بنامخدا
آفرینها بر تو بادا ای خدا
خداوند که هیچ چیز را در حق ـ نداشته ـ ما کم نمیگذارد، در حق نداشته من به لحاظ "دوست" سنگ تمام گذاشته. بطوریکه علیالدوام یکی پس از دیگری دوستان شدیداً خوب نصیبم کرده.
دست سرنوشت
با ناتانائیل و خواهر س.شمس توی ایستگاه مترو قرار داشتیم. خب، طبق معمول یک ربع دیر رسیدم، اما انگار هیچ کدام از دوستان هم نرسیده بودند. با س تماس گرفتم و متوجه شدم ساعتم به دلائل نامعلوم از جمله دست سرنوشت یک ساعت جلو است! بنابراین نه تنها یک ربع دیرتر، بل ۴۵ دقیقه زودتر رسیده بودم. خب، حالا باید راهی برای پر کردن اوقات فراغتم پیدا میکردم.
۴۵ دقیقه با پلیس مترو
در همین اثنا بود که یکی از دوستان نزدیک دوران دانشگاهم ( نمیگویم دوست صمیمی چون فاز فکریمان زیاد به هم نمیخورد و حرف هم را زیاد نمیخواندیم) را دیدم. آزاده دختری بسیار خوشاخلاق و مهربان، صاف و صادق، شدیداً سازگار و بساز و کمی محافظهکار بود. از آن نوع دخترهایی که حتی در محیطی مثل خوابگاه با آن همه آدم مختلفالالوان لب به اعتراض نمیگشود، مگر به کجایش میرسید. بعد از فارغالتحصیلی هم آزاده به استخدام ناجا درآمد!! آزاده و این کارها؟!! دست سرنوشت است دیگر!
بعد از کمی سلام و مخلفات و تو کجایی و به کجا میروی آخر، فهمیدم آزاده در واقع جائی نمیرود بل در حین مأموریت است. تکلیف اوقات فراغت من هم روشن شد.
عملیات با سیستم random !
آزاده بود و یک همکار خانم دیگر که یک آقای لباس شخصی و یک سروان و دو سرباز ساپورتشان میکردند. باید جلوی دستفروشهای مترو را میگرفتند، جیببرها را شناسایی و دستگیر میکردند و یکی دوتا وظیفه جانبی دیگر، که ولش کن! ( مثلاً اگر آقایی میآمد قسمت خانومها بهش میگفتند برود طرف خودش و... (؟! ))
آزاده و همکارانش دقیقاً نسبت به کارشان توجیه بودند، پیدا بود با "اعتقاد" این کار را انجام میدهند.
یک خانوم را که چند کیسه شبیه بساط فروشندههای دورهگرد مترو دستش بود، شناسایی کردند. چون به اخطار آزاده و همکارش توجهی نکرد سروان وارد عمل شد و درست مثل اینکه مجرمی را گرفته باشد از کیسه زن بیچاره گرفت و کشانکشان آوردش بیرون. زن التماس میکرد که "بهخدا فروشنده نیستم" فروشنده بود. اگر نبود مقاوت و حالا چنین التماس نمیکرد.
انگار قلبم را چنگ میزدند، انگار غم تمام فقر و تبعیضهای طول تاریخ مجسم شده بودجلوی چشمم، جای آزاده بودم مینشستم همان وسط و هایهای گریه میکردم.
چرا؟ با آن زن و دیگرانی که معلوم نیست کدام زخم لاعلاج به این کار وادارشان کرده، چرا باید اینطور برخورد میشد؟
آزاده در فواصل آمدن قطارها کنارم مینشست و سعی داشت فلسفه اینکه چرا جلوی اینها را میگیرند را برایم بگوید:
--- مردم وقتی کیف پولشان را برای پرداختن به این فروشندهها درمیآورند جیببرها محل کیفها رامیبینند، فضا هم شلوغ و همه سرگرم دیدن جنسها هستند و جو برای جیببری فراهم میشود (زهرا: خب، جلوی بانک هم دزدی میشود، بانکها را باید بست؟ در فروشگاهها هم مردم سرگرم خریدند! – البته اینها را آنجا به آزاده نگفتم، چون تا آزاده حرفش تمام میشد قطار بعدی میآمد!)
