تبليغاتX
دنیای سه خواهر

هو المصور

 

انقلاب به روایت سیما

 

 

مبارزی از هند

 

آخرین فیلم ساخته شده در رابطه با انقلاب و حواشی آن بر می گردد به سال های دور، در نتیجه تمام فیلم های پخش شده در ایام دهه فجر تکرار مکررات است و می توان پیش بینی کرد کمترین میزان مخاطب رابه خود اختصاص داده اند.

در زمینه سریال ، امسال شاهد پخش " از نفس افتاده " از شبکه اول سیما  و" تا صبح " از شبکه تهران بودیم.

قاسم جعفری که با یافتن رگ خواب مخاطب عام، ید طولایی در ساخت مجموعه های تجاری دارد، این بار تکنیک های خاص خود را در جهت ساخت مجموعه ای با محوریت مبارزات انقلابی به کار گرفته است! طبیعتاً حاصل چیزی نیست جز مجموعه ای سطحی و از بسیاری جهات از قبیل فیلم نامه ، کارگردانی و بازی ها ضعیف.

نگارنده با مطالعه تنها دو کتاب از خاطرات مبارزین قبل از انقلاب و با سنی کمتر از عمر انقلاب، تفاوت فضای فیلم با فضای مبارزات آن دوران را کاملاً حس می کند. بنابر این نتیجه می گیریم نویسنده فیلم نامه یا حتی دو کتاب ساده هم در این زمینه مطالعه نکرده است یا متولد دهه هفتاد است و از صغر سن رنج می برد!

مشکلات این سریال فراتر از ان است که بتوان در این مجال به آن پرداخت، تنها به بیان مواردی آشکار از این نقاط ضعف بسنده می کنیم.

شیده، شخصیت مبارز داستان حتی قادر نیست مسافتی را به راحتی بدود و مدام زمین می خورد! صورتش چند روز پس از خلاصی از زیر شکنجه های ساواک دوباره شادابی گذشته را باز یافته و او مثل دسته گل سر سفره عقد می نشیند و شادمانه بله را همان بار اول می گوید. این نشان می دهد فیلمنامه نویس حتی شناخت درستی از مقوله شکنجه هم ندارد. دخترک در حالیکه از سوی سازمان امنیت کشور تحت پیگرد است با امنیت خاطر در خیابان های شهر قدم می زند، لابد به تصور اینکه عینک دودی مدل 2006 اش او را غیر قابل شناسایی کرده است! در این اثنا ناگهان دلش برای شاگردانش تنگ شده برای رفع دلتنگی سری هم به مدرسه محل تدریسش می زند و به پسربچه هایی با مدل موی " تَن تَن " آموزش روخوانی می دهد

شخصیت آرش که در اثر ناشیگری فیلم نامه نویس، همنام یکی از سفاک ترین شکنجه گران ساواک است، ناگهان در عرض چند روز و در نتیجه عشق شیده و به گفته خود او بدون تغییر در اهداف و عقاید، تبدیل به مبارز و مقاومی نستوه و البته ابله می شود. از آن بدتر اینکه یکی از شخصیت های دیگر سریال او را به حُر هم تشبیه می کند. این نوع شخصیت پردازی نشان دهنده عدم شناخت نویسنده از روحیات و خصوصیان مبارزین است.آرش در نوجوانی عکاسی می کند، آن هم با استفاده از تکنیک های ضد نور و کادر های تناسب طلایی! و این نشان می دهد فیلمنامه نویس شناخت درستی از توانایی های یک نوجوان و قابلیت های عکاسی در آن دوران هم ندارد.

اصلاً چه معنی دارد انسان با عینک بد بینی به پیرامون بنگرد؟! یکی از پیام های این سریال این بود که بیایید همگی خوش بین باشیم مثل شیده. مثلاً وقتی می بینیم ماشین به چه بزرگی دم در خانه آرش پارک است مبادا بد به دلمان راه بدهیم که امکان دارد ماموری، ساواکی، کسی در خانه باشد. این نشان می دهد فیلم نامه نویس در بحث تفکر مثبت روانشناسی وارد است.

این فیلمنامه نویس تصور می کند با تکرار جمله " تو فقط جسم منو شکنجه می کنی، روح من آزاده " یکی از جملات شخصیت تُم در داستان کلبه عمو تُم، نهایت روحیه مبارزه طلبی را به شخصیت های داستانش تزریق کرده است.

به تمام این ضعف ها پایان غیر قابل تحمل و لج درآور را هم اضافه کنید. بهتر بود قاسم جعفری نام این سریالش را هم مبارزی از هند انتخاب می کرد.

 

صندلی قرمز

 

نوع دیگری از برنامه های سیما، مصاحبه با مبارزین انقلابی بود. " فوق العاده" که از شبکه سه سیما پخش می شد، از شاخص ترین های این گروه برنامه سازی بود.

مصاحبه با هاشمی رفسنجانی به این شکل در این برنامه نیز، تقریبا بی سابقه بود.

