تبليغاتX
دنیای سه خواهر

                                                                       به نام خدا

 

این هم شیرینی پیروزی حزب الله :

 

                                                                   آتش بس

 

دیروز من و خواهر وسطیم تلویزیون نگاه می کردیم. من کنترل تلویزیون را در انحصار خودم قرار داده بودم و طبق یک عادت قدیمی صدای تلویزیون را تا حد آستانه شنوایی زیاد کرده بودم. خواهرم گفت : کمش کن. گفتم نُچ. دوباره گفت: کمش کن. گفتم : همین طوری خوبه. گفت: " لبنانی گیر آوردی؟" و فحشی نثارم کرد. بهم گفت: " بوش " من هم سر مست از غرور شروع کردم به    . خواهرم هم از این لحظه غفلت کمال استفاده را کرد و طی اقدامی تلافی جویانه با اجرای تکنیک های کلاسیک چریکی کنترل را از من ربود.

من از اینکه از یک چریک کوچولو شکست خورده بودم احساس می کردم ابله ام. از طرفی از تیزی خواهرم در زمینه اجرای عملیات چریکی یکه خورده بودم، آنجا بود که با خود گفتم :" حالا می فهمم بوش چی میکشه". دهنم را باز کردم که هر چه در می آید به او بگویم، اما ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم:" ولش کن، بچه روحیه اش ضعیف می شه". بعد گفتم : " حیف که به یه سری مسائل پایبندم وگرنه حقش بود بهت می گفتم کاندولیزا ". خواهرم هم بی توجه به حرف های من به "کنترل" اشاره و می کرد. بعدش هم مجبور شدم از در سلم و صفا در بیایم، گفتم " بابا خواهر من، از خر شیطون بیا پائین، هر کی باید خر خودشو سوار شه. اصلا بیا آتش بس " . خواهرم در حالی که با کنترل بازی بازی می کرد، گفت : " ها ؟ آره خیلی فیلم قشنگی بود فردا از ویدیو کلوپ بگیر نگا کنیم دوباره ". گفتم : " بابا کماندو خانوم اون آتش بس نه که. بیا دخترای خوبی باشیمو توافقی با " کنترل " کار کنیم ". گفت " باشه ".

گفتم :" آفرینننننن، پس بزن شبکه خبر ". گفت : " برو بابا. هر وقت دست از مواضع برتری جویانت برداشتی خبرم کن تا با هم مذاکره کنیم. فعلا کنترل اوضاع تو دست منه ". من هم گفتم : " اصلا می دونی چیه موضوع اینه که تلوزیون نگاه کردن کار بی کاراس در حالیکه من اهل مطالعه ام . می رم کتاب بخونم، همون حق شماهاس که بشینین فیلم سانسور شده ببینیددددددد ". 

 

******

خدمت دوستانی که به طولانی بودن پست قبلی من اعتراض داشتند (۵نظر از  ۲۴ نظر    ). باید عرض کنم: اولا کجایش را دیدید . این متن اگر دقت کرده باشید فقط مربوط می شد به اماکن مکه در حالیکه این یادداشت قسمت مدینه هم داشت و من به منظور رعایت حال شما عزیزان خودم حذفش کردم و تازه متن هایی دارم که دو برابر مکه ومدینه است که البته هنوز خواهانش را نیافته ام و در صندوقچه اسرار خودم محفوظند. ( هیچ کس عموی انسان نمی شود عموم نه تنها نگفته بود طولانیه بلکه نوشته بود :"  خوب بود اشاره ای هم به رهروان واقعی سالار شهیدان حسین ابن علی (ع) شهدای دفاع مقدس می کردید " )

دوما من عجیب دمکراتم. بفرمائید این هم متن کوتاه و البته خواندنی.

سوما این داستان نیمه واقعی است، یعنی هسته اولیه و بعضی از جملات واقعی اند وبعضی هم ساخته و پرداخته ذهن زیبای نویسنده.

