تبليغاتX
دنیای سه خواهر

 

بنام خدا

 

پرچم افتخار

 

 

یکی از دوستان خوبم ( وبلاگ ناتانائیل) تو وبلاگش چند روزیه مطلبی گذاشته در مورد نگاه و رفتار بد جامعه نسبت به زنان محجبه.  علاوه بر مطالب وبلاگ خانوم های محجبه کامنت گذار هم در مورد تجربیات مشابه خود در این مورد گفته اند.

راستش برای من خیلی عجیب بود چون من دقیقاً برعکس حس اون خانم ها رو داشتم. چند جمله از اون متن و کامنت ها را ذکر می کنم:

 

" آن وقت است كه اگر دختري با چادر وارد اتوبوس شد، تمام چشمها با تعجب و گاهي اكراه به سوي او برمي گردد... و دختر چادري حس ميكند زير بار سنگين آن همه نگاه در حال له شدن است... و به تدريج نه تنها از راه رفتن در خيابان هاي پر از دختران و پسران رنگ وارنگ، و خريد از مراكز خريد  پرزرق و برق و مجلل، و قدم زدن در پاركهايي كه بايد از تمام گوشه هاي خلوتش حذر كرد، كه حتي از سوار شدن به اتوبوس هم عذاب مي كشد..."

"پس، فارغ از هرگونه محافظه كاري، چه شده كه به تدريج «رنگ كرده ها» بيش از «پوشيده ها» در ميان توده ي مردم مورد احترام و توجه قرار مي گيرند؟!!"

 

ویا یکی از کامنت ها:

 

" اگر بدونی چند ساله که حسرت خيلی چيزا رو ميخورم اما به خاطر نوع نگاه ديگران به چادرم به خودم حرومشون کردم... اين قضيه تو مغازه رفتن و جواب نگرفتن يا بی اعتنايی ديدن که ديگه خيلی تکراری شده.. بابا يه سينما.. از اون بيشتر تئاتر رفتن هم برای امثال من به چشم بعضی ها جرمه.. يه جوری نگاه ميکنن انگار يه انسان اوليه اومده نزديکشون!!!‌ تو دانشگاه نميدونی چه چيزايی رو از دست دادم چون چادر داشتم.. ( تازه دانشگاه ما خوب بود و استثنائا دوتا امتياز هم واسه خاطر چادر گيرمون اومد) پارک.. سينما.. کافی شاپ..تئاتر ... کنسرت..."

 

من واقعا به خاطر حجابم به خودم افتخار می کنم. شاید باورتون نشه اما چادر اعتماد بنفس من رو بالا می بره. باز هم شاید دور از ذهن بیاد اما من بیشتر دوست دارم تو محل هایی رفت و آمد کنم که باحجاب توی اونجا نباشه! نات اونلی به هیچ وجه احساس "له شدن" نمی کنم بات آلثو وقتی توی اون مکان ها راه می رم شاید به نظرتون عجیب بیاد، گاهی دستی از روی عشق به چادرم می کشم و حتی لمس کردن چادرم هم برام لذت بخشه!

توی دانشگاه هم بیشتر از رفتن به دانشکده هنر لذت می بردم تا بودن توی دانشکده انسانی! چون توی دانشکده هنر اکثر خانوم ها هنرمندند در خودآرایی و تو دانشکده انسانی به خاطر وجود رشته هایی مثل الهیات، فوج فوج دختر چادری یدخلون فی کلاس می کنند.

بودن در جمع بی حجاب ها نوعی احساس تشخّص به من می ده. نه اینکه خودم رو نسبت به بی حجاب ها برتر بدونم. نه. اتفاقاً اغلب در این مواقع به خودم نهیب می زنم که " زهــــــــرااااا ( صدای وجدانمه ) بدان و آگاه باش که شاید این زن عاقبت به خیر و آمرزیده شود و تو اندر خم کوچه های نفسانیات بمانی. زهراااا خیـــــــــــلی خطرناکــــــه زهراااا" .