فرزاد حسنی مجری مدعی، گستاخ و البته توانای  این برنامه در چرخشی استراتژیک! ناگهان از روش همیشگی اش در مواجهه با مهمانان برنامه دست بر می دارد، برنامه از حالت یک گفتگوی نگوییم چالشی، حتی معمولی هم فرسنگ ها فاصله گرفته و تبدیل می شود به تریبونی برای پاسخ های یک خطی در جواب سوال کننده ای مجذوب و لبخند بر لب. سوال های که گاه حکایت از دردهای عظیمی دارند.

 

شکستن طلسم آرشیو

 

سیمای جمهوری اسلامی ایران که تا پیش از این حتی صحنه دست زدن مردم میان سخنرانی امام در بهشت زهرا هم، از زیر تیغ سانسورش جان سالم به در نمی برد، چندیست اقدام به پخش فیلم های مستندی می کند که تا پیش از این به دلائلی چون احتمالاً وجود خانم ها بی حجاب، شعارها ی مارکسیستی کمونیستی و یا حضور افرادی خاص و نیز به دلائل نا معلوم دیگر، در آرشیو این سازمان مهر محرمانه خورده بودند.

پخش برنامه انقلاب به روایت مستند سازان از شبکه 4 سیما ، نیز دفاعیات خسرو گلسرخی، روزنامه نگار و مبارز چپ گرا، سخنرانی بازرگاندر دانشگاه تهران از شبکه 2 و3 سیما یکی از اقدامات قابل ستایش این سازمان در زمینه روایت انقلاب است.

واقعیت اینست که کتمان حقایق تاریخی، خاصه در دوران کنونی که دستیابی به اطلاعات بسیار آسان است، نه تنها کمکی به پیشبرد اهداف گروه کتمان کننده نمی کند بلکه بیشترین ضرر را متوجه این گروه می کند و باعث از میان رفتن حس اعتماد ملی از رسانه ای می شود که قرار است ملی باشد!

پخش این گونه مستندها از چند جهت مفید است که به نمونه هایی اشاره می کنیم:

مستند هایی این چنین پاسخ مناسبیست برای آنانکه سعی در کم رنگ نمودن یا حتی شبهه افکنی در مورد مسئله جمهوریت در تفکر امام داشتند. تأکید امام و متعاقباً مردم بر مسئله جمهوریت و نیز ولایت فقیه از همان ابتدای جنبش را می توان آشکارا در این فیلم ها مشاهده نمود.

از سویی دیگر وجود گروه های مختلف در جریان تظاهرات و مبارزات، این نکته را نیز به اثبات می رساند که انتخاب نظام جمهوری اسلامی ایران توسط مردم یک اجبار و یا از سر ناآشنایی آنان با نظام های دیگر نبوده است. پخش مستندهایی از این دست این واقعیت را بیش از پیش آشکار می سازد که الگوهای مختلف لیبرال دموکراسی، نظام سوسیالیستی، کمونیستی مارکسیستی و... وجود داشته اند و مدافعان هر کدام به شدت به ترویج دیدگاه های خود می پرداخته اند و حضوری فعال در صحنه داشته اند.

از آن گذشته نمایش گروه های غیر مذهبی در جریان انقلاب این حسن را هم دارد که بیش از پیش قدرت و کشش جریان مذهبی را در میان مردم و مبارزین نشان می دهد. آری، جرقه های انقلاب در ایران توسط هر دو گروه مذهبی و غیر مذهبی زده شد، انواع و اقسام گروه های غیرمذهبی در این میان جان فشانی ها کردند اما آنچه انقلاب را به پیروزی رسانید جریان مذهبی و مردمی معتقد و پایبند به مذهب بود.

پخش بخشی از دفاعیات خسرو گلسرخی در بیدادگاه شاهنشاهی نیز از این جهت ارزشمند است که حامل نکات و پیام های بسیاری می تواند باشد. خسرو گلسرخی که به گفته خود یک مارکسیست لنینیست است، دفاعش را با سخن مولا حسین آغاز می کند و در سرتاسر دفاع خود از اندیشه علوی و حسینی بهره می گیرد. این نکته نشانگراینست که گرچه گروه های غیر مذهبی در جریان مبارزات علیه رژیم شاه وجود داشتند اما گاه همین آزادمردان و آزادزنان در ریشه دیندار نیز بودند، و ارائه تصویری سطحی، منفعلانه، متحجرانه، منزوی و غیرکاربری از دین موجب اقبال آنان به جریان های غیر مذهبی می گشت. چنان که دیده می شود پس از گسترش و تعمیق این شناخت توسط معلمین انقلاب، دکتر شریعتی، استاد مطهری ، آیت الله طالقانی و بسیاری دیگر و البته در صدر همه آنان امام خمینی زمینه جذب بسیاری فراهم می آید.

