چند دقیقه با زرتشتی ها (1)
چند روز پیش:
از محله زرتشتی ها ( خ 30 تیر ) رد می شدم. با خودم گفتم : واااای خدایا زرتشتم شد دین؟ کی الان دیگه پیرو زرتشته؟ خدایا شکرت. مگه ما چقدر با اینجا فاصله داریم؟ اگه من تو یکی از خانواده های زرتشتی به دنیا می آمدم چی می شد؟ کی حال تغییر دین داشت؟ وااای خدا چه رحمی کردی. خدایا تو که تا اینجا این همه مرام کُشمان کرده ای، از اینجا به بعدش را هم خودت به خیر کن و ما را شیعه بخواه ( آرزو بر جوانان عیب نیست )
توجه توجه
راهنمای مطالعه متن! :
اینهایی که توی پرانتز هستند توی دلم گفته ام و اینهایی که رنگی هستند هم توضیح اند. برای کوتاه شدن بعضی حرف ها رو هم حذف کردم.
چند دقیقه با زرتشتی ها (2)
دیروز توی مترو:
یه دختره نگا نگا می کرد. لبخند زد، منم یه لبخند زدم ( می خواد سر حرفو باز کنه هااا )
دختره: اهه
من : هه
دختره: می تونم یه سوالی بکنم؟!
من: ( با توجه به اینکه به سرو وضعم نگا می کنه ، حتما می خواد از چادر بپرسه)بله، بفرمائید؟
دختره : سخت نیست؟ اشاره به چادر و اینها.
من : ( نگفتم؟! ) نه، عادت کرده ام... یه کم مکث، برای اینکه ادامه بده : البته نسبت به روسری باز و اینها چرا سخته.
دختره: من فکر می کنم خیلی سخته.. برای من سخته، خیلی.
من: شما مگه تا حالا مثل من ندیدید که انقدر تعجب می کنید؟ زیاده که.
دختره: نه، من ندیدم، خیلی کمه.. نه خیلی کمه. آره
من: اِ اِ...
یه نگا انداختم تو مترو، می خواستم یه نمونه نشون بدم، اما فقط یه خانوم مسن چادری بود. به خودم گفتم: لابد ندیده دیگه، گیر چرا میدی؟!
من: خب. چی بگم؟! نمی دونم والا.
دختره: شیعه هستین؟
من: ( وااا معلومه که شیعه ام، یعنی قیافه ام به سنی ها می خوره؟!!! ) بله!! یعنی بهم نمیاد شیعه باشم؟
دختره: چرا میاد.
من: ( آهااا ، حتما خودش شیعه نیست) شما شیعه نیستید؟
دختره: نه، زرتشتی ام.
( در حالی که هیجان زده شده ام: وااای خدا من تا حالا یه زرتشتی رو از نزدیک ندیده بودم. آخ جون الان ته توی زرتشتیارو در میارم. در این لحظه بود که بخش " گیر سه پیچ" شخصیتم شدیداً فعال شده بود، قابل توجه ناتانائیل )
من :جداً ؟ تو محله زرتشتیا هستین؟ 30 تیر؟
دختره: نه سید خندانیم.
من: آها.
انقدر حرف زدم باهاش اصلا یادم رفت بپرسم اسمش چیه. به خاطر همین از اینجا به بعد به جای من می نویسم " زه " و به جای دختر زرتشتیه می نویسم " زر "!
زر: با یه جوون شیعه آشنا شدم می خوام باهاش ازدواج کنم.
زه: اِ اِ ، یعنی مسلمون می شید؟
زر: اوهوم.
زه: اِ ِاِ . جدددداً؟ خودتون دوست دارین یا به خاطر ازدواج؟ خانوادتون چی ؟ راضی اند؟ چه جوری؟
زر: نه راضی نیستن. نمی ذارن. آره خودم دوست دارم مسلمون بشم. اسمشم محمده، اون باهام در مورد اسلام صحبت کرده ،خیلی دوستش دارم . این جمله رو با لهجه زرتشتی سه بار پشت هم تکرار کرد. یعنی اگر دو دقیقه بهم زنگ نزنه یا اس ام اس نده اعصابم خورد می شه.
گفته باید چادری هم بشم. من فکر می کنم خیلی سخته.
اونهایی که رو چادر اینقدر تاکید دارن دو دسته اند : یا خیلی مذهبی اند یا خیلی سنتی.
زه: اِ یعنی انقدر مذهبیه؟ یا به خاطر جو خانوادش می گه؟
زر: نه خیلی مذهبیه.