نمی دونم شاید هم نوعی غرور باشه، اما هست، آره حتی می تونم بگم نسبت بهش حس غرور می کنم. ( یه ترانه ای هس اصفهانی می خونه: از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم . همون )

 

حتی یکی از آرزوهام اینه که تو خیابونای یه کشور غیر مسلمون قدم بزنم باحجاب. ( البته دوست ندارم واسه همیشه اونجا زندگی کنم هــاا. فقط دوست دارم یکی دو ساعتی قدم بزنم بعد برگردم ایرون خودمون. نه اینکه حالا ایران ( خاصه قربونش برم تهران ) خیلی مسلمونه ها. نه. همین که دم غروب اذون موذن زاده اردبیلی تو کوچه خیابوناش می پیچه واسه من کلـــــــــیّه ( نه اون "کلیه" ها این یکی کلیه! ))

 

در مورد نگاه های دیگران هم ، من تا حالا فکر نکرده ام که کسی به خاطر حجابم من رو تحقیر می کنه. اگر برخورد بدی هم بوده اولاً اصلاً من رو ناراحت نکرده ثانیاً همیشه به آدمی که این کار رو کرده به چشم یک انسان مشکل دار نگاه می کنم. آدمی که کسی رو به خاطر عمل به دستورات دین تحقیر می کنه به نظر شما مشکل دار نیست؟ تا بحال هم زیاد پیش اومده که کسانی در مورد چادرم اظهار نظر کردند، مثلا گفتن : "واااای چقدر سختــــــــه .. وااای چـــــــــجوری سر می کنی. گرمت نیـــــــــست؟ ما که اعتقادی به این کارها نداریم این کارها چیه؟ و .. "

اما من همیشه این رو به حساب تحسین می گذارم نه تحقیر. نمی دونم شاید هم بنده های خدا واقعاً می خواستن تحقیر کنن من برعکس برداشت کردم.

نمی دونم ریشه روانشناختی این حس چیه. شاید به خاطر این باشه که من کلاً به قضاوت افرادی که نمی شناسمشون یا ازشون خوشم نمیاد یا قبولشون ندارم، در مورد خودم وقعی نمی نهم و برام مهم نیست چی فکر می کنند در مورد کارهام.

شاید هم به خاطر کتاب هایی باشه که در مورد منزلت زن در اسلام و حجاب خوندم. کتاب های غرورانگیزی بوده اند. شاید هم تاثیر سخن سخنرانی هایی باشه که در این مورد صحبت کرده اند. ( سه هفته پیش پای سخنرانی یه خانوم تازه مسلمون فرانسوی نشسته بودم بعد جلسه به خاطر وجود همچین دینی در عالم هستی، شدیداً نسبت به بودن در عالم هستی به خود می بالیدم!! ) شاید هم در یک وبلاگ مطلبی در این مورد خونده باشم!!

 

در مورد داستانی هم که ناتانائیل عزیز تعریف کرده باید بگم، من در مورد مردهای این مدلی، فکر نمی کنم که اونها بی فرهنگند بلکه فکر می کنم اونها ضعیف النفس و هوسباز هستند. چون از ارزش گزاری افراد میشه فهمید چه در سردارند. به نظر شما وقتی مردی با زن محجبه یک جور رفتار می کنه و با زن بی حجاب جور دیگه، هدفش چیه؟ آیا نه اینست که او از زن محجبه ناامید است؟!!

این ناامیدی فی الواقع من رو به خودم امیدوار میکنه!

 

در مورد رفتن به جاهای مختلف هم باید بگم من همـــــه جااا می رم، بجز جاهایی که به قول ملّاها برای خودم مفسده به همراه داشته باشه. کوه، پارک، سینما، آیس پک، فروشگاه، باشگاه، دانشگاه... 

همه اینا + چادر. به برکت جمهوری اسلامی الان دیگه تقریباً همه جا امن و امانه.

