تبليغاتX
دنیای سه خواهر

بنام خدا

 

 

و مرگی که در این نزدیکیست

 

عموبزرگ ( عموی پدرم) خیلی سال است که شدیداً بیمار است. حرف های دکتر ها هم بوی دم آخر می دهد. " ببریدش خانه، پرهیز هم لازم نیست." عملاً همه منتظرند هر آن خبر بیاورند... بعضی هم نگرانند، نگران مراسم عقد و عروسی. " اگر اتفاقی بیفتد چی؟".

فکر که می کنم می بینم هیچ بعید نیست من اول بمیرم. چه ضمانتی هست من باشم وعمو بزرگ نباشد؟ هیچ.

مردم خواهند گفت: آدم تو حکمت خدا می مونه، عمو بزرگ با اون سن و سال و با اون حال بد اونجوری، اون وقت دختر علی آقا، جوون، هیچیش نبود، بیچاره مگه چند سالش بود... قسمت!

 

***

معروف بودند به گروه مهناز مقیمی. همه کارشان با هم بود. خوردنشان، خندیدنشان، درس خواندنشان، رقصیدنشان، فیلم نگاه کردنشان، همه کارشان.

اتاق بغلی ما بودند، توی یکسال کلی صمیمی شده بود گروهمان با گروهشان.

فارغ التحصیل شدند. دو ماه بعد خبر آوردند مهناز مُرد.

بدون استثناء گفتیم " برید به کسی بگید که این موجوداتو نشناسن، همه تون سرکارید! "

دو هفته بعد یادبود مهناز را در دانشکده برگزار کردند. گروهشان هم آمده بودند، این بار بی مهناز. یکی همان اول دانشکده ماند، نتوانست بیاید تو. الهه تو کلاسها می چرخید مثل دیوانه ها. آن یکی هم خیره شده بود به یک نقطه. بقیه هم هرکس چیزی می گفت، چقدر شاد بود، چقدر بچه باحال بود، این اواخر چقدر سختی کشید...

چند ماهی گذشت. گروه هنوز مهناز را فراموش نکرده بود. سارا می گفت حوصله عروسی گرفتن ندارد، شوهرش هم کم کم به تنگ آمده بود. افسردگی از چهره الهه می بارید. نجمه اسم مهناز که می آمد، صورتش اشکی می شد.

یکسال از آن ماجرا می گذرد. سارا عروسی کرد، الهه سر کار می رود، نجمه هم رفت فرانسه. کسی انتظار ندارد زندگی به خاطر مرگ مختل شود.

مرگ دو ماه بعد از فارغ التحصیلی انگار سنگین تر می اید. از وقتی فارغ التصیل شده ام احساس

 می کنم مرگ نزدیکتر شده!! بعد از من چه کارهایی ممکن است بکنند؟ چه حرف هایی بزنند؟ چقدر طول می کشد نبودنم عادی شود؟

 

***

رسول ملاقلی پور قلبش خسته بود، ایستاد. حیف شد. سینمای ایران سرمایه بزرگی را از دست داد. روزنامه ها تیترهای قشنگی زدند. میم مثل ملاقلی پور، مثل مرگ ( عنوان خبر در 20.30 و تیترجام جم) پرواز در شب ( اعتماد و دارو دسته)

توی این فکر بودم وقتی مُردم چه تیتری از نوشته هایم می شود زد؟ فکر کنم " هنوز زوده واسه تیکه تیکه شدن " خوب باشد. اتفاقاً موضوعش هم مرگ و شهادت بود.

مثلاً می توان گفت: " زهرا، هنوز زود بود برای تیکه تیکه شدن".

البته شاید تیکه تیکه شدنی در کار نباشد. شاید هم باشد، مثلاً با کامیون. یا اصلا چرا راه دور برویم، هواپیما. این روزها خیلی هم مد است.

الان که فکرش را می کنم همین تیتر آخری هم خوب است، و مرگی که در این نزدیکیست.

درست همین الان ( چند ثانیه بعد از الان قبلی) که فکرش را می کنم می بینم دچار چه خود ملاقلی پور بینی عظیمی بودم چند لحظه قبل. قرار نیست کسی برای من تیتر بزند، ستون بنویسد. زهرایی گفته اند ، ملاقلی پوری گفته اند.