پخش مستند های انقلاب همچنین فرصتیست برای مردم و مسئولین تا بار دیگر آرمان های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی انقلاب را مرور کنند و با در نظر گرفتن و ضعیت حال حاضر نظام و مردم بیندیشند که براستی تا چه حد به این آرمان ها نزدیک شده ایم و اصولاً تا چه میزان در راستای آن حرکت کرده ایم؟ و اگر پس از 28 سال هنوز فرسنگ ها تا سر منزل مقصود فاصله هست (که هست، حتی گاه به علت انحراف از مسیر اصلی)، چرا؟

 

*******

 

سه خواهر پای تلویزیون

 

خیلی ها بهم گفتن که چرا اینقدر مطالب وبلاگ به اسمش بی ربطه؟

چی کار کنم کاریس که شده، جوونی کردم خامی کردم، زندگی رو سخت نگیرید حالا.

حالا هی من مجبورم از خواهرم اینا بگم که یه جوری ربط پیدا کنه.

من یه چند سالی هست که سریال نگاه کردن از سرم افتاده. آخرین سریال هایی که نگاه کردم کیف انگلیسی، شب دهم و روزهای اعتراض بود. آخریش هم همین مبارزی از هند بود که به همراه دو خواهر نشستم پاش، فکر کنم دوباره سریال نگاه کردنم رفت تا یه چند سال دیگه.

این سریال هیچی ام که نداشته باشه واسه ما دو تا مزیت داشت.

خواهر های من یکی از توانایی هاشون اینه که کافیه یه نکته ای چیزی رو دست بگیرن در کسری از ثانیه جُکشو می سازن، کمدی شو بازی می کنن، مسخره اش می کنند، اسم مستعار و بر چسب می زنن خلاصه هر کاری در این زمینه از دستشون بر بیاد کوتاهی نمی کنند.

 این سریال مبارزی از هند هم که پر دستاویز های مطلوب برای شکوفایی این استعداد خواهر هام (و البته خودم ). شب ها یه دل سیر به کار های این دختره شیده می خندیدیم، دلمون شاد می شد.

انگیزه مهنازمون ( خواهر کوچیکه ) برای درس خوندن چند چندان شد. آخه برای کنکور نمایش می خونه و با دیدن این سریال پی به نیازهای اساسی کشور به کارگردان برد و تصمیم گرفت سریع تر کارگردان بشه.      

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 0:40 |

 

به نام حق

 

بازی یلدایی رو یادتونه؟

اولین باری که دیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این بازی مثل خیلی از چیزایی که می بینیم و دربست قبولش می کنیم ماهیت غیر اسلامی داره، ما تو اسلام اعتراف نداریم و حتی از اون نهی شدیم، علتش هم گفته شده که مجالی نیست.

پس این چیزایی که می نویسم رو به حساب بازی یلدایی نذارید، خاطره اس بیشتر البته با اندکی دخل و تصرف.

 

انرژی هسته ای، لواشک بسته ای

 

یکی از تفریحات من در دبیرستان خوردن سر کلاس بود. انقدرررر کیففففف می ده، اگر دبیرستانی هستید حتما امتحان کنید، خیلی خوش می گذره. تصور کنید وقتی همه با بی حوصلگی به افتضاح کاری های شاهان قاجار و آب رفتن ایران ( ایرانمون کوفتشون بشه الهی )  گوش فرا داده اند، شما طعم خوش یک تکه لواشک رو زیر دندان هایتان تجربه می کنید، تمام وجودتان زبان شده و غرق در لذتی زائد الوصفید.

کم کم بسته لواشک شما تمام می شود، کلاس نیز هم. آن موقع است که تازه شما از خلسه لواشک خوری آن هم سر کلاس تاریخ، به خود می آیید و تصمیم می گیرید به جهانیان نشان دهید یک من ماست چقدر انرژی هسته ای داره.

البته اینها را شما الان می گوئید وگرنه زمان ما که همه آقایان تنش زدا مشغول تساهل و تسامح بودند.

یک بار که این لحظات زیبای عمرم داشت رقم می خورد، دبیرمون فهمید. حدس بزنید چی داشتم می خوردم. نه حدس بزنید خدایی.

الان که دارم فکرش رو می کنم هیچ نمی فهمم رو چه اصلی نارنگی رو برای خوردن انتخاب کرده بودم. شاید از صغر سن بوده، شاید کار کارِ کودک درونم بوده، شاید انقدر برام این کار عادی شده بود که دیگه توجه نمی کردم چی دارم می خورم، شاید یه مصلحتی تو کار بوده یا شایدم خوردنی دیگه ای دم دستم نبوده!

ناریگیه چنان بو و برنگی راه انداخت که معلممون پای تخته فهمید، با این که من میز آخر می شستم.

هیچ طور نمی شد توجیه کرد، بوی نارنگی همه کلاس رو برداشته بود و پوست نارنگی هم تو جامیز من بود.

