بنام خدا
پرچم افتخار
یکی از دوستان خوبم ( وبلاگ ناتانائیل) تو وبلاگش چند روزیه مطلبی گذاشته در مورد نگاه و رفتار بد جامعه نسبت به زنان محجبه. علاوه بر مطالب وبلاگ خانوم های محجبه کامنت گذار هم در مورد تجربیات مشابه خود در این مورد گفته اند.
راستش برای من خیلی عجیب بود چون من دقیقاً برعکس حس اون خانم ها رو داشتم. چند جمله از اون متن و کامنت ها را ذکر می کنم:
" آن وقت است كه اگر دختري با چادر وارد اتوبوس شد، تمام چشمها با تعجب و گاهي اكراه به سوي او برمي گردد... و دختر چادري حس ميكند زير بار سنگين آن همه نگاه در حال له شدن است... و به تدريج نه تنها از راه رفتن در خيابان هاي پر از دختران و پسران رنگ وارنگ، و خريد از مراكز خريد پرزرق و برق و مجلل، و قدم زدن در پاركهايي كه بايد از تمام گوشه هاي خلوتش حذر كرد، كه حتي از سوار شدن به اتوبوس هم عذاب مي كشد..."
"پس، فارغ از هرگونه محافظه كاري، چه شده كه به تدريج «رنگ كرده ها» بيش از «پوشيده ها» در ميان توده ي مردم مورد احترام و توجه قرار مي گيرند؟!!"
ویا یکی از کامنت ها:
" اگر بدونی چند ساله که حسرت خيلی چيزا رو ميخورم اما به خاطر نوع نگاه ديگران به چادرم به خودم حرومشون کردم... اين قضيه تو مغازه رفتن و جواب نگرفتن يا بی اعتنايی ديدن که ديگه خيلی تکراری شده.. بابا يه سينما.. از اون بيشتر تئاتر رفتن هم برای امثال من به چشم بعضی ها جرمه.. يه جوری نگاه ميکنن انگار يه انسان اوليه اومده نزديکشون!!! تو دانشگاه نميدونی چه چيزايی رو از دست دادم چون چادر داشتم.. ( تازه دانشگاه ما خوب بود و استثنائا دوتا امتياز هم واسه خاطر چادر گيرمون اومد) پارک.. سينما.. کافی شاپ..تئاتر ... کنسرت..."
من واقعا به خاطر حجابم به خودم افتخار می کنم. شاید باورتون نشه اما چادر اعتماد بنفس من رو بالا می بره. باز هم شاید دور از ذهن بیاد اما من بیشتر دوست دارم تو محل هایی رفت و آمد کنم که باحجاب توی اونجا نباشه! نات اونلی به هیچ وجه احساس "له شدن" نمی کنم بات آلثو وقتی توی اون مکان ها راه می رم شاید به نظرتون عجیب بیاد، گاهی دستی از روی عشق به چادرم می کشم و حتی لمس کردن چادرم هم برام لذت بخشه!
توی دانشگاه هم بیشتر از رفتن به دانشکده هنر لذت می بردم تا بودن توی دانشکده انسانی! چون توی دانشکده هنر اکثر خانوم ها هنرمندند در خودآرایی و تو دانشکده انسانی به خاطر وجود رشته هایی مثل الهیات، فوج فوج دختر چادری یدخلون فی کلاس می کنند.
بودن در جمع بی حجاب ها نوعی احساس تشخّص به من می ده. نه اینکه خودم رو نسبت به بی حجاب ها برتر بدونم. نه. اتفاقاً اغلب در این مواقع به خودم نهیب می زنم که " زهــــــــرااااا ( صدای وجدانمه ) بدان و آگاه باش که شاید این زن عاقبت به خیر و آمرزیده شود و تو اندر خم کوچه های نفسانیات بمانی. زهراااا خیـــــــــــلی خطرناکــــــه زهراااا" .