الان ( چند ثانیه بعد از الانات! قبلی ) که فکرش را می کنم می بینم چرا که نه. خودم می نویسم وتیتر می زنم ، می دهم خواهرم اگر اتفاقی افتاد بگذارد توی وبلاگ. ( وای چه وحشتناک )

کس نزند تیتر من        جز قلم دست من!

 

***

پیرمرد هشتاد را داشت. از وقتی وارد اتوبوس شد، با صدای بلند چرت وپرت گفت تا پیاده شد. مردم هم می خندیدند. خانوم کنار دستی ام با صدای بلند دعا کرد قبل از اینکه زوال عقل بگیرد، بمیرد. به من هم پیشنهاد کرد همین دعا را برای خودم بکنم.

از خودم می پرسم آلزایمر بهتر است یا مرگ؟!

آلزایمر ترس ندارد، پرده ها هم فرو نمی افتد، شب اول ندارد. انسان پشیمان نمی شود، حسرت

نمی خورد، زبانش بند...

 

***

وودی آلن گفته : من از مردن نمی ترسم. .. فقط دوست ندارم موقع مرگم اونجا باشم.

من هم موافقم. من هم دوست ندارم.

 

***

مردم خوابند وقتی مردند بیدار می شوند.

از پیامبر ( صلی الله علیه ). حدیث معروفی هم هست، همه شنیده اند. اما هنوز خودمان را به خواب می زنیم.

 

***

انسان در هر نَفَس یک قدم به سوی مرگ نزدیک می شود.

جمله ای از مولاعلی ( عیله السلام ) بود. البته نقل به مضمون. جمله عجیبیست، خیلی هول انگیز است.

 

 

***

 

مراسم شکرگزاری بابت نورون ها

 

23 سال پیش در چنین روزی بافت پیوندی عدسی چشمم با شکستن نور، تصویری از جهان پیرامون را بر روی ساختمان شبکیه چشمم انداخت. در همین لحظه نورون های موجود بر سطح شبکیه در تلاشی هماهنگ این تصویر را به آکسون ها و پس از آن به سوی مغز بردند. این همه، تنها بخشی کوچک از فرآیندی به نام گشودن چشم بر جهان بود.

تا ساعاتی دیگر دقیقاً 23 سال از آن جریان می گذرد و من هنوز موفق نشده ام حتی به خاطر یکی از آن نورون های پرکار که در تمام این مدت خالصانه در خدمت من بوده اند، شکرگزاری شایسته ای از پروردگار عالم به عمل آورم. پروردگار نیز طبق عادت قدیمی اش در زمینه بخشش و بزرگواری، در این 23 سال هیچ گاه این جریان را به رویم نیاورده. فقط گاهی به عصر سوگند یاد می کند که انسان ها در خسرانند، البته حتی آن موقع هم مستقیم نمی گوید، انسان ها را جمع می بندد. نمی دانم گاهی تا کجا به این سهل انگاری تاریخی ادامه می دهم که مستقیم می گوید که سخت کفران کننده ایم.

از اولش هم می دانستی که ظلوم وجهولیم، پس این شکر گزاری خشک و خالی مرا تنها به خاطر یکی از آن نورون های نازنین بپذیر. خواهش می کنم.

 

********

 

عمو فیلتر باف، فیلتر مارو شکافتی؟!

 

رفع فیلتر شده ام گویا.

 

( چه بامزه تیتر از خود مطلب بلندتره، اینجا تیترسالاری حاکمه)

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 21:14 |

بنام خدا

 

هستي، تو حقيقت هستي را نيافته اي

 

چندي پيش با وبلاگ زني بنام هستي آشنا شدم كه به گفته خودش فمينيست است و خارج از كشور سکونت دارد.

نامه اي به اين شرح برايش ارسال كردم:

به نام الله

هستي عزيز سلام.

هستي از زندگيت نوشته بودي و گفتي چه طرز فكري داري. گفتي چندين سال پيش زنها زنداني بودند و مردها زندان بان و حالا چند ساليست كه وضع تغيير كرده حالا ديگر زنها سه دسته شدند عده اي هنوز زنداني و مردها هنوز زندان بانند . دسته دوم از زندان خارج شدند و مردها را زنداني كردند و حالا خود زندان بانند . و اما گروه سوم كه مطلوب توست : از زندان بيرون آمدند بعد از اینکه حق مرد ها را گذاشتند کف دستشان، با او همراه شدند و با هم زندگي جديد و خوبي را آغاز كردند .