 

دهانت را می بویند مبادا نارنگی خورده باشی

 

بگو چه درسی، ادبیات. معلمش کلی دوستم داشت، به خاطر یه بیست، یه کتاب نیما یوشیج هم بهم کادو داده بود از طرف خودش. گفت که از تو انتظار نداشتم قدیانی و از این صحبتا. تو دلم گفتم بیا... با یه معلم رابطه عاطفی داشتم که اونم این جوری شد. گفت دو نمره ( دقیقا یادمه گفت دو نمره ) ازم کم می کنه. منم تو دلم گفتم : هه، من که واسه نمره درس نمی خونم.( دقیقا یادمه همینو گفتم تو دلم ). البته سریع رفتم با یه معلم دیگه رابطه برقرار کردم خدای نکرده دچار خلاء عاطفی نشم. معلم عربی . تا الانم باهاش رابطه دارم و خونه اش می روم.

 

لمپنیسم در دبیرستان

 

 از یکی از معلم هامون خیلی بدم میومد، به جای اینکه بیاد درسشو بده مثل خانوم جلسه ای ها می شست حرف می زد. مثلا می خواست بچه ها رو جذب کنه، بدتر زده می کرد، درسمون هم همیشه خدا عقب بود همینم لج منو در میاورد. وسط حرفاش من همیشه در نظم کلاس ایجاد اختلال می کردم بلکه حرف نزنه. مثل دانشگاه نبود که سلاح قلم داشته باشیم، مقاله بنویسیم اعتراض کنیم.

 

تو پرانتز چند وقت پیش یه جمله از خمینی بزرگ دیدم : من با یک قلم و چند برگ کاغذ انقلاب می کنم.

 وااااای که چه شخصیت منحصر بفردی. خوشم میاد.

 

یک بار یادمه داشت سخنرانی می کرد، همه کلاس هم ساکت بود، من ته کلاس نشسته بودم و تمرین پرتاب سکه می کردم. از این مدلهایی که تو فیلم های گانگستری می رن یه ( گیریم! ) لیمونات می خورن بعد به صاحب کافهه می گن : هی جک، بعد سکه رو با حرکت شست پرت می کنن. از اونا.

منتها من یه جوری سکه رو هدایت می کردم که بره بالا، به نقطه اوج خودش برسه و دوباره برگرده سر جای اولش. تصور کنید وسط سخنرانی معلم، ته کلاس، هی یه سکه دینگ می ره بالا میاد پایین. معلمه هم هیچ توجهی نمی کرد وهمچنان بر خانوم جلسه ای بودنش تاکید می کرد.

مشخصه چون دست اولم بود گاهی سکه منحرف می شد و منحنیش شکل سینوسی می گرفت و سر از اون ور کلاس در می آورد. اما من دست از مبارزات حق طلبانه خود بر نمی داشتم، بچه ها رو یکی یکی صدا می کردم.

سارا به مریم بگو نگاه کنه، مریم بهنازو صدا کن، بهناز به بغل دستیت بگو اون سکه رو بده ... اوناها ... به بهناز بگو اونجاس... مریم بهشون بگو ... اوناها... همه مثل دومینو می رفتن زیرمیز و میومدن بالا.. حالا برعکس. مریم اون سکه رو از بهناز بگیر آها، مرسی.. سارا سارا... اونو بده، هیچی دیگه این طوری همه ته کلاس به هم می ریخت. معلمه هم اصلا توجه نمی کرد، زنگ می خورد در حالیکه گوشمون پر شده بود از مرغ باغ ملکوتم ... ( این بیتو هی می خوند )

خودمونیم ها خیلی حیف شد من امیر کبیر قبول نشدم ها. با این سابقه لمپنیسمی که دارم کلی

می تونستم اونجا موثر باشم.

بعد از مدتی که دیدم لمپنیسم راه به جایی نمی بره یه نامه بلند بالا واسه دفتر مدرسه نوشتم، که آییییییی به فریاد برسید.

 اگه الان احمدی نژاد می گه دنیا داره احمدی نژادی می شه!! من از همون موقع کلی احمدی نژادی بودم واسه خودم، ( چقدر تراکم احمدی نژاد تو این جمله رفت بالا، اِ بازم که گفتی احمدی نژاد)..

که البته می شه پیش بینی کرد که اوضاع بهتر نشد، باز خوبه بدتر نشد... همچنان زنگ می خورد و درس نیمه کاره می موند...

 

***

 

واااای دیدید تلویزیون دفاع خسرو گلسرخی رو نشون داد؟ من انقدرررررر هیجانی شده بودددم. صدا سیما را چه می شود هر سال یه فیلم جدید رو می کنه. هیچ بعید نیست سال دیگه فیلم عروسی مریم و مسعود رجوی رو پخش کنن خدا را چه دیدی!

 خوب دیگه زیاد شد بازم نوشته بودم، حالا بذارم می گید چقدرررر طولانی بود و از این حرف ها..

