تبليغاتX
دنیای سه خواهر

 

بنام خدا

 

راستش این متن رو پارسال واسه نشریه دانشجویی دانشگاهمون نوشتم. اصل موضوع هم اعتراض به مشکلات صنفی و وضعیت تلفن خوابگاه بود. اول و آخر مطلب رو که مربوط می شد به مشکلات مربوطه زدم و قسمت وسط متن که یه داستان طنز هستش رو می ذارم.

خودم این متن رو خیلی دوست دارم به خصوص اینکه یادآور یه خاطره خوشه واسم. یه خبر خیلی خوب شنیده بودم و کلی سر خوش بودم.

نکته جالب اینجاس که یه مدت کوتاه بعد  این مطلب تلفن خوابگاه رو سرو سامون دادن! یادتونه

 یه بار گفتم قلمم یه جوراییه؟!                

                   این عکس تزئینیه و هیچ ربطی به متن نداره الا اینکه هر دوتاشون بامزه اند

 

زنگها براي كه به صدا درمي آيند؟!

 

پرده ي اول

پسر مردم تصميم مي گيرد با خوابگاه تماس حاصل كرده با منزل (همسر دلخواه) گفتماني چند داشته باشد تا شايد مرهمي باشد بر درد جانكاه فراق به اميد آنكه دلش شاد و روحش تازه گردد . پسرك پس از صرف مقادير معتنابهي وقت و انرژي ، پس از حدود يك الي دو ساعت ، (800 نفر آدم و چهار خط تلفن كه بيشتر نيست )، به حول و قوه ي الهي و به مدد عنايات خاصه ي حضرت حق تعالي موفق به برقراري تماس مي شود.

پرده ي دوم

همسر دلخواه ، غرق در عالم هپروت ، در حاليكه بر همگان واضح و مبرهن است طائر تخيلش، حول چه موضوعي مي چرخد ، بر روي تخت طبقه ي 2 خود نشسته كه ناگهان صداي گنگي او را به طرفة العيني از آسمان هفتم به زمين خاكي مي كشاند .

دخترك كه اتاقش از بد روزگار ، در دورترين مكان نسبت به تلفن قرار دارد ، طي تلاشي عاشقانه سعي مي كند خود را در كوتاه ترين زمان ممكن به تلفن برساند . در اين هنگام است كه هم اتاقي ها  شاهد يك صحنه فيلم هندي خواهند بود . دخترك پريشان ، خنده بر لب ، شوق در دل ، شور در سر ، پله هاي تخت را دو تا يكي پايين مي آيد  . در اين اثنا دخترك درست شبيه سيندرلا ( تلفيق باليوود  و هاليوود  چه شود...) يادش مي آيد كه از زمان اعلام سرپرستي براي تلفن 4 دقيقه بيشتر فرصت صحبت ندارد ، كه ناگهان در نتيجه ي اضطراب ناشي از ياد آوري اين واقعيت پاهايش به لبه ي تخت گير مي كند و دخترك بيچاره نقش بر زمين مي شود. در اين لحظه درجه باليووديته صحنه به شدت افزايش مييابد بخصوص اینکه ترانه " چه سختی هـــــــــــــــا کشیــــــــــــــدیم... " هم در اتاق طنین انداز است. چه بسا هم اتاقي ها تحت تاثير قرار گرفته ،اشكي هم بريزند.

دخترك بار ديگر فعاليت هاي عاشقانه ي خود را از سر مي گيرد . در دل مي گويد" صحبت با تلفن حق مسلم ماست " ، به سرعت خود را جمع و جور مي كند وبه سمت تلفن با همان سرعت ، بلكم بيشتر مي دود . در طي راهرو هم دوباره صحنه  باليوودي مي شود . دخترك تمام طول راهرو را افتان و خيزان مي دود . البته اين صحنه كمي هم به صحنه اي از بوي پيراهن يوسف حاتمي كيا ( صحنه اي كه پدر به پسر دور از خانه اش مي رسد) ، شباهت دارد . دخترك وقتي به پاي تلفن مي رسد ، نفس تازه مي كند، گوشي را بر مي دارد و سلامي از  عمق جان به آن سوي خط ها، بر آن تك سوار ساكن سرزمين هاي دور روانه مي كند.