اما در كيش من صحبت از زني مي شود كه در كاخ طاغوت نه تنها طاغوتي نبود بلكه آزاده اي بود كه بر طاغوت زمان شوريد و دليرانه قطعه قطعه شد. از زني برايم گفته اند كه پاكدامني اش معجزه آفريد. 1400 سال پيش تاريخ من شاهد زني بود كه ثروت فراوانش را به پاي عقيده استوارش ريخت . پيامبر دين من با شنيدن نام او اشك از چشمانش جاري مي گشت و مي فرمود : «كجا مانند خديجه پيدا مي شود هنگامي كه همگان مرا تكذيب كردند او مرا تصديق كرد خديجه زني بود كه خداوند بهشتي بودن او را به من بشارت داد ....»

و فاطمه ... پيامبرم بر دستانش بوسه زد و او چه شايسته حق بوسه را ادا كرد و هجده سال شگفتي آفريد . چگونه مادر پدر بود . چگونه در شعب ابي طالب مبارز بود . چگونه غدير را يادآوري مي كرد . چگونه فدك را فرياد مي زد . چگونه علي را ياري مي داد. اشكش، چگونه شمشيرش بود . و حسينش چگونه خون خدا بود و در پايان چگونه دليرانه شهيد شد ، پاياني براي آغاز . آغازي بر جاودانگي. و زينبي که از دامان او برخاست ، پیامی را فریاد کرد در کل زمان ها ، طنین انداز در کل مکان ها  .

در آيين من مردان از دامان زنان به معراج مي روند . زن و مرد در آئين من لباس و زينت همند . آن دو فرزانه دين من در خانه گلي خود ، يكديگر را  « عشق من » مي خواندند. خبر از زنداني و زندان بان هيچ نیست.

گفته بودي كه حالا در امريكا زندگي مي كني و چقدر ياد آوري آن روزها كه در تهران و در هواي گرم مجبور بوده اي مانتو و روسري بر تن كني ناراحتت مي كند و حالا چقدر اوضاع بهتر است كه هوا گرم است و تو مجبور نيستي روسري و مانتو بپوشي ومی توانی طوری لباس بپوشی که کمی کمتر گرمت شود واز آن خنکا برای هم وطنان اسیر گرمای خود پیام " oh so sorry for u  " بفرستی اما من؛  من در تهران در همين هواي گرم و سردش روزگار می گذرانم و احتمالاً حجابي كه به اختيار برگزيده ام از آنچه تو مجبور بوده اي رعايت كني بيشتر است و در گرمترين روزهاي سال در تهران كه سهل است، حتي روي خط استوا هم حاضر نيستم حجابم را كنار بگذارم. آري هوا خيلي گرم است. و من ساعتها زير آفتاب سوزان رفت و آمد مي كنم حجابم ريشه در عقيده ام دارد و حافظ حيثيت و شرف انسانيم و نشانه بيداريم است . عقيده ام بستني يخي نيست كه با چند درجه افزايش دما وا برود. امواج نامرئي هيچ ماهواره اي در عالم قادر به مسخ كردن من نيست . من انسانم و دماي هوا تعيين كننده ميزان حجاب من نيست . من به اين دنيا نيامده ام كه راحت و ولنگار و بي بند و بار باشم. وقتی خداوند خدا مرا راهی این دنیا می کرد دستی از روی مهر بر شانه هایم زد ورو به من گفت : بنده من برو ودر دنیا خوش باش .و من تنها راه خوشی را در اسلام می دانم. آری ما خوشگذاران ترین مردمان روی زمینیم. جز زیبائی نمی بینیم ، جز شراب نمی نوشیم ، روزی دوست خوریم، سخن دوست شنویم و صحبت دوست طلبیم . غمهائی داریم به وسعت عالم ، غمهائی مقدس ومتعالی که جز حلقه چاه کسی را یارای شنیدنش نیست ، اما محزون نیستیم ، بسیار میترسیم ، می ترسیم از یک لحظه بی او بودن اما حتی یک لحظه هم ترسی از غیر اودر دل نداریم " خوفی برایشان نیست  و محزون نیستند " من خدائی دارم که از رگ گردن به من نزدیک تر است آنگاه که نامش را می برم از هر مست سرخوش ترم .تنها یاد او آرامش قلب من است ، نوای دلنشین او هر لحظه در گوشم طنین انداز است :" اگر می دانستید چقدر مشتاق شمایم هر آیینه از شوق روحتان به سویم پرواز میکرد " لحظه ای نیست که نمایان نشود " به هر کجا بنگرید ، روی خداست" هر گاه می خوانمش استجابتم می کند و این خدای عالم است که اسلام را به من ارزانی داشت که مسلمان باشم و سر خوش وآزاد و سعادتمند.