 

الان که دارم اینارو تایپ می کنم خواهرم اینا فرامرز اصلانی گذاشتن، وااااااای چه صدااااااایی

 

کو یارم، یارم کو

نازنین نگارم کو

شمع شام تارم کو

جلوه بهارم کو

بی رخش نزارم کو

کووووو

 

تعجیل در فرج مولامون صلوات. 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 16:33 |

به نام خدا

 

نان، عشق، ریاضیات

 

ریاضیات در جهان امروز، درایای کرانه ناپدیدیست که " هر که جز ماهی زآبش سیر شد ". ریاضی و کاربردهای آن، چنان در علوم مختلف ریشه دوانده که قطع نیاز متخصصین سایر علوم به آن تقریباً غیر ممکن به نظر می رسد. شاید دور از ذهن به نظر آید اما حتی روانشناسی، زیست شناسی، پزشکی و اقتصاد هم مدیون ریاضی اند.

گفتم اقتصاد. ریاضیدان ها اما هیچ گاه پولدار نمی شوند، حداقل در کشور ما ایران. شاید به همین دلیل بود استادمان موقع انتخاب رشته می گفت: ریاضی خواندن عشق می خواد. ندارید نرید.

حالا، بعد چهار سال که نگاه می کنی می بینی دلت خیلی جاها قیلی ویلی رفت وقتی قضیه های جبر را می خواندی یا چشمانت برق زد از ذوق، وقتی استاد غفاری پای تخته آنالیز می کرد هاینه بورل را. یا بعد از یک ساعت تمام فکر کردن روی اینکه بالاخره چرا  a < b ،  یک نفر آن وسط جیغ می زد: آهااا ! بچه ها بیاین دیگه فکر نکنید، هدر می رید ... یا نهیب زدن بر سر فیزیک ! که زودتر پاس شو و ما را با ریاضی محضمان تنها بگذار..

شاید اسم اینها را بشود گذاشت عشق...

بله ریاضی خواندن عشق می خواهد چون هیچ کس را پولدار نکرده!

ریاضی دانها هم بی کار ننشسته اند و ثابت کرده اند که هیچ کس پولدار نیست!!

روش اثبات استقراست. اینطوری :

بدیهیست هیچ کس با یک دلار به حساب نمی آید.

فرض استقراء: فردی با داشتن n  دلار پولدار نیست.

حکم استقراء: فردی با داشتن n+1 دلار هم پولدار نیست.

اثبات : طبق فرض استقراء با داشتن n دلار پولدار به حساب نمی آییم. بدیهیست یک دلار کم و زیاد تاثیری در پولدار بودن یا نبودن ندارد. پس با n+1  دلار هم پولدار نیستیم، پس هیچ کس پولدار نیست!  

   

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 13:42 |

به نام خدا

 

زِین اَب

 

سلام بر تو ای دختر نبی و ولی و بر تو ای دختر سیدة نساء العالمین

فرخنده باد پنجم جمادی الاولی که در نخستین لحظه های آمدنت به انتظار رسول نشستی که بیاید و از خداوند نام تو را بخواهد و آنگاه جبرئیل پیام آورد که خداوند او را "زِین اب" نامیده است که او زینت پدر است.

شگفت که لحظه چشم گشودنت و اولین لبخندت، بر روی حسین، معشوقت را به عالمیان معرفی کردی!

ای " سیده زکیه " بیا با ما از زهرا بگو، تو که همراه او در بیت الاحزان بوده ای، تو که تسکین سنگینی داغ پیامبر را از جانب مردمان مدینه بر مادرت دیده ای! بگو با ما که زهرا با مردمان چه سخنها گفت در خطبه فدکیه، تو که حافظ کلام مادر بوده ای! با ما بگو از حال علی (ع) آن شب که یاس خانه اش را زخمی و خسته یافت و آن شب که تو و خواهر و برادرانت را تسلی می داد و تمنا می کرد که عزیزانم آرام اشک بریزید که ... ؟!

 

ای " داعیه خفیّه "، دعوت کننده مهربان، از رموز تفسیر " کهیعص " برایمان نمی گویی که پدر به تو چه آموخت؟  کربلا، هلاکت، یزید، عطش، صبر، ...؟!

 

ای " تقیّه نقیّه " پرهیزگار پاک، تو که از خیل عظیم خواستگارانت پسر جعفر طیّار، ابوالمساکین، را به همسری برگزیدی آیا به هنگام ازدواج از او عهدی نگرفتی و یا شرطی و یا ..؟!

 

بانوی من ، رضیّه مرضیه، پسنده پسندیده، این علم و حلم و عشق و وفا و شجاعت و صلابت و .. را جز از تو می توان انتظار داشت؟!

 

ای " مَهمومه " ، افسرده، جگر پاره پاره حسن را بر تشت چگونه تاب آوردی، بگو با ما ای " مغمومه " غم دیده آن هنگام که عایشه از دفن برادرت حسن (ع)  در جوار مرقد پیامبر (ص) ممانعت کرد، غم دل با که گفتی و به کدامین استوار تکیه کردی که نلغزیدی؟!

 

" صدیقه صغری"، قلم حتی تاب ندارد اندیشه های آخرینم را بنگارد، آخر تمام این مصائب اگر بود، حسین هم بود، پس هنوز حیات هم بود که حیات انسان کامل در وجود معشوقش، ولی نعمتش، امامش خلاصه می شود ولیکن..