چهارما : یک روز داشتم فکر می کردم اسم وبلاگ چقدر خیلی بسیار زیاد با مطالب آن بی ارتباط از آب در آمد. در هر صورت دوستانی که مطلب " من و وبلاگ " را مطالعه فرموده باشند می دانند که من نیتم خیر بوده، فعلا به عنوان اولین گام های ایجاد ارتباط این پست را داشته باشید تا بعد.

    

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 15:16 |

 

به نام خداوند کعبه

 

تابستونه و بازار حج دانشجویی داغ. تو این هفته سه تا از بهترین دوستای منم راهی اند. جمعه گذشته، فرشته خوبِ گلِ نازِ نازنینِ خوشگلِ مهربون، عزیز دلم، زوج طنزم۱ اومده بود تهران، فرشته اینا آخه بابلی اند و پروازشون ( خوشبختانه ) از تهران بودش. منم رفتم فرودگاه و دیدمش و با کلی اشک چشم و از این صحبتا، دخترمو راهی کردم رفت حاج خانم شه برگرده. همین که فرشته رفت من دچار دل گرفتگی مفرط شدم که این وضعیت تا ساعاتی بعد هم ادامه یافت. آره دیگه. زین های و هوی زمانه، زین مردمان سست عناصر، حالی دلم گرفت.

 27ام داره برمیگرده،ان شاءالله میرم فرودگاه صورتشو یه کنترلی بکنم ببینم نورانی شده یا نه. بالاخره یه نظارتی رو حج دانشجویی باید باشه دیگه.

 این هفته ام باز حکیمه جون و خواهر خوبش راهی اند منتهی از فرودگاه رشت.

این متنو به همین مناسبت میذارم اینجا، در ضمن این متنو ترم گذشته دادم یکی از نشریات دانشگامون. اونجام چاپ شده با اسم مستعار البته . اینم گفتم چون تازگی ها فهمیدم دنیا خیلی کوچیک تر از اون چیزیه که من فکر می کردم. یه وقت نشریه رو می بینید می گین این دختر داره تو دنیای سایبر شامورتی بازی ، نقض آشکار حقوق بشر و از دست کارا می کنه.

 

***

1- زوج طنز  فردیست که در درجه اول خودش طنزه، همچنین مدل شوخی کردنش شبیه شماست، طنزایی که می گید رو سریع می گیره و به اونا کلی می خنده و سریع جواب میده ممکنه تا ساعت ها این گفت و شنود طنز ادامه پیدا کنه. شمام همین طورید واسه اون. البته من در این مورد دچار تعدد زوجات بودم و صد البته سعی می کردم عدالتو بینشون برقرار کنم و با همشون به طور مساوی باشم و به تیکه هاشون کلی بخندم دلشون نشکنه یه وقت، اما فرشته ( وقتی بهت می گم فرشته یعنی فرشته ها ) واسم حکم سوگلی رو داشت کاریش نمی شد کرد دله دیگه.

این مسئله تعدد زوجاتم شده بود واسه ما مایه آبروریزی. سر کلاس یه دفعه یکیشون یه زمزمه محبتی، تیکه طنزی چیزی دم گوشم می گفت یا رو جزوه ام مینوشت، منم که حسّاسسسس، از زور خنده مجبور می شدم به منظور حفظ و حراست از آبروی چندین و چند ساله کلاسو سریع ترک کنم، خودمو به نزدیکترین مکان امن، انجمن اسلامیی، دستشویی جائی  برسونم ، تخلیه روانی شم برگردم. البته مشکل از خود درخته که میره پیش این طور افراد می شینه با وجود اینکه از عواقب کار باخبره.

 

 

تقدیم به دوستانی که امسال همراه کاروان های دانشجویی عازم حج ابراهیمی اند.

 

 بر تو ای پدر بندگان خدا سلام

 

 

" آمد ندا از آسمان جان را که باز آ الصلا " . قصد حج می کنی ،که فرمان اوست. هجرت می کنی به سوی خدا . از خود دور می شوی به او نزدیک . می روی مَحرم خانه شوی، مُحرم می شوی . آنجا افق تا افق ، کفن پوشند . محشری بر پاست . " سمعأ و طاعأ ای ندا هردم دو صد جانت فدا " بانگ بر می آوری که " لبیک اللهم لبیک ".