حتی می تونم بگم در دانشگاه، من یک "واتو واتو" به تمام معنا بودم ( واتو واتو اون کارتنه بود که یه دفعه زیاد می شد و همه جا وجود داشت ) جالبه بدونید تو بعضی از برنامه های دانشگاه ( علی الخصوص برنامه های سیاسی اجتماعی ) فقط دخترهای محجبه شرکت می کردند. مثلاً یادمه تو یکی از برنامه های سیاسی که اتفاقاً از طرف بچه های تحکیمی هم برگزار شده بود فقط 6 تا دختر چادری ( اون هم از نوع بسیجی و انجمن مستقلی ) بودیم که شرکت کرده بودیم! دوستان دیگه سرشون لابد گرم چیزای دیگه بوده.

 

 

 

سخنی با زنان محجبه، همسران و خانواده های آنها:

 

 

باحجابان جهان متحد شوید

 

عزیز دل انگیز، اگه الان می بینی قله های درکه و توچال توسط بی حجاب ها فتح شده

اگر حس می کنی پارک جای تو نیست چون همه به رنگ تو نیستن

اگر وقتی با چادر تشریف می بری استخر یه مدلی بهت نگا می کنن

اگر تو کافی شاپ احساس غربت می کنی

اگر تو شهر خودت فکر می کنی تو کوچه های مدینه داری راه می ری

اگر توی اتوبوس احساس می کنی زیر چرخای اتوبوسی و داری له می شی

اگر حالا مجبوری خودتو از لذت نوای موسیقی دلخواهت تو کنسرت محروم کنی

تقصیر خودته عزیز دلم. یعنی تقصیر خودمونه.

از بس که همه جارو به خودمون حروم کردیم کم کم همه فکر کردن واقعاً حرومه و اینطوری شد که حلال خدا حروم شد. چه اشکالی داره دست آقا و بچه ها (!) رو بگیری برین عصر جمعه ای یه دوری تو پارک بزنین و از طبیعت خدا لذت ببرید؟

چه عیبی داره با دوستتون برین کافی شاپ کافه گلاسه خدا رو بخورید و بیاشامید اما اسراف نکنید؟ نترس بابا طوری نمی شه، فقط ممکنه یه کم چاق شی مواظب خودت باش.

چه اشکالی داره همراه با حفظ موازین اسلامی تو مکان های فرهنگی مثل سینما و کنسرت و تئاتر حاضر بشی؟ زمان شاه که نیست هایده بیاد بالای سن بخونه! میتونی انتخاب کنی، کنسرت خوب کم نداریم.

باور کن تمام این تحقیرها و محدودیت هایی که واسه خودت ساختی فقط و فقط ساخته پرداخته ذهن خودته.

به قول ناتانائیل عزیز:

بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.

 

آخرش یه خاطره بگم:

بسیج مسجد ما جمعه ها برنامه کوهپیمایی داره واسه خواهرا! واقعاً حرکت قشنگیه. تصور کنید این همه دختر و زن محجبه ( چادری یا مانتویی ) در حال کوهپیمایی. یکی از فواید مختلفش اینه که جو کوه که فقط مثلاً بی حجاب ها کوه نوردی می کنن شکسته می شه و از اون گذشته یه الگو می شه واسه کسایی که فکر می کنن با چادر نمی شه خیلی کارارو کرد. از اون گذشته تر یه دلگرمی می شه واسه آدم های ضغیفی که تا کارشون به تائید عبادالله نرسه نمی تونن اون رو واسه خاطر الله هم که شده انجامش بدن! خودم تو یکی از این کوهپیمائی ها دیدم یه آقایی گروه رو به دختر 6 ساله اش نشون می داد و می گفت: " ببین بابایی این خانوما چه جوری با چادر از کوه بالا می رن "

 

****

 

در مورد تیتر پرچم افتخار:

یه دوست اصفهانی باحــال بــــــــــامزه ی با صفّای خوش صحبت هنرمند داشتم که می گفت ( با لهجه اصفونی بخونید ) : چادر آ واسه من مث پرچمس، وقتی باد آ او گوووشه اشو تکون می ده او وخ من یه کیــــــــــــفی می کونم ک خداآآآآ می دونه س.