 

ای " عصمة صغری " تو برای حسین نیکو خواهری بودی و اباعبدالله برای تو نیکو برادری . از احوالات همراهی ات در حج آخرینش برایمان بگو؟!

بگو که چرا حج نیمه رها شد و چرا " عرفه " آغاز اعلام علنی و عمومی ظلم دستگاه حاکم و رسوا ساختن آنان شد، مگر نه که عرفات برای افزایش معرفت و طلب مغفرت و .. است؟!

بانوی صبر و شکر، بگو که چگونه پیکر اکبر و قاسم و اصغر را غرق بوسه و عشق ساختی و چگونه بر پیکر عون و محمد فرزندان دردانه ات صبر کردی و حتی به نگاه مهرشان نگرفتی ، تو چقدر عاشقانه هدیه ات را به پیشگاه ولایت تقدیم نموده ای که حتی ...؟!

 

آه، آه، آه... " مجللّه معظمه " بانوی شکوهمند بزرگوار، بگو بر تو و بر تو و بر اهل خیام و بر تو و بر کودکان و بر تو وبر ... و بر تو چه گذشت هنگامی که ذوالفقار به اشک چشمانش ...؟!

 

به خدا قسم که شهادت می دهم در همه سختی ها و مصیبت هایت و رنج ها و امتحان هایت حتی در سخت ترین آنها و تلخ ترین آنها که به خدا ایستادن تو در قتلگاه برادرت بود در حالیکه برادر تشنه لبت از پا در آمده بود از کثرت جراحت های شمشیر و نیزه و شمر بر روی سینه اش...شکیبا بوده ای.

واحزناه.

 

" ایتها المأسورة "، ای اسیر شده، لعنت کند خدا مردمی را که روبندت را ربودند و با ته نیزه ها بر اعضایت زدند و خیمه ها را سوزاندند و به اسارتتان بردند و بر آنان که این خیانت را شنیدند و خوشنود شدند و غمگین نشدند و بر ...

 

عقیله بنی هاشم! و چه " زیبا؟!! " از خداوند طلب کردی که قربانی ات را بپذیرد...؟!

ای مفهوم عشق و ایثار و وفا و ایمان و ... چه شد که معصوم دورانت، سجاد بر تو ندا کرد که

 

 " یا عَمةُ اُسکِتی انتّ بحمدالله عالمةٌ غیرُ مُعلمةٍ، و فهیمةٌ غیر مُفَهَّمة ...؟!"

 

ای قاصد کربلا، در خواست برادرت را که فراموش نکردهای، در آن نماز شکرانه ات، در آن نماز با شکوه شب عاشورایت برای برادر دعا کردی؟!

 

ای جلوه جلال بگو که " مارایتُ الا جمیلا " عصاره کدام زیبایی هاست که بر زبان جاری کردی؟!

وای که در دروازه شام بر تو چه گذشت آنگاه که نگاه نامحرمان به واسطه سرها روی نی به تو و اهل حرم دوخته شد! و آنگاه که به اهل طه، آن نامردمان رذل صدقه می دادند و تو ..

و آنگاه که قرآن ناطقت را بر نی در حال قرائت دیدی که " اَم حسبت انّ اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا ..." و آنگاه که از حریم فاطمه ، برادرزاده ات ! دفاع کردی و آن هنگام که از خون زین العابدین حمایت کردی ... و آن هنگام که خطبه می خواندی  چه در کوفه  و چه در شام ...و بر رقیه ... و در بازگشت به مدینه...

و آن هنگام که همدم و همسرت تو را نشناخت که موی سر مثال مهتاب سپید کرده بودی..

و در اربعین برادرت...

 ای پیامبر کرب و بلا چگونه آن یک سال را  بدون حسین را تاب آوردی؟!

... نیمه ماه رجب شایسته توست برای عروجت به سوی حق

سلام بر تو ای بانویی که  فرشتگان آسمان شب و روز خطبه ات را می خوانند و ناله سر می دهند.

 

***

نوشتاری بود از یکی از دوستان خیلی خوبم.

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 21:1 |

به نام خدا

 

روزی که من معروف شدم

 

تازگی ها به این نتیجه رسیدم که احتمال اینکه من معروف شوم خیلی زیاد است. تمام روزنامه ها از یالثارات تا اعتماد از من خواهند نوشت، حتی گاهی یک ستون کامل را به خود اختصاص خواهم داد. بعد از مدتی صحبت از من به صدا سیما هم کشیده می شود، مخصوصا شبکه جوان صدا. برنامه پارازیت که بی من کارش راه نمی افتد. وقتی زهرا قدیانی را سرچ می کنید نتیجه صدها متن و مقاله خواهد بود از سایت های معتبر خبری و تحلیلی. نمایندگان مجلس،  وزرا، الهام و دیگران حداقل یک بار نامم را به زبان خواهند آورد و دست کم 5 دقیقه در موردم صحبت خواهند کرد. حتی در گفتگوی ویژه خبری با رئیس جمهور هم حرف من به میان خواهد آمد. همچنین در جلسه بودجه مجلس.