اول خانه که برای هدایت خلق ساخته شد، کعبه است. " انّ اول بیت وضع لناس للذی ببکة مبارکه وهدی للعالمین ". میعادگاه خدا، ابراهیم و مردم. آنجا صحنه آماده است تو نیز به نقش ابراهیم و هاجر ومحمد درآ.

بیعت های زشت پیشین را می شکنی و دست در دست خدا که " فوق ایدیهم " است می گذاری. در آغاز باید حجر الاسود را مس کنی، که " الحجر الاسود یمین الله فی ارضه ". اینبار به یاد پیمان الست، با خدا پیمان می بندی، بیعت می کنی.

عشق را آنجا ز پروانه بیاموز. طواف کن. تو نیز خود را فنا کن در امت، برای خدا، در طواف خانه. آنجا راه به سوی خدا از میان مردم میگذرد، تنهایی و رهبانیت آنجا در خانه مردم معنا ندارد که رهبانیت دین ما، جهاد است.

گرد خانه بگرد که دیگر گرد هیچ پلیدی نگردی. طواف که می کنی بخوانش او واولیائش را.

طواف اول : یا الله. خدایا تو خود توحید را به ما بیاموز.

طواف دوم : یا محمد. محمدا، شفیعمان باش به دنیا.

طواف سوم : یا علی. آیا شود که در جمع شیعیانت باشیم ؟

طواف چهارم : یا فاطمه. زنانمان را زینبی، مردانمان را حسینی کن، که تو مادر آزادگانی.

طواف پنجم : یا حسن. مبارزه باصلح و سکوت را تو خود به ما بیاموز.

 

طواف ششم : یا حسین. و تو ای محب حسین، آنهنگام است که حسین را خواهی دید در طواف : حسینا " باز که هنگامه بر انگیختی " عجبا جامه احرام به خون شسته ای ؟ حسین را خواهی دید که ندا میدهد: " هل من ناصر ینصرنی ". که ای قوم به حج رفته در گرداب های خود پرستی غرق گشته اید، نه در طواف خدا پرستی. رویای نبی صادقه است، منبر پیامبر اریکه بوزینگان شد، آتش کفر از زیر خاکستر ظاهر سازی و نفاق، زبانه کشید. قلاده دنیا بر گردن هاتان، سر رشته آن در دست شیطان است.

فرصت طلبان ابن الوقت، ذی الحجه را بهانه کردند که موسم حج است. گویی فراموش کرده اند هر روز عاشوراست، در حج نیز باید کربلائی بود. اینان نیایش که می کنند نمایش است. دعا که میکنند ادعاست یا ادا. نمی بینند کعبه به طواف امام می آید و حجر الاسود با امام بیعتی دیرینه دارد.

آیا پنداشته اید اگر بگوئید ایمان آوردیم هیچ آزموده نخواهید شد ؟

ایجا در طواف خانه خارج از طواف مشو، نیمه تمامش مگذار، اما آنجا در صحرای کرب و بلا، نیمه شبی، در دل تاریکی، میان خیمه ای ، عهد بر می دارند، بیعت می شکنند و تو می مانی و اختیارت. یا می مانی و به قصد قربت در بزمی عاشقانه، سینه آماج تیر خصم می کنی و سر می بازی، یا می روی و در صحرای بی نام ونشان دنیا گم می شوی.

آری حسین را خواهی دید که امت جفا پیشه را در تظاهر ایشان به عبودیت تنها می گذارد و می رود. رسم روزگار چنین است که تیغ ها به طواف مردان خدا در آیند تا بار دیگر آدم قربانی شود و آدمیت زاده.

طواف که تمام شد، پا جای پای ابراهیم بگذار. در مقام ابراهیم، رو به سوی خانه خدا، نماز بگذار. ابراهیم وار در آتش درآ.اسمائیل به قربانگاه ببر. تبر در دست، شور در سر، نور در دل، به سوی بت خانه ها روانه شو، ویران کن تا در گلستان توحید در آیی. اینک هم پیمان با خدا، هم گام با ابراهیم، کعبه دل بنا کن، طواف کن بر گردش تا ابد و بخوان به حج امت را.

