، هیچ وقت فراموشت نمی‌کنم. گرفتمش جلوی مردی که پشت کامپیوتر نشسته بود.

ـ بفرمائید، این کتاب این هم کارت عضویت.

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:36 |