بنام خدا
و مرگی که در این نزدیکیست
عموبزرگ ( عموی پدرم) خیلی سال است که شدیداً بیمار است. حرف های دکتر ها هم بوی دم آخر می دهد. " ببریدش خانه، پرهیز هم لازم نیست." عملاً همه منتظرند هر آن خبر بیاورند... بعضی هم نگرانند، نگران مراسم عقد و عروسی. " اگر اتفاقی بیفتد چی؟".
فکر که می کنم می بینم هیچ بعید نیست من اول بمیرم. چه ضمانتی هست من باشم وعمو بزرگ نباشد؟ هیچ.
مردم خواهند گفت: آدم تو حکمت خدا می مونه، عمو بزرگ با اون سن و سال و با اون حال بد اونجوری، اون وقت دختر علی آقا، جوون، هیچیش نبود، بیچاره مگه چند سالش بود... قسمت!
***
معروف بودند به گروه مهناز مقیمی. همه کارشان با هم بود. خوردنشان، خندیدنشان، درس خواندنشان، رقصیدنشان، فیلم نگاه کردنشان، همه کارشان.
اتاق بغلی ما بودند، توی یکسال کلی صمیمی شده بود گروهمان با گروهشان.
فارغ التحصیل شدند. دو ماه بعد خبر آوردند مهناز مُرد.
بدون استثناء گفتیم " برید به کسی بگید که این موجوداتو نشناسن، همه تون سرکارید! "
دو هفته بعد یادبود مهناز را در دانشکده برگزار کردند. گروهشان هم آمده بودند، این بار بی مهناز. یکی همان اول دانشکده ماند، نتوانست بیاید تو. الهه تو کلاسها می چرخید مثل دیوانه ها. آن یکی هم خیره شده بود به یک نقطه. بقیه هم هرکس چیزی می گفت، چقدر شاد بود، چقدر بچه باحال بود، این اواخر چقدر سختی کشید...
چند ماهی گذشت. گروه هنوز مهناز را فراموش نکرده بود. سارا می گفت حوصله عروسی گرفتن ندارد، شوهرش هم کم کم به تنگ آمده بود. افسردگی از چهره الهه می بارید. نجمه اسم مهناز که می آمد، صورتش اشکی می شد.
یکسال از آن ماجرا می گذرد. سارا عروسی کرد، الهه سر کار می رود، نجمه هم رفت فرانسه. کسی انتظار ندارد زندگی به خاطر مرگ مختل شود.
مرگ دو ماه بعد از فارغ التحصیلی انگار سنگین تر می اید. از وقتی فارغ التصیل شده ام احساس
می کنم مرگ نزدیکتر شده!! بعد از من چه کارهایی ممکن است بکنند؟ چه حرف هایی بزنند؟ چقدر طول می کشد نبودنم عادی شود؟
***
رسول ملاقلی پور قلبش خسته بود، ایستاد. حیف شد. سینمای ایران سرمایه بزرگی را از دست داد. روزنامه ها تیترهای قشنگی زدند. میم مثل ملاقلی پور، مثل مرگ ( عنوان خبر در 20.30 و تیترجام جم) پرواز در شب ( اعتماد و دارو دسته)
توی این فکر بودم وقتی مُردم چه تیتری از نوشته هایم می شود زد؟ فکر کنم " هنوز زوده واسه تیکه تیکه شدن " خوب باشد. اتفاقاً موضوعش هم مرگ و شهادت بود.
مثلاً می توان گفت: " زهرا، هنوز زود بود برای تیکه تیکه شدن".
البته شاید تیکه تیکه شدنی در کار نباشد. شاید هم باشد، مثلاً با کامیون. یا اصلا چرا راه دور برویم، هواپیما. این روزها خیلی هم مد است.
الان که فکرش را می کنم همین تیتر آخری هم خوب است، و مرگی که در این نزدیکیست.
درست همین الان ( چند ثانیه بعد از الان قبلی) که فکرش را می کنم می بینم دچار چه خود ملاقلی پور بینی عظیمی بودم چند لحظه قبل. قرار نیست کسی برای من تیتر بزند، ستون بنویسد. زهرایی گفته اند ، ملاقلی پوری گفته اند.
الان ( چند ثانیه بعد از الانات! قبلی ) که فکرش را می کنم می بینم چرا که نه. خودم می نویسم وتیتر می زنم ، می دهم خواهرم اگر اتفاقی افتاد بگذارد توی وبلاگ. ( وای چه وحشتناک )
کس نزند تیتر من جز قلم دست من!
***
پیرمرد هشتاد را داشت. از وقتی وارد اتوبوس شد، با صدای بلند چرت وپرت گفت تا پیاده شد. مردم هم می خندیدند. خانوم کنار دستی ام با صدای بلند دعا کرد قبل از اینکه زوال عقل بگیرد، بمیرد. به من هم پیشنهاد کرد همین دعا را برای خودم بکنم.
از خودم می پرسم آلزایمر بهتر است یا مرگ؟!
آلزایمر ترس ندارد، پرده ها هم فرو نمی افتد، شب اول ندارد. انسان پشیمان نمی شود، حسرت
نمی خورد، زبانش بند...
***
وودی آلن گفته : من از مردن نمی ترسم. .. فقط دوست ندارم موقع مرگم اونجا باشم.
من هم موافقم. من هم دوست ندارم.
***
مردم خوابند وقتی مردند بیدار می شوند.
از پیامبر ( صلی الله علیه ). حدیث معروفی هم هست، همه شنیده اند. اما هنوز خودمان را به خواب می زنیم.
***
انسان در هر نَفَس یک قدم به سوی مرگ نزدیک می شود.
جمله ای از مولاعلی ( عیله السلام ) بود. البته نقل به مضمون. جمله عجیبیست، خیلی هول انگیز است.
***
مراسم شکرگزاری بابت نورون ها
23 سال پیش در چنین روزی بافت پیوندی عدسی چشمم با شکستن نور، تصویری از جهان پیرامون را بر روی ساختمان شبکیه چشمم انداخت. در همین لحظه نورون های موجود بر سطح شبکیه در تلاشی هماهنگ این تصویر را به آکسون ها و پس از آن به سوی مغز بردند. این همه، تنها بخشی کوچک از فرآیندی به نام گشودن چشم بر جهان بود.
تا ساعاتی دیگر دقیقاً 23 سال از آن جریان می گذرد و من هنوز موفق نشده ام حتی به خاطر یکی از آن نورون های پرکار که در تمام این مدت خالصانه در خدمت من بوده اند، شکرگزاری شایسته ای از پروردگار عالم به عمل آورم. پروردگار نیز طبق عادت قدیمی اش در زمینه بخشش و بزرگواری، در این 23 سال هیچ گاه این جریان را به رویم نیاورده. فقط گاهی به عصر سوگند یاد می کند که انسان ها در خسرانند، البته حتی آن موقع هم مستقیم نمی گوید، انسان ها را جمع می بندد. نمی دانم گاهی تا کجا به این سهل انگاری تاریخی ادامه می دهم که مستقیم می گوید که سخت کفران کننده ایم.
از اولش هم می دانستی که ظلوم وجهولیم، پس این شکر گزاری خشک و خالی مرا تنها به خاطر یکی از آن نورون های نازنین بپذیر. خواهش می کنم.
********
عمو فیلتر باف، فیلتر مارو شکافتی؟!
رفع فیلتر شده ام گویا.
( چه بامزه تیتر از خود مطلب بلندتره، اینجا تیترسالاری حاکمه)

