پس از آن نوبت سعی است، هفت بار میان صفا و مروه.

هاجر باش، تسلیم ودیگر هیچ. هر جا سخن از جانب اوست چه جای تأویل و توجیه که این بیابان دره مرگ است، سوزان و بی آب و علف، کودکم شیر خوار است و من کنیزی سیاه در بیابانی لم یزرع تنها.

هاجر باش. در بیابانهای خشک دنیا، دل یه کدامین سراب خوش داشته ای ؟ روزی خویش از چاه های خشک دنیا طلب کرده ای؟ مفهوم توکل هیچ فهم کرده ای ؟ فراموش کرده ای چشمه های جوشان لطف و کرمش را زیر پای اسمائیل وجود ؟

هاجر باش. چه نشسته ای ؟ به انتظار معجزه، مائده آسمانی، دستی از غیب ؟ توکل ، نیاز بر نیاورد، حرکت اگر نکنی برکت نمی دهندت. پس از سعی آب می دهندت حتی به معجزه. مومن ، امیدوار، بی چیز ، بی کس، غریب، خستگی نا پذیر،مصمم، متکی بر خود، به پای اراده دست اندیشه، سعی کن برای معاش، نیاز، لذت، علم، اقتصاد، صنعت و قدرت. همه زن، مرد، مردم.

میان صفا و مروه جائیست که هاجر سیراب شد. او وکودکش. تو نیز سعی اگر کنی با صفا باشی، زینب راخواهی دید. ایستاده و صحرای کربلا را نظاره می کند که کودکان تشنه اند. کاش اینجا هم ، قطره بارانی، چشمه جوشانی زیر پای طفلی شش ماهه، معجزه ای عطش سوز در میان باشد. اما نه، هیچ نیست اینجا فقط تشنگیست. تشنگیست که معجزه می کند. اینان تشنه، اسیر، غمدیده از مصیبت برادر، پسر پیامبر، دلخسته از امت پیامبر، جز زیبائی نمی بینند. اینانند معجزه خلقت، تفسیر " انی اعلم ما لا تعلمون " .

مگر نه اینست که این تشنگان، سیراب ترین مردمان از جام وصال دوست بودند؟

مگر نه اینست که سیراب شدن به دست زهرای محمد بسی شیرین تر است ؟

" آب کم جو تشنگی آور به دست " که سیراب خواهی شد به دستان ساقی کوثر .

مگر نه اینست که " از خداجوئیم توفیق ادب ". ادب آنجا، از سقّای کربلا خواهی آموخت. لبهای تشنه ات اگر شرم کرد از چشمان کودکان حسین و تر نشد حتی، مَحرم خانه

می شوی، پسر فاطمه. چشم میدهی و نظر به روی دل آرای فاطمه می گشایی. دست فدا می کنی که میراث این خاندان دست های خیبریست.

در بر مادر عاقبت، سر و دست می بازی به رسم ادب. شور شهادت ببین چگونه مستان بی باده را، تشنه لب، دست افشان کرده است. آری دریادلان آیین ما تشنه لب، در میان دریا، سر در دامان مولای خویش به لقاءالله می پیوندند.

و تو ای پسر فاطمه، علمدار قافله، پس از تودیگر حسین، یاری اندر کس نمی بیند. خیمه های بی عمود در آتش کفر و کینه زشت خویان تاریخ خواهد سوخت. آنجا که قامت بلند بالای مردان خدا، زخم خورده عمود آهنین، زیر سم اسبان است، دختر رسول نیز، هدف سنگ خیانت است و رخ کودکان حسین سرخ از سیلی نامرد.

احد را هم خواهی دید.

 آنجا که دل به دنیا و غنائم آن خوش داشتی و اطاعت رسول را وا نهادی بدان که فاجعه ای در راه است به تلخی احد.

سر سلسله رزم آوران احد، حمزه است و احد تجلّی گاه عشق حمزه. پیامبر گویا، آن زمان خواهر حمزه را به اصحاب سفارش می کرده است. خواهر است دیگر، خدا می داند پیکر صد چاک برادر با دلش چه می کند. " برادر رابگذارید نبیند، نگذارید ببیند. خواهر را ببرید جائی دیگر، از احد دورش کنید، بدن برادر آخر، قطعه قطعه شده ".