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 19:42 |

بنام خدا

دنس زمین

تهران امروز یکی دو چشمه عربی اومد. من بیرون بودم. مامانم زنگ زد گفت: کجایی؟ فهمیدی زلزله اومد؟ گفتم: نـــــــــــه کــــــــــی؟

گفت همین الان.

گفتم: مامان من تو اتوبوسم و نتونستم بین تکونای ناشی از حرکت اتوبوس و لرزش زلزله تمایزی قائل بشم! در واقع این دو همو خنثی کردن و یا شاید درستتر باشه بگم لرزش زمین در مقابل تکونای اتوبوس قابل اغماض بوده و اینکه مغز انسان اصولاً تا چه حد قادره این دو رو با فرض اینکه در یک آن واحد اتفاق افتاده باشن تفکیک کنه، چیزیه که باید توسط متخصصای مغز بررسی بشه. شاید اصلا زمین لرزه در مقابل تکونای اتوبوس اوقدر ضعیفه که قابل چشم پوشیه، واای خدا چه جالب، دقیقا مثل بعضی متغیرهای فیزیکی که تو بعضی مسائل ثابت یا بی اثر فرض می شن، مثلاً آخر مسئله مینویسن دمای محیط ثابت یاg =10  در صورتیکه g هیچ وقت.... الوو مامان، مامان کجائی؟!" 

گفت: " بله ؟! "

گفتم: چی شده ؟

 گفت:  مهناز ( خواهر کوچیکم ) بالابوده، اوجا تاثیر زلزله بیشتر بوده ( قربونش برم ساختمونای این دوره  سیستم حسگر زلزله دارن. این سیستم انقدر پیشرفته اس که هرچی طبقه بالاتر باشه بهتر می تونه تو دنس با زمین همنوا بشه) خیلی ترسیده ، اومده بود پائین. داشت بلند بلند گریه می کرد.

 گفتم:  اِوا چرا؟! خب گوشی رو بهش بده. گفت: دیگه رفت بالا. خداحافظی کردیم.

کم کم زنگ گوشی ها یکی پس از دیگری برای خبر دادن زلزله به صدا درمیومد. در این لحظه بود که من به سرعت عمل مامانم بالیدم.

جالب اینجا بود که تقریبا 95% افراد از شنیدن خبر زلزله هیجان زده می شدن و اونام زلزله رو حس نکرده بودند و تازه 5% باقی مونده هم تازه سوار اتوبوس شده بودند و زلزله قبل سوار شدن اونها رخ داده بود. این نشون میده روی حدسایی که زدم باید کار بشه. مثلاً روی این عناوین  تحقیق بشه: " توانایی مغز انسان در تفکیک نوع و منشا لرزش " یا " راهکارهای کاهش لرزش اتوبوس در حال حرکت تا حداکثر 9 ریشتر به منظور کاهش هیجان مسافرین به هنگاه شنیدن خبر زلزله" و ... فکر کنم نتایج جالبی بدست بیاد.   

 

به خواهرم SMS ی زدم به این شرح:

Vase chi gerye mikoni? Mage nemikhasti konkur ye juri tatil she? mimiri khalas.

( توضیح اینکه خواهرم کنکور داره )

جواب داد:

Na. vase in gerye mikardam ke to khune nisti mesle ma bemire.

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 0:42 |

به نام خدا

 

امام زیر سایه برج ها

 

 

سلام امام

چطورید شما؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره؟

به ما که زیاد خوش نمی گذرد. گاهی فکر می کنم هر ملالی هست از دوری شماست.

این روزها حرف درباره شما زیاد می زنند. مراسم می گیرند، سخنرانی، بزرگداشت، سالگرد، اینجا، آنجا، همه جا.

