به نام خداوند کعبه
تابستونه و بازار حج دانشجویی داغ. تو این هفته سه تا از بهترین دوستای منم راهی اند. جمعه گذشته، فرشته خوبِ گلِ نازِ نازنینِ خوشگلِ مهربون، عزیز دلم، زوج طنزم۱ اومده بود تهران، فرشته اینا آخه بابلی اند و پروازشون ( خوشبختانه ) از تهران بودش. منم رفتم فرودگاه و دیدمش و با کلی اشک چشم و از این صحبتا، دخترمو راهی کردم رفت حاج خانم شه برگرده. همین که فرشته رفت من دچار دل گرفتگی مفرط شدم که این وضعیت تا ساعاتی بعد هم ادامه یافت. آره دیگه. زین های و هوی زمانه، زین مردمان سست عناصر، حالی دلم گرفت.
27ام داره برمیگرده،ان شاءالله میرم فرودگاه صورتشو یه کنترلی بکنم ببینم نورانی شده یا نه. بالاخره یه نظارتی رو حج دانشجویی باید باشه دیگه.
این هفته ام باز حکیمه جون و خواهر خوبش راهی اند منتهی از فرودگاه رشت.
این متنو به همین مناسبت میذارم اینجا، در ضمن این متنو ترم گذشته دادم یکی از نشریات دانشگامون. اونجام چاپ شده با اسم مستعار البته . اینم گفتم چون تازگی ها فهمیدم دنیا خیلی کوچیک تر از اون چیزیه که من فکر می کردم. یه وقت نشریه رو می بینید می گین این دختر داره تو دنیای سایبر شامورتی بازی ، نقض آشکار حقوق بشر و از دست کارا می کنه.
***
1- زوج طنز فردیست که در درجه اول خودش طنزه، همچنین مدل شوخی کردنش شبیه شماست، طنزایی که می گید رو سریع می گیره و به اونا کلی می خنده و سریع جواب میده ممکنه تا ساعت ها این گفت و شنود طنز ادامه پیدا کنه. شمام همین طورید واسه اون. البته من در این مورد دچار تعدد زوجات بودم و صد البته سعی می کردم عدالتو بینشون برقرار کنم و با همشون به طور مساوی باشم و به تیکه هاشون کلی بخندم دلشون نشکنه یه وقت، اما فرشته ( وقتی بهت می گم فرشته یعنی فرشته ها ) واسم حکم سوگلی رو داشت کاریش نمی شد کرد دله دیگه.
این مسئله تعدد زوجاتم شده بود واسه ما مایه آبروریزی. سر کلاس یه دفعه یکیشون یه زمزمه محبتی، تیکه طنزی چیزی دم گوشم می گفت یا رو جزوه ام مینوشت، منم که حسّاسسسس، از زور خنده مجبور می شدم به منظور حفظ و حراست از آبروی چندین و چند ساله کلاسو سریع ترک کنم، خودمو به نزدیکترین مکان امن، انجمن اسلامیی، دستشویی جائی برسونم ، تخلیه روانی شم برگردم. البته مشکل از خود درخته که میره پیش این طور افراد می شینه با وجود اینکه از عواقب کار باخبره.
تقدیم به دوستانی که امسال همراه کاروان های دانشجویی عازم حج ابراهیمی اند.
بر تو ای پدر بندگان خدا سلام
" آمد ندا از آسمان جان را که باز آ الصلا " . قصد حج می کنی ،که فرمان اوست. هجرت می کنی به سوی خدا . از خود دور می شوی به او نزدیک . می روی مَحرم خانه شوی، مُحرم می شوی . آنجا افق تا افق ، کفن پوشند . محشری بر پاست . " سمعأ و طاعأ ای ندا هردم دو صد جانت فدا " بانگ بر می آوری که " لبیک اللهم لبیک ".
اول خانه که برای هدایت خلق ساخته شد، کعبه است. " انّ اول بیت وضع لناس للذی ببکة مبارکه وهدی للعالمین ". میعادگاه خدا، ابراهیم و مردم. آنجا صحنه آماده است تو نیز به نقش ابراهیم و هاجر ومحمد درآ.
بیعت های زشت پیشین را می شکنی و دست در دست خدا که " فوق ایدیهم " است می گذاری. در آغاز باید حجر الاسود را مس کنی، که " الحجر الاسود یمین الله فی ارضه ". اینبار به یاد پیمان الست، با خدا پیمان می بندی، بیعت می کنی.
عشق را آنجا ز پروانه بیاموز. طواف کن. تو نیز خود را فنا کن در امت، برای خدا، در طواف خانه. آنجا راه به سوی خدا از میان مردم میگذرد، تنهایی و رهبانیت آنجا در خانه مردم معنا ندارد که رهبانیت دین ما، جهاد است.