آیا حسین را به یاد می آوری؟ آری در احد هم.

پیکر حسین نیز پنهان بود، در کربلا، درون گودالی، در پس تیر و خنجرها. زینب اما، عاقبت یافت پیکر برادر را. به سوی آسمانش گرفت و زمزمه کرد : " و تقبل منّا هذه القلیل ". خداوندا، زینب کیست ؟

او خواهریست از جنس برادر، دختریست بر دامان علی، دست پرورده زهرا. و اکنون جلو دار لشکر حسین، پیامبر عاشورا، نماینده کربلا. اسیری که طنین فریادهای پر غرورش، پایه های محکم ترین دژهای ظلم وجور را در کل زمان وکل مکان به لرزه می افکند. عارفی واصل که رگ های گردن برادر را بوسید. همو که مردان بی صفت پیش پای عزتش زانو زدند. مردان مرد آئین ما با بدرقه مهر آمیز او رهسپار حماسه شدند و او به تماشا نشست و جز زیبائی ندید و آنگاه خود حماسه ای دیگر آفرید. او به رسم مادر در کوی، رسوا می کند باطل را در کاخ، به آهنگ صدای پدر سخن می گوید و به گونه برادر می جنگد، در راه دین جدش رسول خدا.

زینب را هم از کربلا بردند، اما به تازیانه.

آنهنگام که به سنت ابراهیم،حج کردی، در کسوت سربازی از جبهه ابراهیم، سلاح جمره بردار بر سپاه شیطان بتاز، شعله خشم بیافروز، خرمن دشمن بسوز.

اما تو ای حاجی فراموش مکن، رمی جمره جز " حرب لمن حاربکم " نیست. رمی بدون حسین بازی کودکانه ایست با شیطان. آنجا نیّت کن " رمی می کنم با البرائة من اعدائکم و الناصبین لکم الحرب و باالبرائة من اشیائهم و اتبائهم ". آنگاه که سنگ زدی شیطان را، دورش کردی از خود، پناه بردی به خدا، بخوان "رزقنی برائة من اعدائکم " و اینگونه بخواه : خدایا سنگ های انتفاضه مظلومان جهان را بر سر فرعونیان چونان " حجارة من سجّیل " هلاک کننده گردان. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 11:0 |

 

بسم الله المنتقم الجبارین

 

 

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای ...

 

...عقده های چرکین اسرائیل سر باز کرده. نقشه ای که چند ماه بعد قرار بود اجرا شود، حالا که فرصتی دست داد کمی زودتر عملی می شود . لبنان را امانی از باران بی امان موشک ها نیست . 20 روز است که تجاوزات ادامه دارد و هر روز بر شدت حملات تاکید می شود . هدف نابودی کامل لبنان است، با همه کودکانش، یک نسل کشی تمام عیار.

سکوتی مرگ بار دهکده جهانی را فرا گرفته، خوابشان برده یا خود را به خواب زده اند نمی دانم. اما این را می دانم هرگز ناله های کودک لبنانی، آنکه خود را به خواب زده را بیدار نخواهد کرد. وقتی مردند اما، بیدار خواهند شد۱.

 

یهود در چرت های کوتاه خود هم ، رویای سواحل سپید مدیترانه و جونیه زیبا را می بیند و برای درخت های زیتون و درآمد توریستی نقشه می کشد. مسیحیت ، چشمان وارفته اش را به دنیا بسته ، به کنج کلیسایی خزیده و ملودی خواب آورش را می نوازد. البته همان به که حرفی نمی زنند، لابد خواهند گفت : گونه دیگرتان را هم پیشکش کنید.

و اسلام ....

مسلمین را، امت پیامبر را چه می شود نمی دانم. اما گمانم مشکل از غدیر شروع شد . وقتی علی خانه نشین شد، می شد حدس زد چند سالی بعد خانه شیعه و سنی را بر سرش آوار خواهند کرد.