--- اخیراً عکسهایی از خریدو فروش مترو توی اینترنت منتشر شده که به شأن مترو ضربه میزند.
( ز: آه خدا، مسخرهترین استدلالی که میشد کرد، شأن مترو زمان تعطیلی ادارات که مردم کلأنعٰم توی قطار چپانده میشوند، در خطر است نه الان که زن بیچاره دو قلم جنس میفروشد و با شرافت امرارمعاش میکند. از آن گذشته میتوانند جلوی فروش بعضی اجناس را بگیرند، نه اینکه اینطوری...)
--- یک دختری را گرفتیم فوق لیسانس گرافیک بود و آمده بود توی مترو زیورآلات میفروخت، دیگر هر کسی سوءاستفاده می کند.
(ز: خب شاید آن یک نفر با فوق لیسانس گرافیک که رشته پردرآمدی هم هست، مشکل هیستریک یا نوروزیک داشته که آمده دستفروشی. وگرنه اغلب این زنان متعلق به اقشار پائین و کمدرآمدند که هیچ تخصص و توانایی دیگری برای امرارمعاش شرافتمندانه ندارند وگرنه هیچ کس عاشق همچین کاری نیست.)
--- یک خانمی شیرینی خانگیهای خودش را آورده بود مترو میفروخت، هر کسی یک چیزی دست میگیرد و میآید مترو. نه مالیاتی میدهند و نه عوارضی. درآمدشان هم خیلی بالاست.
(از اولش همین را بگو عزیزم، همان قضیه کوتاهترین دیوار، اینها دیگر مثل کارمندان و کارگران نیستند که مالیاتشان هرماه صاف بیاید توی فیش حقوقی. از طرفی از آن دسته هم نیستند که مالیاتشان را طور دیگری صاف میکنند. پس محکومند.)
سیستم عملیات هم بصورت random بود! یک وقت یک دستفروشی توی مسیر پلیس بود و به چشمشان میآمد ، بعضی وقتها هم نبود و نمیآمد. بیچاره دستفروشهای توی چشم.
۴۵ دقیقه اوقات فراغت ما هم با پریشانی و عذاب به پایان رسید. کمکم سروکله ناتانائیل و س هم پیدا شد از آزاده و گروه کذائیشان خداحافظی کردم.
شهریوریها و اسفندیها
این ناتانائیل ما خیلی از حالات و رفتارهای آدمها را به طرز شگفتانگیزی با ماه تولدشان تبیین میکند.وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم گفت: تو چون اسفندی و متعاقباً بدون شک حساس هستی چنین نظری داری! ( البته ناتانائیل تنها آدمی است که معتقد است من حساسم!) بعدش با استدلالهایی آکادمیک و منطقی شهریوری دلائلی برای موافقتشان با این طرح آورد که آخر هم قانع نشدم. میگفت: مباحثی در روانشناسیاجتماعی امروز مطرح شده که سعی در کاهش فشارهای محیطی مثل تبلیغات ناخواسته دارد. وقتی شهروندی توی مترو نشسته یا در حال رانندگی در اتوبان است ذهنش نباید توسط تبلیغات مورد حمله واقع شود و یا توسط فروشندههای دورهگرد استرس خرید به او وارد شود.
من فکر میکنم ما به قد واندازه این حرفها شیک نیستیم. این ترافیک سنگین، تبلیغات ۵دقیقهای تلویزیون وسط فیلمها، حملونقل عمومی نامنظم و ناکافی، حاشیههای شهری که هنوز از امکانات اولیه محرومند و خیلی از این دست برای ما مطرح است نه دیوار کوتاهی مثل فروشندههای مترو.
+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت
20:22 |