گرد خانه بگرد که دیگر گرد هیچ پلیدی نگردی. طواف که می کنی بخوانش او واولیائش را.
طواف اول : یا الله. خدایا تو خود توحید را به ما بیاموز.
طواف دوم : یا محمد. محمدا، شفیعمان باش به دنیا.
طواف سوم : یا علی. آیا شود که در جمع شیعیانت باشیم ؟
طواف چهارم : یا فاطمه. زنانمان را زینبی، مردانمان را حسینی کن، که تو مادر آزادگانی.
طواف پنجم : یا حسن. مبارزه باصلح و سکوت را تو خود به ما بیاموز.
طواف ششم : یا حسین. و تو ای محب حسین، آنهنگام است که حسین را خواهی دید در طواف : حسینا " باز که هنگامه بر انگیختی " عجبا جامه احرام به خون شسته ای ؟ حسین را خواهی دید که ندا میدهد: " هل من ناصر ینصرنی ". که ای قوم به حج رفته در گرداب های خود پرستی غرق گشته اید، نه در طواف خدا پرستی. رویای نبی صادقه است، منبر پیامبر اریکه بوزینگان شد، آتش کفر از زیر خاکستر ظاهر سازی و نفاق، زبانه کشید. قلاده دنیا بر گردن هاتان، سر رشته آن در دست شیطان است.
فرصت طلبان ابن الوقت، ذی الحجه را بهانه کردند که موسم حج است. گویی فراموش کرده اند هر روز عاشوراست، در حج نیز باید کربلائی بود. اینان نیایش که می کنند نمایش است. دعا که میکنند ادعاست یا ادا. نمی بینند کعبه به طواف امام می آید و حجر الاسود با امام بیعتی دیرینه دارد.
آیا پنداشته اید اگر بگوئید ایمان آوردیم هیچ آزموده نخواهید شد ؟
ایجا در طواف خانه خارج از طواف مشو، نیمه تمامش مگذار، اما آنجا در صحرای کرب و بلا، نیمه شبی، در دل تاریکی، میان خیمه ای ، عهد بر می دارند، بیعت می شکنند و تو می مانی و اختیارت. یا می مانی و به قصد قربت در بزمی عاشقانه، سینه آماج تیر خصم می کنی و سر می بازی، یا می روی و در صحرای بی نام ونشان دنیا گم می شوی.
آری حسین را خواهی دید که امت جفا پیشه را در تظاهر ایشان به عبودیت تنها می گذارد و می رود. رسم روزگار چنین است که تیغ ها به طواف مردان خدا در آیند تا بار دیگر آدم قربانی شود و آدمیت زاده.
طواف که تمام شد، پا جای پای ابراهیم بگذار. در مقام ابراهیم، رو به سوی خانه خدا، نماز بگذار. ابراهیم وار در آتش درآ.اسمائیل به قربانگاه ببر. تبر در دست، شور در سر، نور در دل، به سوی بت خانه ها روانه شو، ویران کن تا در گلستان توحید در آیی. اینک هم پیمان با خدا، هم گام با ابراهیم، کعبه دل بنا کن، طواف کن بر گردش تا ابد و بخوان به حج امت را.
پس از آن نوبت سعی است، هفت بار میان صفا و مروه.
هاجر باش، تسلیم ودیگر هیچ. هر جا سخن از جانب اوست چه جای تأویل و توجیه که این بیابان دره مرگ است، سوزان و بی آب و علف، کودکم شیر خوار است و من کنیزی سیاه در بیابانی لم یزرع تنها.
هاجر باش. در بیابانهای خشک دنیا، دل یه کدامین سراب خوش داشته ای ؟ روزی خویش از چاه های خشک دنیا طلب کرده ای؟ مفهوم توکل هیچ فهم کرده ای ؟ فراموش کرده ای چشمه های جوشان لطف و کرمش را زیر پای اسمائیل وجود ؟
هاجر باش. چه نشسته ای ؟ به انتظار معجزه، مائده آسمانی، دستی از غیب ؟ توکل ، نیاز بر نیاورد، حرکت اگر نکنی برکت نمی دهندت. پس از سعی آب می دهندت حتی به معجزه. مومن ، امیدوار، بی چیز ، بی کس، غریب، خستگی نا پذیر،مصمم، متکی بر خود، به پای اراده دست اندیشه، سعی کن برای معاش، نیاز، لذت، علم، اقتصاد، صنعت و قدرت. همه زن، مرد، مردم.
میان صفا و مروه جائیست که هاجر سیراب شد. او وکودکش. تو نیز سعی اگر کنی با صفا باشی، زینب راخواهی دید. ایستاده و صحرای کربلا را نظاره می کند که کودکان تشنه اند. کاش اینجا هم ، قطره بارانی، چشمه جوشانی زیر پای طفلی شش ماهه، معجزه ای عطش سوز در میان باشد. اما نه، هیچ نیست اینجا فقط تشنگیست. تشنگیست که معجزه می کند. اینان تشنه، اسیر، غمدیده از مصیبت برادر، پسر پیامبر، دلخسته از امت پیامبر، جز زیبائی نمی بینند. اینانند معجزه خلقت، تفسیر " انی اعلم ما لا تعلمون " .