 بله احتمالش خیلی زیاد است دیگر من از گوجه فرنگی که کمتر نیستم!

 

تشکر از خود + آگهی بازرگانی

 

بسیار خرسندم که مقالات من به این سطح از تاثیرگذاری رسیده. این مسئله حجاب هم من زیاد نوشته ام در موردش، این هم اگر حل شود ممنون می شوم.

عزاداری موهن پست قبل را خواندید؟ این متن را من پارسال همین موقع ها نوشتم برای نشریه دانشگاهمون. حالا هی بگویند دانشگاه های تهران. بابا جون مقالات نشریات دانشگاه ما منشاء تغییرات، تحولات و تصمیم گیری های مهم در سطح کل کشور می شود.

تو تهران دارند بحمد الله این تمثال ها را جمع می کنند، سال آینده هم گفته اند علم ها را جمع می کنند. ( دلم تا حدی خنک شد ) یادم باشد چند تا مقاله درست درمون در مورد مسئله اشتغال و مسکن بنویسم بدهم دست سردبیر، بلکم گره باز شود.

فعلا اولویت با این دوتا موضوع است اما با این حال با وجود این که سرم هم شلوغ است، شما هم اگر مشکلی چیزی دارید بفرمائید قلمی کنمش. دفتر تکلیف من همچنان خالیست.

 

نام حسین است

 

چند بار تو مراسم مختلف تو دانشگاه و جاهای دیگر دیده بودم به جای سرود جمهوری اسلامی ترانه ای ایران ای مرز پرگهر را می خوانند. آخرین بارش هم جشن شب چله چلچراغ بود. تو فکر یک مقاله طوفنده ( یعنی مطلبی که طوفان به پا می کنه )و کوبنده بودم در مورد این عمل مذبوح برای نشریات دانشگاه. نشریات دانشگاه ما هم که می دانید چه موجی می اندازند تو اجتماع. دنبال دلیل می گشتم، دنبال جمله. تا اینکه اخیراً سخنرانی آیت الله جوادی آملی در این مورد را دیدم. یک جمله اش این بود:

 

این کشور را " حسین حسین " حفظ کرد نه " ای ایران ای مرز پر گهر "

 

احتمالا این یکی از آن جمله هایی خواهد بود که همیشه توی گوشم می ماند.

من همیشه به این مسئله اعتقاد داشته ام که شمالی ها باهوشند.

 

تبصره : البته منظورم این نیست که ایران مرز پرگهر نیست یا وطن خواه نباشیم، بل جان کلام اینست که وطن خواهی بی اسلام ارزانی سکولاریست ها، ما ایرانمان را هم با حسین اش می خواهیم.

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 22:42 |

به نام خدا

 

 عزاداری موهن

 

تهران _ عاشوراي حسيني

امروز عاشوراست. عزاداري ها از چند روز قبل شروع  شده و امروز به اوج خود مي رسد. در و دیوار شهر را سیه پوش کرده اند. اما مثل اینکه کمی یکنواخت و تکراری شده، پس شهر را پر مي كنند از هنرنمايي نقاشان زبردست در نقش زدن زنان زيباي قاجاري، با ابرواني كمان و چشماني خمار در نقش علمدار. علمدار نقاشي شده درست شبيه قداره كش هاي ميدان شوش ردي از خون بر پيشاني دارد كه لابد قرار است نمايشگر منتهاي رشادت او باشد، گريباني باز كه قسمتي از عضلات به هم پيچيده سينه رانشان مي دهد و چشماني به رنگ جديد ترين لنزهاي بازار.

پرتره هايي از زيباترين زنان جهان، در هيبت رشيد ترين مردان، با گيسواني افشان و چشماني عشوه گر.

تصوير کردن توامان زيبايي دختر شايسته جهان و قدرت قويترين مردان جهان احتمالا" نبوغ خاصي مي طلبد. مظاهر ديگر اين نبوغ را مي توان در تصاوير دو نفره  جنگجويان 1400 سال پيش با ژست هاي نخ نماي آتليه هاي عكاسي امروز ديد .

كاريكاتورهاي موهن از فرزندان محمد ( سلام خدا بر او باد ) نه در هيچ كشور اروپايي، كه در قلب مملكت امام زمان!! غده هاي چركيني كه با يك ليوان بنزين درمان ميشود، اما آنقدر  بي تفاوتيم كه روزي سربازكند و همه جا را آلوده سازد.

خدا رحم كرده به ذهن خلاق اين  خيالبافان نمي رسد كه زنان كربلا را هم به تصوير بكشند. وگرنه در آن صورت شهري داشتيم به شكل ژورنال هاي زنان.

 با روندي كه پيش گرفته اند، دور نيست زماني كه عكس هاي زيبايی اندام كه به جاي سرشان عكس سر اين جنگجويان را گذاشته اند بر در و ديوار شهر به عنوان علمدار شاهد باشيم.