سر هر چهار راهی، یکی دو بیلبورد زده اند در موردت. کلی خرجت کرده اند، میلیاردها. بیلبوردها هم یکی از یکی بهتر و شکیل تر. گرافیک بسیار عالی، طراحی های مدرن. طوری که به پاساژهای اطرافشان بیاید. تصویرت را محو کشیده اند که روحانی به نظر بیایی،کنارت هم گل و بوته کشیده اند بعضی جاها، از آن طرح هایی که روی قرآن های نفیس می زنند. قرآن های دکوری.

بعضی جاها بالای سرت یک پروژکتور کار گذاشته اند که نورانی جلوه کنی. ( ببخشید ها البته )

خیلی جاها هم روی " روح الله " تایپوگرافی کار کرده اند، به عنوان هنر متعالی.

بعضی جاها هم این شعار را نوشته اند : " اماما راهت ادامه دارد "

اما تو زیاد مطمئن نباش، ادامه دادن راهت را می گویم.

روی بیلبوردهایی که میلیون ها ( و یا چه می دانم میلیاردها ) خرجشان شده یک کلمه هم ننوشته اند که " روح الله" یک زمانی یک حرف هایی می زده در مورد پابرهنه ها، مستکبرین، مستضعفین، ظلم و فساد، حق و باطل، عدالت، استقلال، آزادی، کاخ نشین ها، کوخ نشین ها، اسلام آمریکایی و اصلاً خود آمریکا.

بیلبورد که جای این حرف ها نیست، بیلبورد باید به پاساژهای اطرافش بیاید.

تصور کن پای آن برج بلند می نوشتند " روح الله " گفته اگر توجه به کاخ پیدا شد، آن روز باید فاتحه دولت و ملت را خواند. حتی بعضی حرف هایت را اگر بنویسند ممکن است کسانی از آنجا رد می شوند فکر کنند آن زمان ها، جلو جلو به آنها فحش داده ای. هنوز هم بعد این همه سال دنبال دردسر می گردی؟

این روزها از نامه تو به همسرت زیاد برایمان حرف می زنند. خیلی بیشتر از کارها و حرف های دیگرت، شاید.

آخر تو رهبر مایی، تو باید با ما سِت باشی و چقدر آن بخش رمانتیک تو به ما می آید. به ما نسل ملتهب در نهضت کافی شاپ.

آنتی کافی شاپ نیستم اما می ترسم بعد جند سال از " روح الله " فقط برایمان یک امام رمانتیک باقی بماند.

راستی کافی شاپ می دانی کجاست؟

 

امام

زیاد مطمئن نباش راهت ادامه داشته باشد.

از ما نسل راحت طلب ادامه راهت برنمی آید. امید نبند.

از ما، از نسلی که گشت ارشاد باید پاچه اش را پائین بیاورد تا امنیت اجتماعی اش بالا برود چه انتظاری داری؟

 

امام

تو اصلاً شاید ندانی من وجود دارم. اما من، 5 سالم بود که فهمیدم تو وجود داشته ای! منتها وقتی فهمیدم تو وجود داشته ای که تو دیگر وجود نداشتی! هق هق های بلند پدرم را وقتی رفتی هنوز یادم هست.

دبیرستان که می رفتم ده صفحه از کتاب بینش را به تو دادند که یادمان نرود ایران روزی امام داشت. تست خورش هم زیاد بود توی کنکور. این هم به پاس تمام زحماتی که کشیدی، هر سال یک سوال چهار گزینه ای.

دانشگاه هم که بودیم یک دو واحدی داشتیم، نمره بیار. گذاشته بودیم برای زمان های مشروطی. که البته ارائه نشد.

 

امام

مطمئن نباش راهت ادامه داشته باشد. درس های تو ارائه نمی شود، اگر هم ارائه شود به خاطر این است که نمره بیار است.  

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 20:47 |

بنام خدا

 

 

پریشان گویی!