هستی از زندگی مشترکت بادوستت گفتی ، نوشته بودی که خیلی دوستت دارد وبه تو احترام می گذارد از عشق ورزیتان نوشته بودی و از لذتی که از با هم بودن می برید ، براستی که چه زیبا توصیف کردی . اما فقط وفقط من میدانم که تا چه حد مضطربی، چقدر می ترسی از رها شدن، فقط من می دانم روزی که به خانه بیائی و ببینی از دوستت جز نامه ای با این مضمون     bye dear "" ( اُه، چقدر محبت آمیز!) باقی نمانده و او چه عاشقانه ترکت کرده و تو چه رقت بار مورد سوءاستفاده قرار گرفتی ، من از هراسی که در اوج لحظات شاد به سراغت می آید وویرانت می کند آگاهم ، من میدانم .... بد نیست تو هم بدانی آمار نشان داده 95% زنان آمریکا شدیداً متمایلند با دوستان خود ازدواج کنند ولی در این میان فقط 5% دوستان مورد نظر حاضرند زیر بار مسئو لیت ازدواج بروند ( چه تفاهمی !!).واما نظر من: در این دنیا خیلی ها طی تلاشی مذبوحانه سعی دارند تبلیغی هر چند کوچک بر علیه دین با استفاده از روش های نو ارائه دهند وبلاگ تو نیزاز نظر من یک وبلاگ تبلیغاتی بیش نیست . پدرم در این مواقع جمله حکیمانه ای دارد ، می گوید :" دستی تو کاره ".هر آنچه در توان دارید بکار گیرید که وعده نصرت نزدیک است هر چند به چشم شما دور.

هستي، گفته بودي فمينيستي و مي خواهي ديوارهاي روبرويت را ويران كني و به مردها برسي و همپاي آنها باشي. هستي ، مگر مردها در اين روزگار سيه روزيِ نسل آدم به كجا رسيده اند، كه تو مي خواهي به آنها برسي. تو تمام زندگي ات را گذاشته اي تا به مردان شيطان پرست برسي؟  مي خواهي به مردها برسي در آدم كشي و جنايت ؟ در پَستي و لا قيدي و يا در حق كشي و ظلم به خلق خدا؟!! يا شايد پوچي مردان امروز نظرت را جلب كرده.

بعد از اين همه تلاش، بعد از اين همه تئوري بافي به مردها مي رسي. به حقوق مساوي نائل مي شوي. ديگر اجازه داري مانند مردان باشي. مي توانيد دست در دست هم در لجن فرو رويد !!! و نظر من در مورد حقوق زن؛ خوشبختانه اين بار هم فقط به قوانين اسلام معتقدم. اگر چه اسلام فراموش شد و از قوانين تعالي بخش آن سوء استفاده شد. اگر چه روح تعاليم ناديده گرفته شد و پوسته ظاهري آن متحجرانه بنا به منفعت عده اي همچون بت پرستيده شد. اما حقيقت اسلام نوريست كه در ظلمات جهل و تحجر هم خاموش شدني نيست. اسلامي كه تفاوتها را مي پذيرد  و با آگاهی از تفاوت ها قوانين را بر اصل تشابه رشد دهنده استوار می سازد؛ نه تساوی ويران کننده . از آن گذشته ملاك تقرب زن و مرد در نزد خدا تقواست و بس.

اما تو  هستي چرا گفتي مرد از من بهتر است و من مي خواهم مانند مرد باشم ؟ چرا يكبار نگفتي مي خواهم انسان باشم ؟ چرا نگفتي مي خواهم آزاد و رها باشم؟ چرا نگفتي مي خواهم سعادتمند باشم؟ چرا نگفتي مي خواهم با مروت و با معرفت باشم ؟چرا نگفتی می خواهم مقاوم وعصیانگر باشم؟ ...

خورشيد مرده بود

و هيچ كس نمي دانست

نام آن كبوتر غمگين    

كز قلب ها گريخته ايمان است.

 

هستي عزيز تو حقيقت هستي را نيافته ای .

 

****

 

وبلاگ برای من، بعضی وقت ها یعنی احیای مردگان. این یادداشت رو 3 سال پیش نوشتم، وبلاگ هستی هم مطمئن نیستم هنوز وجود داشته باشه! ولی اون موقع ها کلی معروف بود.