نمی دونم شاید هم نوعی غرور باشه، اما هست، آره حتی می تونم بگم نسبت بهش حس غرور می کنم. ( یه ترانه ای هس اصفهانی می خونه: از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم . همون )
حتی یکی از آرزوهام اینه که تو خیابونای یه کشور غیر مسلمون قدم بزنم باحجاب. ( البته دوست ندارم واسه همیشه اونجا زندگی کنم هــاا. فقط دوست دارم یکی دو ساعتی قدم بزنم بعد برگردم ایرون خودمون. نه اینکه حالا ایران ( خاصه قربونش برم تهران ) خیلی مسلمونه ها. نه. همین که دم غروب اذون موذن زاده اردبیلی تو کوچه خیابوناش می پیچه واسه من کلـــــــــیّه ( نه اون "کلیه" ها این یکی کلیه! ))
در مورد نگاه های دیگران هم ، من تا حالا فکر نکرده ام که کسی به خاطر حجابم من رو تحقیر می کنه. اگر برخورد بدی هم بوده اولاً اصلاً من رو ناراحت نکرده ثانیاً همیشه به آدمی که این کار رو کرده به چشم یک انسان مشکل دار نگاه می کنم. آدمی که کسی رو به خاطر عمل به دستورات دین تحقیر می کنه به نظر شما مشکل دار نیست؟ تا بحال هم زیاد پیش اومده که کسانی در مورد چادرم اظهار نظر کردند، مثلا گفتن : "واااای چقدر سختــــــــه .. وااای چـــــــــجوری سر می کنی. گرمت نیـــــــــست؟ ما که اعتقادی به این کارها نداریم این کارها چیه؟ و .. "
اما من همیشه این رو به حساب تحسین می گذارم نه تحقیر. نمی دونم شاید هم بنده های خدا واقعاً می خواستن تحقیر کنن من برعکس برداشت کردم.
نمی دونم ریشه روانشناختی این حس چیه. شاید به خاطر این باشه که من کلاً به قضاوت افرادی که نمی شناسمشون یا ازشون خوشم نمیاد یا قبولشون ندارم، در مورد خودم وقعی نمی نهم و برام مهم نیست چی فکر می کنند در مورد کارهام.
شاید هم به خاطر کتاب هایی باشه که در مورد منزلت زن در اسلام و حجاب خوندم. کتاب های غرورانگیزی بوده اند. شاید هم تاثیر سخن سخنرانی هایی باشه که در این مورد صحبت کرده اند. ( سه هفته پیش پای سخنرانی یه خانوم تازه مسلمون فرانسوی نشسته بودم بعد جلسه به خاطر وجود همچین دینی در عالم هستی، شدیداً نسبت به بودن در عالم هستی به خود می بالیدم!! ) شاید هم در یک وبلاگ مطلبی در این مورد خونده باشم!!
در مورد داستانی هم که ناتانائیل عزیز تعریف کرده باید بگم، من در مورد مردهای این مدلی، فکر نمی کنم که اونها بی فرهنگند بلکه فکر می کنم اونها ضعیف النفس و هوسباز هستند. چون از ارزش گزاری افراد میشه فهمید چه در سردارند. به نظر شما وقتی مردی با زن محجبه یک جور رفتار می کنه و با زن بی حجاب جور دیگه، هدفش چیه؟ آیا نه اینست که او از زن محجبه ناامید است؟!!
این ناامیدی فی الواقع من رو به خودم امیدوار میکنه!
در مورد رفتن به جاهای مختلف هم باید بگم من همـــــه جااا می رم، بجز جاهایی که به قول ملّاها برای خودم مفسده به همراه داشته باشه. کوه، پارک، سینما، آیس پک، فروشگاه، باشگاه، دانشگاه...
همه اینا + چادر. به برکت جمهوری اسلامی الان دیگه تقریباً همه جا امن و امانه.