 

 

دیروز روزنامه هم میهن گزارشی در مورد آرایش چاپ کرده بود. این گزارش  این طور به خواننده القا می کرد که زنانی که در خیابون آرایش ندارند اصولا بویی از زنانگی نبرده اند و یا اینکه کسی که معتاده به آرایش، اصلا هم از کمبود اعتماد بنفس رنج نمی بره و آرایش خصوصا از نوع خلیجی، در بالابردن سلامت روانی زنان نقش موثری داره و خیلی هم معمولیه که یک زن ماهانه مبالغی رو صرف آرایش بکنه و حتی این کار باعث بهبود روابط اجتماعی اون می شه . حتی از زبان یک پرستار آرایش دار! عنوان شده بود که این کار حتی در سلامتی جسمی و روحی بیماران تحت مراقبت اون هم موثره!! خلاصه چنان با آب وتاب از زبان زنان آرایش کرده از فواید شگرف و گسترده آرایش داد سخن داده بودند که بیا و ببین.  خود من تاثیر این نوشته رو روی چند نفر از نزدیک دیدم. تصور کنید یک گزارش نسبتا کوتاه، تاثیرش از یه مقاله پرو پیمون از یه نویسنده زبر دست هم بیشتر بود. گزارشی که تنها به انعکاس دلائل چندتا بی حجاب در مورد آرایششون پرداخته بود. حتی می تونست یه گزارش ساختگی هم باشه. می شد نشست تو خونه، چایی خورد و این کلمات رو به هم بافت، وقت آرایش کرده های محترم رو هم نگرفت!

قبل ترها هم مطالبی شبیه این، که به تبلیغ بی حجابی می پردازند رو در مجله های دیگه ای مثل

" روانشناسی جامعه"، " زنان" ، " چلچراغ " و ... دیده بودم.

در قالب های مختلف و جذاب و نو، به طور کاملا پنهان و ریشه ای برای مبارزه با حجاب قلم زده می شه و با اون مبارزه می شه. همیشه به بهترین وجه ممکن از غفلت بقیه استفاده می شه واسه به کرسی نشوندن حرفهایی این چنینی. همیشه آخرین متد روزنامه نگاری روز دنیا به خدمت گرفته می شه. ( مثلا در مورد چلچراغ می دونم که در مورد تکنیک از مجلات خارجی الگو می گیرند )

فقط مسئله حجاب هم نیست، در مورد بقیه مسائل فرهنگی و اجنماعی هم وضع به همین منواله. همیشه برای من این سوال بوده که چرا " از خدا بی خبرها" در بیان عقایدشون همیشه ابزارهای موثر رو در اختیار دارند، همیشه به ریزترین نکات روانشناسی، جامعه شناسی واقفند و ازشون حداکثر استفاده رو می کنن. همیشه به روزند و ذائقه شناس. همیشه مجله ها، روزنامه ها، سایت ها و وبلاگ هاشون جذاب و پرطرفداره.

 اما " این طرف" تقریبا هیچ حرف نویی واسه گفتن نداره، توان مقابله نداره، اگه حرفی می زنه و کاری می کنه اغلب به شدت کلیشه ای و چندش آوره. روزنامه و مجله ای ( خصوصا در مورد مسائل جوانان و زنان ) با رویکرد دینی یا اصولا وجود نداره یا حتی از ابتدایی ترین ابزار جذب مثل صفحه ارایی درست درمون هم بی بهره اس. گاهی حتی شرم می کنه عقایدش رو بیان کنه و به خاطرش بجنگه درست. ترجیح می ده فعلا افه منورالفکری بیاد تا بعد ببینیم خدا چی می خواد! گاهی حتی تبدیل می شود به غضنفری که باید رونالدو را رها کرد و به او پرداخت. گاهی فقط یاد گرفته فحاشی کنه.