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 4:1 |

بسم الله

                         

 

عروس فراری

 

قاضی پرونده: با اجازه پدر خوانده عروس...  جناب آقای شهرام خان جزایری، عروس مجرمین فساد مالی، آیا وکیلم شما را به 27 سال حبس در هتلی زندان نما محکوم نمایم؟

حضار: عروس رفته گل ببره سر قبر پرونده مفاسد اقتصادی.

قاضی پرونده : بعد از 5 سال لفت و لآب دادن می پرسم، آیا وکیلم شما را به سنوات معلوم به حبس با شرایط عالی محکوم نمایم؟! آیا وکیلم؟!

حضار: عروس رفته گلاب ببره سر قبر پرونده مفاسد اقتصادی.

قاضی پرونده: جناب مفسد مفتضح، لبخند بر لبِ رسوای عالم، بعد از یک ماه تأخیر می پرسم، آیا وکیلم شما را حداقل به 14 سال حبس در خوش آب و هواترین مناطق اوین درکه و 10 سال تبعید و پرداخت 122 میلیون وخورده ای دلار، که البته ناقابل است، محکوم نمایم؟! آیا وکیلم؟

یکی از حضار: عروس sms  زدن که همین مکان گل و بلبلی که تشریف دارن خیلی بهتره از طرفی ایشون بزرگتر دارن و بی صاحاب نیستن، پس نننننننننننننننننننننه خیر.

( در این لحظه در مجلس هلهله ای برپا شده، این آهنگ هم پخش می شود:

عروس خانومو ببینید چه شورو حالی داره...

رو گونه های سرخش اشک خوشالی داره...

.

.

چه شور و حالی داره نگا نگا کردنش... )

 

***

 

فاجعه عظیم

 

راستش اولش نمی خواستم در مورد شهرام جزایری چیزی بنویسم، فاجعه آنقدر عظیم است که از فرط عظمت خودش خود به خود به طنز می زند، اما دلم نیامد واقعاً.

این پی دوم تأخیر فازی هم که می بینید در گذاشتن این مطلب در وبلاگ پیش آمد، صرف جدل میان من و دلم شد.

 در همین رابطه: شهرام که گریخت، جهانشاهی را بگیریم!

 

***

 

فیلتر موضعی

 

بدانید و آگاه باشید ، وبلاگی که پیش رو دارید در دانشگاه تهران و امیر کبیر فیلتر شده است،  به کدامین گناه، خداوند می داند و فیلتر کننده ها. ( می گم یه چند مدته دانشگاه های تهران آرومه نگو وبلاگ من فیلتر شده )

دانشگاه امیر کبیرش را با چشمهای خودم امروز دیدم، نمی دانید چه لذتی دارد وقتی وبلاگ خود را غرق در فیلتر می بینید.

از سرنوشت وبلاگ در دیگر دانشگاه ها اطلاعی در دست نمی باشد، لذا دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور در صورت مشاهده هر گونه " این سایت بدآموزی دارد"، مراتب امر را به اینجانب اطلاع دهند تا در فهرست افتخارات این وبلاگ ثبت گردد.  

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 19:32 |

هوالمصور

 

تجلی در خوابگاه

 

گل ها ی محوطه خوابگاه

 

عالم چو کوه طور ماند          ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد              در می شکافد طور را

 

***

یه نمای کلی.

 

گل ها ی محوطه در اتاق!!

***

 

بچه های هنر ساختنش. تو محوطه خوابگاه.

 

***

چراغ مطالعه فضول

 

 

( توضیح اینکه این یه تخت خوابگاهیه که جلوش پرده زدن، خوابگاه کشیده ها! می دونن منظورم چیه )

 

***

نمی دونم کی این کارو کرده بود به نظرم خیلی هنری اومد ازش عکس گرفتم.

 

 

***

حدس بزنید تو یه همچین نمایشگاهی چه کتابهایی به فروش می رسه.

 

 

کتابهای سروش و منتظری.

 البته کتاب های مفید هم بود مثلاً کتاب های باربارا

 

علامه جعفری یه جمله خوبی داره:

ای آزادی!

ای ضد زنجیر. ای بهترین وسیله تنفس جان آدمی. چه زنجیرهای گران باری که به نام تو به پای بشر بسته اند و بشریت را از تو محروم کرده اند.