پرده سوم

پسر مردم هم كه اسير زندان تنهاييست به شوق مي آيد و مي گويد "س ..."  كه ناگهان ... آري درست حدس زديد ، تلفن قطع مي شود . در اين لحظه فضا آنقدر باليوودي است كه انسان احساس

مي كند در قلب كلكته است . ديگر شما خودتان حساب كنيد در اين لحظه چه ضربه ي مهلكي به اُسّ و اساس خانواده از همين ابتداي راه وارد مي شود . پسر مردم در آن سوي سيم ها غمين و فسرده گوشي را مي گذارد و همسر دلخواه هم اين سوي خط ها در خوابگاه خواهران احساس شكست عشقي مي كند.( چه ربطي داشت ؟!!)

از آنجا كه ايجاد تعادل عاطفي در خانواده بر عهده ي زن است دخترك از پا نمي نشيند و به منظور حفظ كيان خانواده كارت به دست به سمت تلفن هاي عمومي خوابگاه روانه مي شود . دخترك وقتي به پاي تلفن هاي عمومي مي رسد ، تازه متوجه مي شود كه "شب عاشقان بيدل چه شب دراز باشد " . صف هاي تلفن در خوابگاه به صورتي است كه "اين راه را نهايت، صورت كجا توان بست".

صف هاي تلفن در خوابگاه براي دخترك ياد آور صف هاي طويل نفت در اوايل انقلاب و دوران جنگ است . دخترك نوميدانه به خيل عاشقان حاضر در صف يكي از دو تلفن ميرود آرام و موقر در انتهاي صف مي ايستد و در همان عالم هپروت خود كما في السابق فرو مي رود تا نوبتش شود . 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:3 |

 

بنام خدا

 

تکرار ماجرای کوی در دانشگاه تهران

 

ذات کثیف که پنهان کردنی نیست. کاراکتر پدر انیمیشن ایران، از اولش هم بدمن بود.

سر کلاس هنر، به هنر آن دختر، به پرده پوشی گوهرواره اش، دست برده شد.

و بچه های کلاس خندیدند.

راستی بچه های کلاس و لابد هنرمندان آینده ایران، دانش آموختگان دانشگاه تهران، چرا خندیدند؟! 

بعضی از دانشجوها ساکت ننشستند، غیرت نشان دادند. دست مریزاد دارد.

                        تجمع اعتراض آمیز دانشجویان مقابل دانشگاه تهران

 

صبر کن ببینم... دست مریزاد دارد؟!

 

 

چند وقت پیش ها می گفتند کمی جنوب تر از ایران، چشم و ابروی سیاه دختر ایرانی، چشم های دریده عرب ها را خیلی می گیرد.کارناوال ها را یادتان هست؟

 

 

 

مقامات مسئول، آن موقع ها خیلی دغدغه داشتند. کشور نیازمند انواع و اقسام توسعه ها بود و توسعه خرج دارد مخصوصا از نوع اقتصادی اش. تو چه می دانی چقدر سرمایه می خواهد که یک کشور سازندگی بشود. و تازه دوچرخه سواری بانوان مسئله ای بود که تا آن زمان به طور جدی به آن پرداخته نشده بود. از آن طرف، دنیا هم فقط لنگ گفتگو بود. همین جناب پاپ مانده بود در سر درگمی اگر نظریه گفتگوی تمدن ها اختراع نمی شد.

اوضاع آنقدر بد بود که زنها حتی نمی توانستند ورزشگاه هم بروند و از تماشای یک فوتبال خشک و خالی هم محروم بودند. بیچاره زنها، یکی بیاید از این ها حمایت بکند. این ها هم حق و حقوقی دارند، حق دارند به مقامات مسئول رای بدهند.

خلاصه یک مقام بود و هزار مشغله.

دیگر مسئولیت زنی که سرپرست چند تا بچه است با خودش.

این همه سر چهارراه ها اشتغال زایی شده، گل فروشی، روزنامه فروشی، ... فروشی.  

 

راستی می گویند عرب ها خوب هم پول می دهند. مخصوصاً بابت چشم و ابروی سیاه!

دانشجوها؟... آها یادم آمد، وسط پایان ترم بود آن موقع ها....

و چه امتحان سختی.چه کسی مسئول است؟!

 

 

چه کسی مسئول است؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

استاد سر کلاس هتک حرمت کند بدتر است یا دانشجو در نشریه؟

پول مردم خرج بزرگداشت استاد تهران بشود بدتر است یا خرج تحصیل دانشجوی مقاله نویس امیرکبیر؟

.