حتی می تونم بگم در دانشگاه، من یک "واتو واتو" به تمام معنا بودم ( واتو واتو اون کارتنه بود که یه دفعه زیاد می شد و همه جا وجود داشت ) جالبه بدونید تو بعضی از برنامه های دانشگاه ( علی الخصوص برنامه های سیاسی اجتماعی ) فقط دخترهای محجبه شرکت می کردند. مثلاً یادمه تو یکی از برنامه های سیاسی که اتفاقاً از طرف بچه های تحکیمی هم برگزار شده بود فقط 6 تا دختر چادری ( اون هم از نوع بسیجی و انجمن مستقلی ) بودیم که شرکت کرده بودیم! دوستان دیگه سرشون لابد گرم چیزای دیگه بوده.
سخنی با زنان محجبه، همسران و خانواده های آنها:
باحجابان جهان متحد شوید
عزیز دل انگیز، اگه الان می بینی قله های درکه و توچال توسط بی حجاب ها فتح شده
اگر حس می کنی پارک جای تو نیست چون همه به رنگ تو نیستن
اگر وقتی با چادر تشریف می بری استخر یه مدلی بهت نگا می کنن
اگر تو کافی شاپ احساس غربت می کنی
اگر تو شهر خودت فکر می کنی تو کوچه های مدینه داری راه می ری
اگر توی اتوبوس احساس می کنی زیر چرخای اتوبوسی و داری له می شی
اگر حالا مجبوری خودتو از لذت نوای موسیقی دلخواهت تو کنسرت محروم کنی
تقصیر خودته عزیز دلم. یعنی تقصیر خودمونه.
از بس که همه جارو به خودمون حروم کردیم کم کم همه فکر کردن واقعاً حرومه و اینطوری شد که حلال خدا حروم شد. چه اشکالی داره دست آقا و بچه ها (!) رو بگیری برین عصر جمعه ای یه دوری تو پارک بزنین و از طبیعت خدا لذت ببرید؟
چه عیبی داره با دوستتون برین کافی شاپ کافه گلاسه خدا رو بخورید و بیاشامید اما اسراف نکنید؟ نترس بابا طوری نمی شه، فقط ممکنه یه کم چاق شی مواظب خودت باش.
چه اشکالی داره همراه با حفظ موازین اسلامی تو مکان های فرهنگی مثل سینما و کنسرت و تئاتر حاضر بشی؟ زمان شاه که نیست هایده بیاد بالای سن بخونه! میتونی انتخاب کنی، کنسرت خوب کم نداریم.
باور کن تمام این تحقیرها و محدودیت هایی که واسه خودت ساختی فقط و فقط ساخته پرداخته ذهن خودته.
به قول ناتانائیل عزیز:
بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.
آخرش یه خاطره بگم:
بسیج مسجد ما جمعه ها برنامه کوهپیمایی داره واسه خواهرا! واقعاً حرکت قشنگیه. تصور کنید این همه دختر و زن محجبه ( چادری یا مانتویی ) در حال کوهپیمایی. یکی از فواید مختلفش اینه که جو کوه که فقط مثلاً بی حجاب ها کوه نوردی می کنن شکسته می شه و از اون گذشته یه الگو می شه واسه کسایی که فکر می کنن با چادر نمی شه خیلی کارارو کرد. از اون گذشته تر یه دلگرمی می شه واسه آدم های ضغیفی که تا کارشون به تائید عبادالله نرسه نمی تونن اون رو واسه خاطر الله هم که شده انجامش بدن! خودم تو یکی از این کوهپیمائی ها دیدم یه آقایی گروه رو به دختر 6 ساله اش نشون می داد و می گفت: " ببین بابایی این خانوما چه جوری با چادر از کوه بالا می رن "
****
در مورد تیتر پرچم افتخار:
یه دوست اصفهانی باحــال بــــــــــامزه ی با صفّای خوش صحبت هنرمند داشتم که می گفت ( با لهجه اصفونی بخونید ) : چادر آ واسه من مث پرچمس، وقتی باد آ او گوووشه اشو تکون می ده او وخ من یه کیــــــــــــفی می کونم ک خداآآآآ می دونه س.