 

***

این چیست؟

 

 

این دسته کلید یک دانشجوی فعال است. از دوستم خواستم زیر کلیدها رو بگیره تا به عمق ماجرا پی ببرید. این ها که می بینید کلید انجمن اسلامی، نهاد و بسیج به علاوه کلید کمدهاشونه! ( مطهره دوستت دارم )

 

***

 

این عکس خودش چیز خاصی نداره. پشت صحنه اش ماجرا داره. یادتونه گفتم تحصن شده بود. من رفته بودم واسه خودم داشتم از بچه ها فیلم و عکس می گرفتم که یه هو مسئول خوابگاه و چندتا ازبچه ها ریختن سرم که داری چی کاررر می کنی؟؟ یه دختره با یه خشونت خاصی گفت: دیلیتش می کنی یا فکتو بیارم پایین!! من گفتم: اِوا شما چه کارا بلدی. گفت مزه نریز ببینم دیلیتش کن. گفتم باشه و فیلم هایی که گرفته بودم رو دیلیت کردم ، البته من دروغ نگفتم واقعا پاکشون کردم، فقط همه حقیقتو نگفتم. نگفتم که عکس هم گرفتم. خلاصه اون شب این ماجرا رو دست گرفیمو با بچه ها کلی خندیدیم. یادش بخیر. فرداش هم من کلی مراجعه کننده داشتم که از عکس هایی که گرفته بودم استفاده کننو این ها...

بنده خدا اگه می دونست عکس ها قراره تو اینترنت منتشر بشه... 

 

***

 

پرسش و پاسخ با حضور جناب سرهنگ ... چه شودددد

 

***

حدس بزنید این اطلاعیه رو کی نوشته. . . حدس بزنید این فرد رشته اش چیه؟

 

 

جواب : سردبیر یک نشریه نسبتاً وزین تو دانشگاه... الاهیات!!!

 

***

 

حجاب محدودیت نیست تا جایی که می توان باهاش به کوهنوردی هم رفت، اون هم تو این یخبندان.

اردوی انجمن اسلامی دانشگاه سمنان- ارتفاعات شهمیرزاد ( اطراف سمنان )

 

***

نان، عشق، ریاضیات

 

 

***

کمبودها خلاقیت انسان را شکوفا می نماید. خودم دیدم ایناها:

 

 

کمبود جاکفشی = استفاده از قابلیت های بالقوه در و دیوار برای آویزون کردن کفش.

 

***

 

 

این دستان یک هنر مند متعهده، نه اینکه حالا چون داره می نویسه : " یا امیرالمومنین ، روحی فداک ، آسمان را دفن کردی زیر خاک..." نه کلاً میگم. ( درخشان دوستت دارم)

 

***

استفاده از کمد به عنوان یادواره شهدا

 

 

صبح ها که نگاه می کنی به چهره این ها تا شب انرژی داری، اصلاً بگو تا صبح فداش. مثلا تا صبح می شینی تو دفتر انجمن نشریه صفحه بندی می کنی یا کلیپ می سازی واسه یادمان و از این دست کارها.. (بچه ها کلا دوستتون دارم)

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 15:27 |

بسم الله

 

1)

کوههایمان مگر تمام می شوند؟

پس سنگبارانتان ادامه خواهد داشت

کوههایمان اگر تمام شدند

خانه های ویرانمان که هست

پس سنگبارانتان ادامه خواهد داشت...

و آنک برهوت و تا چشم کار می کند

دست های خالی ماست و تانک های بی شمار شما

سنگبارانتان ادامه خواهد داشت....

 

2)

سنگ دیده اید بتپد در مشت ؟

سنگ دیده اید خون آلود پیش از پرتاب؟

سنگ دیده اید گرم و آفتاب ندیده؟

سنگ دیده اید اینچنین؟

من اما دیده ام

در دستان عاشقی که مرگ را به سخره گرفته است

( چنانکه ما زندگی را )

و جای خالی قلبش را با کینه پر کرده است...

 

3)

سنگی فرستاد

گلوله ای پس گرفت

زخمی بر سینه اش

به عدالت جهان پوزخند زد...

 

4)

از کوههایمان می ترسند

می دانند آبستن هزار انتفاضه است

از خانه هایمان می ترسند

می دانند هر تکه اش سرباز انتفاضه است

از قلبهایمان می ترسند

می دانند می تپد در سینه این شعرها که انتفاضه را

تکثیر می کند

 

(حمید رضا شکارسری )

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 17:52 |