چرا رسانه هایی که صاحبانشون تفکر دین مدار دارند تا این حد ضعیفند در جذب مخاطب و تاثیر گذاری روی اون؟

آیا طیف مذهبی نیروی انسانی ندارند؟

آیا امکانات ندارند؟ ( امسال بیشترین حجم سالن 14 و 15 نمایشگاه رسانه های دیجیتال تو دست کیا بود؟ مجمع وبلاگ نویسان مسلمان، دفتر توسعه وبلاگ دینی (دینی بلاگ)، هیئت بلاگ و .. قصدم نقد این گروه ها نیست چون شناخت دقیقی ازشون ندارم اما می خوام بگم امکانات کم نیست . خیلی هم زیاده)

صدا سیما آیا کم امکاناتی است؟

آیا مذهبی ها کم سوادند در این زمینه؟ آیا علاقه ای به این امور دنیوی ندارند؟ آیا شبهای جمعه دعای کمیل است و عجیب حالی به انسان می دهد؟آیا همین حال ما را بس؟

آیا شهیدان زنده اند ما چرا بجنگیم؟

آیا اتحاد ندارند؟

آیا می ترسند؟

آیا به ضرورت و قدرت رسانه هنوز به حد کافی پی نبردن؟

آیا روزنامه نگاری کار هر کسی نیست؟

آیا قدرت " از خدا بی خبرها " زیادتر است؟

آیا نگاه من یک نگاه بیرون گودیست؟ آیا کار سخت تر از این حرف هاست؟

چرا سوره تعطیل شد راستی؟

 

آخرش هم یه نکته مثبت رو ذکر می کنم که متهم به سیاه نمایی نشم:

دفتر توسعه یه کار خیلی قشنگی کرده و می کنه اونم آشنایی طلبه ها با وبلاگ نویسی و آموزش وبلاگ نویسیه. این اقدام حداقل باعث افزایش حجم وبلاگ هایی می شه صاحبانشون تفکر دینی دارن و قراره سرباز امام زمان هم باشن. حالا از اینجا به بعدش با خود طلبه هاست که چجوری رسم سر بازی رو به جا بیارن.

میشه یه جایی هم را بیفته به نام " دینی نشریه"؟

 

در ضمن نوک پیکان این انتقادها به سوی شخص زهرا قدیانی نیز می باشد.

 

 

یه نکته دیگه: هفته نامه چلچراغ که در اختیار شاخه جوانان حزب مشارکته ( قبلاً ها همین منصور ضابطیان که الان تو برنامه " مردم ایران سلام " مجریه سردبیرش بود ) چند باری در مورد حوزه و طلبه ها  گزارش هایی زده بود مثل همیشه جذاب ( صفحه نسل سوم کیهان هم همین چند روز پیشا یه گزارش از حوزه علمیه دخترا ( اونا بهش می گن خواهرا ! ) زده بود اما این کجا و اون کجااآآ. البته چلچراغ یه سالی هست که افول کرده به خاطر جذب شدن نویسنده هاش به روزنامه هایی مثل اعتماد و ...و صدا سیما) . با توجه به حزبی که گفتم می تونید پیش بینی کنید گزارشا چه مدلی و با چه سمت و سویی بودن.

تقریبا یکی دوماه پیش هم یه گزارش از دفتر توسعه و طلبه های وبلاگ نویس گرفته بودن. با آقایان اسمائیلی، فضل الله نژاد و نجمی و خانم کشتکاران یه گفتگوی معمولی شده بود، با این تیتر" آخوندها از مریخ نیامده اند". شاید خیلیاتون وبلاگاشون رو هم بشناسین ( با توجه به اینکه تو وبلاگاشون با اسم مستعار می نویسن درست ندونستم وبلاگاشونو معرفی کنم )خب تا اینجای مسئله معمولیه. اما جالب اینجاس که تو همون شماره از حجت الاسلام حسنی، امام جمعه عجیب غریب ارومیه هم یه گزارش هدفمند و مغرضانه چاپ شده بود با این تیتر: " جرأت ندارید حرف هایم را کامل چاپ کنید " آخر مجله هم یه کمیک استریپ چاپ شده بود در همین راستا!  اون بار هم خودم شاهد عکس العمل چند نفر بودم موقع دیدن اون شماره چلچراغ. اول اینکه به خاطر نوع صفحه بندی و تیتر ها و سوتیترها همه اول می رفتند سراغ گفتگو با حسنی! وقتی هم حسابی خونشون بابت مصاحبه و سوالات غرض مند از حسنی به جوش میومد و اونو به هم نشون می دادند مجله رو ورق می زدند و می رفتند سراغ طلبه های وبلاگ نویس( با همون تنفر از حسنی) بعد که یه کم وبلاگ نویسا رو می خوندن می گفتن بابا اینا همه عین همن! همه سرو ته یه کرباسن! در این لحظه بود که کمیک استریپ آخر مجله به صحنه میومد و کارو تموم می کرد!