زه: اِ چه جالب، کجا با هم آشنا شدین؟
زر: تو دانشگاه، پزشکی تهران می خونم. یه بار توی کلاس، بین بچه ها بحث اسلام شد، من بهشون می گفتم ما زرتشتی ها به تمام ایین هامون عمل می کنیم اما شما مسلمونا، البته خیلی ببخشیداا می گید باید نماز اول وقت خوند اما من نمی بینم، می گید باید حجاب داشت اما من نمی بینم، می گید باید روابط محدود داشت اما هر کاری می کنید بعد می گید ما جوونیم! این که نمی شه.. بعد محمد حرف زد، خیلی خوب صحبت کرد در مورد اسلام و زرتشت، من خیلی خوشم اومد بعد خودم رفتم بهش گفتم در این مورد بیشتر باهام حرف بزنه، خیلی از تفکرش خوشم میاد. خیلی خوبه، تو روابطش، دیدم خیلی خوبه...
منظورش این بود که محجوبه
زر: الانم با من اصلاً بیرون نمیاد، فقط در حضور خانوادش با من حرف می زنه!
زه:چه بامزه. بعد اون وقت پدرتون اجازه میده مسلمون بشید؟ یا شما اجازه پدر که نمی خواین واسه ازدواج؟ نه؟ هه آها چرا می خواید الان شما مسلمون می شید واسه شما می خواد نه؟
زر: آره می خوام. ولی نمی ذارن ...نمی دونم چی کار کنم، دعا کنید.
( اِ چه بد، باید واسه اینا یه کاری بکنن بشه بدون مراجعه به دادگاه و داد بیداد مسلمون بشن ، این جوری که نمی شه که )
زه: حتماً . ایشالا مسلمون می شید!
( می دونه ایشالا یعنی چی؟!)
زه: بعد این آقا محمدتون از حجاب و اینها نگفته براتون؟ بگید بگه خب ... اگه فلسفه و لذتش رو بدونید سخت نیست هااا
زر: چرااااا خیلی میگه .. میگه حجاب ارزش زن رو می بره بالا .. خیلی میگه...
احساس کردم فارسی رو سخت حرف میزنه و نمی تونه خوب منظورش رو برسونه ( افرادی که با این قسمت مشکل دارند حتماْ کامنتی که در این مورد گذاشتم رو بخونند مرسی )
زر: ولی من می گم همه اون چیزایی که می گی رو من دارم...
همراه با یه لیخند ملیحی ادامه داد:
می دونید من عادت ندارم، همیشه دامن می پوشم، حتی تو دانشگاه. نمی تونم شلوار و اینها بپوشم. سخته، ولی خیلی دوستش دارم، به خاطر اون..
این جمله رو هر دو دقیقه یه بار تکرار می کرد
زه: حالا ایشالا درست میشه. نترس بابا، زیاد سخت نیست!
زر: آره شما که مسلمونید دعا کنید.
زه: ( واااای ناااازی، همین اعتقادات رو داشتی که الان داری مسلمون می شی دیگه ) حتماً حتماً.
زه: قبلشم دوست داشتین مسلمون بشین؟ تمایل داشتین به اسلام؟
می خواستم بدونم چه زمینه ای داشته که حالا خدا به این شکل هدایتش کرده:
زر: آره، دوست داشتم در موردش بدونم.
دیگه کم کم داشت خودشو جمع و جور می کرد مثل اینکه می خواست پیاده بشه.
زر: برام دعا کنید شما که مسلمونید.
زه: (هه، اگه بااااشیم) باشه حتماً . ایشالا مسلمون می شید و هر چی خیره واستون پیش میاد.
زر: قربونت برم.
زه: ( اِ اِ اینام می گن قربونت برم) خدا نکنه! خدانگهدار
زر: خدافظ
زه: ( کجا می ری بابا، بیا بشین تازه داشتیم حرف میزدیم ! ) خدافظ شما.
خب. تموم شد. در کل خیلی دختر ناز و مهربونی بود، من که خیلی ازش خوشم اومد. فکر نمی کردم زرتشتی ها اینقدر زود با آدم بجوشند، چند باری که تو همون مسیر 30 تیر تو اتوبوس زرتشتی دیده بودم، احساس می کردم با توجه به اینکه تعدادشون هم خیلی کمه کلاً آدم هایی باشند که زیاد با خارج از خودشون رابطه برقرار نمی کنند.
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی
به نظرم خدا می خواست یه چیزی بگه، البته من که لسان الله نیستم، اما هر 5 دقیقه مترو میاد، چرا من باید سوار اون مترو بشم؟ چرا باید قسمت عقب قطار سوار بشم؟ اون همه صندلی اونجا خالی بود، چرا من باید برم عدل پیش این دختره بشینم؟! از اون طرف هم چرا اون دختره باید این مترو رو سوار بشه، چرا قسمت عقب؟! چرا همون صندلی؟! لابد حکمتی داشته!
به نظرم خدا می خواست بگه:
زهرا
تو لازم نکرده واسه زرتشتی ها اظهار تاسف کنی، هر کس خدایی دارد و من "یهدی من یشاء" هستم، تو بهتره بری نگران دین و ایمون خودت باشی که یه دفعه چش وا نکنی ببینی مسلمونیت پریده، ok ؟