مگر نه اینست که این تشنگان، سیراب ترین مردمان از جام وصال دوست بودند؟
مگر نه اینست که سیراب شدن به دست زهرای محمد بسی شیرین تر است ؟
" آب کم جو تشنگی آور به دست " که سیراب خواهی شد به دستان ساقی کوثر .
مگر نه اینست که " از خداجوئیم توفیق ادب ". ادب آنجا، از سقّای کربلا خواهی آموخت. لبهای تشنه ات اگر شرم کرد از چشمان کودکان حسین و تر نشد حتی، مَحرم خانه
می شوی، پسر فاطمه. چشم میدهی و نظر به روی دل آرای فاطمه می گشایی. دست فدا می کنی که میراث این خاندان دست های خیبریست.
در بر مادر عاقبت، سر و دست می بازی به رسم ادب. شور شهادت ببین چگونه مستان بی باده را، تشنه لب، دست افشان کرده است. آری دریادلان آیین ما تشنه لب، در میان دریا، سر در دامان مولای خویش به لقاءالله می پیوندند.
و تو ای پسر فاطمه، علمدار قافله، پس از تودیگر حسین، یاری اندر کس نمی بیند. خیمه های بی عمود در آتش کفر و کینه زشت خویان تاریخ خواهد سوخت. آنجا که قامت بلند بالای مردان خدا، زخم خورده عمود آهنین، زیر سم اسبان است، دختر رسول نیز، هدف سنگ خیانت است و رخ کودکان حسین سرخ از سیلی نامرد.
احد را هم خواهی دید.
آنجا که دل به دنیا و غنائم آن خوش داشتی و اطاعت رسول را وا نهادی بدان که فاجعه ای در راه است به تلخی احد.
سر سلسله رزم آوران احد، حمزه است و احد تجلّی گاه عشق حمزه. پیامبر گویا، آن زمان خواهر حمزه را به اصحاب سفارش می کرده است. خواهر است دیگر، خدا می داند پیکر صد چاک برادر با دلش چه می کند. " برادر رابگذارید نبیند، نگذارید ببیند. خواهر را ببرید جائی دیگر، از احد دورش کنید، بدن برادر آخر، قطعه قطعه شده ".
آیا حسین را به یاد می آوری؟ آری در احد هم.
پیکر حسین نیز پنهان بود، در کربلا، درون گودالی، در پس تیر و خنجرها. زینب اما، عاقبت یافت پیکر برادر را. به سوی آسمانش گرفت و زمزمه کرد : " و تقبل منّا هذه القلیل ". خداوندا، زینب کیست ؟
او خواهریست از جنس برادر، دختریست بر دامان علی، دست پرورده زهرا. و اکنون جلو دار لشکر حسین، پیامبر عاشورا، نماینده کربلا. اسیری که طنین فریادهای پر غرورش، پایه های محکم ترین دژهای ظلم وجور را در کل زمان وکل مکان به لرزه می افکند. عارفی واصل که رگ های گردن برادر را بوسید. همو که مردان بی صفت پیش پای عزتش زانو زدند. مردان مرد آئین ما با بدرقه مهر آمیز او رهسپار حماسه شدند و او به تماشا نشست و جز زیبائی ندید و آنگاه خود حماسه ای دیگر آفرید. او به رسم مادر در کوی، رسوا می کند باطل را در کاخ، به آهنگ صدای پدر سخن می گوید و به گونه برادر می جنگد، در راه دین جدش رسول خدا.
زینب را هم از کربلا بردند، اما به تازیانه.
آنهنگام که به سنت ابراهیم،حج کردی، در کسوت سربازی از جبهه ابراهیم، سلاح جمره بردار بر سپاه شیطان بتاز، شعله خشم بیافروز، خرمن دشمن بسوز.
اما تو ای حاجی فراموش مکن، رمی جمره جز " حرب لمن حاربکم " نیست. رمی بدون حسین بازی کودکانه ایست با شیطان. آنجا نیّت کن " رمی می کنم با البرائة من اعدائکم و الناصبین لکم الحرب و باالبرائة من اشیائهم و اتبائهم ". آنگاه که سنگ زدی شیطان را، دورش کردی از خود، پناه بردی به خدا، بخوان "رزقنی برائة من اعدائکم " و اینگونه بخواه : خدایا سنگ های انتفاضه مظلومان جهان را بر سر فرعونیان چونان " حجارة من سجّیل " هلاک کننده گردان.