به این می گن روزنامه نگاری. به این می گن زیرکی. دقیقا همون چیزی که مومنان بهش سفارش شدن.  

 

یه پیشنهاد: به خاطر اینکه نگید فقط نقد کردم.

من که روزنامه نگار نیستم اما مثلا اگه منم می خواستم در مقابل این مبارزه با حجابی که گفتم تو چندتا مجله صورت می گرفته و می گیره، بنویسم می رفتم با زن های با حجاب گفتگو می گرفتم. از دنیاشون، شادی هاشون، لذت هاشون، خانوادشون و شرایطشون. من با این که حجاب خودم در حد معمول اسلامیه ( منظورم اینه که مثل بعضی ها خیلی رو نمی گیرم یا روبند نمی زنم! ( راستی توجه کردید چقدر روبند زدن تو تهران رواج پیدا کرده ؟!) ) اما خیلی پیش اومده که تو اجتماع زن های دیگه نسبت به زندگی، شرایط، روحیات و عقایدم کنجکاوی کردن. خب اگه مثلا پاسخ به این سوال ها تو یه مجله یا روزنامه در قالب یه گزارش چاپ شه به نظر شما برای مردم جالب نخواهد بود ؟! به نظر شما همین، یک نوع تبلیغ برای حجاب نیست؟

اغلب زن های بی حجاب ازم این سوال ها رو می کنن:

اول می پرسن که کی زورم کرده چادر سر کنم . می پرسن کی زورت کرده، یعنی پیش فرض شون اینه که کسی که چادر سرشه حکماً زور بالا سرش بوده!

بعد با یه حالتی می پرسن چرا چادر؟ می پرسن یعنی واقعا لذت می بری؟ یعنی واقعا؟ چطور می شه؟ چرا ؟ چطور ؟ واسه چی؟ وااا؟ گاهی انقدر سوال ها ی عجیب غریبی می کنن و متعجب می شن که من حس تازه مسلمون ها تو بلاد کفر بهم دس می ده!

یا مثلا فکر می کنن که کسی که چادریه یا سنگینه تو رفتارهای اجتماعیش همیشه خشک و کسل کننده اس. من یه دوستی داشتم تو دانشگاه که رو می گرفت یا به قول خودش پرده می کرد! خیلی هم سنگین و خانوم بود تو روابطش تو اجتماع و دانشگاه. از طرفی بین خودمون خیلی هم شوخ و ناز و مهربون بود. وقتی می رفت تو اتاق های بچه ها تو خوابگاه و بچه ها رفتارشو می دیدن که چقدر جذابه، همه همون لحظات اول اعتراف می کردن که مااا اصلا فکر نمی کردیم فرشته انقدر بامزه باشه. تصور اغلب مردم از افراد مذهبی همین طوریه. حالا کی باید یه دستی از غیب بیاد این تصورو از بین ببره خدا عالمه.

 

آخرین پریشان گویی : "یادداشت روز" دیروز حسین شریعتمداری رو دیدید؟ روزنامه های به قول خودش مدعی اصلاحات رو با خاک یکسان کرده بود! 

 

راستی عمان سامانی می گه:

خوش پریشان با منش گفتارهاست

در پریشان گویی اش اسرارهاست!

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 15:22 |