.

.

 

آدم دختر ایرانی باشد، توی دانشگاه تهران، وسط هنرهای زیبا و هنرنمائی های زیباتر! دلش نخواهد به ثمن بخس، زیبایی حراج کند و آن وقت پدر انیمیشن ایران، لابد پدرانه! دست به سر و روی آدم بکشد،

 بدتر است یا...

زن عراقی باشد و توی خانه اش نشسته باشد و ...

سابقه سرباز آمریکایی جماعت هم که روشن است. چه میمون ویتنامی چه زن عراقی!

 

استاد هنر در دانشگاه تهران دست ببرد به موی دختر ایرانی بدتر است

 

یا

 

سرباز آمریکایی در زندان ابوغریب به زن عراقی تجاوز کند؟!

 

 

برای استاد بزرگداشت بگیرند بدتر است

یا

زن عراقی به خاطر نطفه ای که در شکم دارد آرزوی مرگ کند؟!

 

خلخال از پای زن یهودی بگیرند بدتر است یا روسری از دختر شیعه؟

 

 

خب، آدم این طور موقع ها یاد سیلی توی کوچه می افتد، ماجرای کوی و کاخ. یاد اسارت.     

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:52 |

 

به نام خدا

 

هنوز زوده واسه تیکه تیکه شدن

 

يه روز نشسته بودم با خودم فكر مي كردم چقدر خوبه آدم شهيد بشه. بله ... واقعا چقدر خوبه آدم به خاطر عقايدش بجنگه، دست آخر هم در خون خودش بغلته . يا مثلا يه جوري باشه كه پس از شهادت يه لبخند هم رو لب آدم باشه...

آره. خدا كنه يه شرايطي پيش بياد كه ما هم بجنگيم و شهيد بشيم. ما كه بالاخره مي ميريم؛ چه بهتر كه شهيد بشيم.

شب شد. چشمتون روز بد نبينه. باورم نمي شد چوب خدا اينقدر سريع عمل كنه (سريع الحساب كه مي گن همينه؟) خواب ديدم يه نفر ميگه اين گوي و اين ميدان اگه مي خواي به شهادت برسي،‌ برو.

من؟!! ترس وجودم رو برداشت. اما اصلا هول نشدم. تمام قوام رو جمع كردم و شروع كردم به دفاع از خود. باورم نمي شد اينقدر قدرت استدلال داشته باشم. چنان منطقي و قانع كننده دلايلم رو مبني بر نرفتن و شهيد نشدن پشت سر هم رديف مي كردم كه خودم هم حيرت كرده بودم. بالاخره موفق شدم طرف رو قانع كنم كه شهيد نشم...

و بدين صورت بود كه من فهميدم شهيد شدن كار هر كسي نيست. نمي دونم چي بايد باشه. يه چيزي، يه نيرويي. يه دست خيبري كه اين جور موقع ها در استدلال رو تخته كنه. كار هر كسي نيست تيكه تيكه شدن. حمزه مي خواهد و مرد خدا.

بايد تو شب عروسيت هيچ دليلي نتوني بتراشي واسه با پيغمبرنبودن تا بشي غسيل الملائكه.

بايد چمران باشي تا با دكتراي الكترو مكانيك از آمريكا، دلت واسه بچه يتيماي لبنان بتپه. شخصا اگر دكتراي مكانيك دانشگاه سمنان رو هم داشتم، به كمتر از مديريت يكي از واحدهاي 24 گانه پارس جنوبي (عسلويه) راضي نبودم.

شهادت نوعي از انواع مرگ، روشي براي مردن نيست. شهادت اصل زندگي، زندگي اصليه.

بايد با چشم هاي همت به جهان نگاه كني كه نتوني يه لحظه آروم بموني.

بايد مثل دقايقي باشي تا دانشگاه هم واست فرصت مبارزه باشه. باید مثل آوینی ، هنری بود تا بتونی رو زمین داغ فکه وسط جونورایی که یه لحظه امونت نمی دن ، دنبال نما باشی، واسه روایت کردن و از فتح گفتن. و الا با جنگیدن های سرباز رایانی ، انگیزه های مل گیبسونی و رشادت های نیکلاس کیجی، هنوز زوده واسه تیکه تیکه شدن.

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:0 |