چند ساعتي از روز نگذشته است كه مردم که تعدادی شان چندان هم عزادار به نظر نمی رسند به خيابان ها مي ريزند و نمايش خياباني  خودنمايي و زورآزمايي شروع مي شود. عده اي حتی پیش دستی کرده از همين حالا به پيشواز ولنتاين مي روند. امسال دهم عاشورا و چهاردهم  فوريه چند روز بيشتر با هم اختلاف ندارند .چه تقارن ميموني !

بالاخره امروز عاشورا ست، روز تعطيلي كه همه مردم به خيابان ها مي ريزند و طبيعتا" قدرت انتخاب افزايش مي يابد. تلاش عده ای در جهت يافتن كيس هاي مناسب قبل از رسيدن ولنتاين، براي كساني كه از ابتداي سال در اين امر ناموفق عمل كرده اند، آغاز می شود. و اين چنين است كه عاشورا كه فرصتي است براي گنهكاران، تبديل مي شود به فرصتي براي گناه كردن.

همانطور كه مي دانيد كشور ما در جهت نيل به سمت مدرنيته بسيار موفق عمل مي كند. در اين ميان هر گونه عزاداري به روش هاي سنتي و امل منشانه به مثابه مانعي بر سر راه هر چه مدرن شدن ايران تلقي مي شود. از اين رو گروهي از خلاقين بالفطره مي كوشند با up to date كردن عزاداري در جهت بر طرف كردن موانع مدرنيته  گام بردارند. عزاداري به سبك متاليكا همراه با هد بنگ و بپر بپر از مصاديق اين  گام هاي استوار است. در اين ميان استفاده از طبل هاي 4تني ، ارگ ،جاز و...   بسيار ضروري به نظر مي رسد .مردم نه چندان عزادار به سمت "ابوالفضل پارتي" به صرف شام و نوشيدني سرازير مي شوند.

مداحي شروع مي شود " يا حسين يا حسين يا حسين " كه در سبك كلاسيك اجرا مي شده بسيار قديمي به نظر مي رسد. الان ديگر دوران راك است. پس همه با هم بگو حسين سين سين  دوپس دوپس دوپس سين سين سين دوپس دوپس سين سين دوپس دوپس ...  و مجلس اين گونه شور و واويلا مي گيرد .درميان اين هياهو تنها صدايي كه شنيده نمي شود نداي «هل من ناصر ينصرني» حسين است .

سپس نوبت رسيدگي به امور اخروي است .براي اين كه كمي دلها را آماده كنند، از فوايد اخروي اشك مي گويند: "اشك عبارتست از ماده اي  سفيد كننده، مخصوص نامه هاي اعمال، با تاثير شيميايي فوق العاده بر روي گناهان كبيره. لكه بر روي روح. با اين حساب یزيد مشمول آيه  «والسابقون السابقون اولئك المقربون» خواهد بود." ( پناه بر خدا )  چون از اولين گريه كن های امام حسين ( سلام خدا براو) خود ملعونش بوده است. قطعا" يك قطره اشك در رثاي سيد الشهدا آمرزنده ي تمام گناهان يك بنده است، اما كدام اشك؟ مسئله اين است.

حالا نوبت آن است كه دلها را به كربلا ببرند. ابوالفضل را در قد و بالا و چشم و ابرو، حسين را در گودال قتلگاه و زينب را در «واي داداش» خلاصه مي كنند و دلها را بر مي گردانند تهران، تمام

مي شود مي رود پي كارش.

درميان عزاداري هاي توهين آميز شهرمان به سراغ هم قطاران خود مي رويم. شايد بتوان عزاداري كرد.

 

تهران  _  عاشوراي حسيني همان سال _ مسجد كوي دانشگاه  

در و ديوار مسجد پوشيده از پارچه هاي سياه حاوي اشعاري غني ونيز احاديثي مرتبط با ايام از ائمه خصوصا" امام حسين (درود خدا بر او) است. اثري از تصاوير خيالي بر ديوارها نيست. و از اين بابت هيچ اتفاق خاصي نيافتاده است. برنامه امشب (مثل هر شب) پس از نماز سخنراني و روضه خواني است .صداي عزاداران از حد معقولي بالاتر نمي رود .شور مجلس در دلهاي عزاداران است نه در هياهوي ساختگي  پا منبري هايي اجير شده. ذكر يا حسين يا حسين و يا ابا عبدالله از دلها

مي جوشد و بر لب ها جاري مي شود. در اين ميان ملودي خاصي اجرا نمي شود و اتفاقا" از اين بابت هم اتفاق خاصي نمي افتد .

مجلس ساده و بي رياست. عزاداري و سينه زني تمام مي شود. شروع به خواندن احاديث در و ديوار مي كنم. حديث «اني ما خرجت اشرا" و لا بطرا" ولا مفسدا" ولا ظالما"  انما خرجت لطلب الصلاح في امة جدي اريد ان امر بالمعروف وانهي عن المنكر و...» از امام حسين (درود خدا بر او) اولين آنهاست...

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 8:55 |