سران عرب که از فرط زیاده خوری همگی شخصیت های برجسته امت اسلامند، حمیّت عربی را فراموش کرده اند حتی از نوع جاهلی اش را. عرب دیگر به اسلام که سهل است به ناسیونالیسم عربی هم پایبند نیست. ( مگر نه اینست که سنی لبنانی تحت نظر وهابیّت سعودیست ؟ )

رایس هر روز زشت تر از دیروز می شود، بوش احمق تر. اولمرت هم که تازه شروع کرده.اما خوب پیش رفته، چه بسا در این مدت رکورد شارون را هم شکسته باشد.

از دیگران هم توقعی نداشته باش که نا امیدت می کنند. نشست ها از رم تا ژنو عرصه ای برای قدرت نمائی واشنگتن اند. وتو حقیست متعلق به ناحقان و سازمان ملل در نقش هویج عرصه بین الملل همچنان مضحکانه با جدیت تمام ایفای نقش می کند.

در این میان اما من به چشم خود دیدم مردی را که فریاد میزد :

 

والله فوالله ، اسرائیل اوهن من بیت العنکبوت

 

 با خود گفتم :

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای                                     

به کرنش نیفتد ولی خدای

آری. بگذار او را ولی خدا بنامم. مردی که کافر شد به طاغوت مومن بالله، مستمسک به عروة الوثقی که انفصامی در آن نیست.

اینان استشهاد را از مولایشان در لیلة المبیت آموختند.

این روز ها هم که هر روزش عاشوراست و لبنان کربلا، او حسین را دارد، تو بگو دیگر چه ندارد.

اینبار نیز فرزندان حیدر به مدد مولا علی خیبر را بر می افکنند. یقین دارم.

 

*******

 

1- مردم خوابند، وقتی مردند بیدار می شوند. حضرت رسول صلوات الله علیه

 

 

دو تا مسئله هس که خیلیییییییییییییییی دوس دارم بدونم :

1- حسن عباسی کجاس و چی کار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( آخه خیلی چریک بازی در میاورد. اگه در این زمینه اطلاعاتی دارین به من منتقل کنید)

2- فیدل کاسترو چرا هیچی نمی گه ؟؟؟؟؟

 

                                                       *******

 

یه روش اختراع کردم واسه اخبار دیدن به این شرحه :

ابتدا تلویزیون را روشن می کنید، شبکه خبر. سپس  صدای آنرا از حد معمول کمی زیاد تر کرده، به اتاق خود می روید و از همان جا اخبار را دنبال می کنید. می توانید مطمئن باشید نتایج دیدن اخبار در این روز ها که عبارت است از : گرفتگی گلو، ریش شدن دل، سست شدن تمام بدن ، بغض ناگهانی، خرد شدن اعصاب ، نا امیدی از جهان و ما فیها و... تا حدودی و نه کامل تعدیل خواهد شد.

هر گاه هم که شنیدید از سید حسن نصر الله صحبتی شد می دوویین میاین جلو تلویزیون تا روی ماهشو ببینید و نیرو بگیرید.                                           

                                      

                                         

            

*****

 

 

اگه گفتید این روز ها انسان یاد کدوم شهید از شهیدای ایران می افته ؟ من بگم ؟

دکتر مصطفی چمران .

واقعا اگر چمران ، امام موسی صدر ، احمد متوسلیان و بسیاری دیگه نبودن الان لبنان گرفتار جنگ نبود، چون در اون صورت لبنانی وجود نداشت که بخواد جنگی توش باشه، شاید ما بهش می گفتیم لبنان اِشغالی.

اگه اونا نبودن ، اگه انقلاب ایران نبود و اگه شیعه نبود .

 

                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 16:50 |

 

به نام خدا

 

ازت بدم میاد ، پیشم نیا .....

 

پا به هر کوی و برزن این شهر خراب شده که می گذارم ، هستند . گروهی ، گاهی هم تنها ، سر تمام کوچه ها می توانی پیدایشان کنی . بدترین موجودات این شهر اند . نه انسانیت می دانند و نه هیچ چیز دیگر ، قصدشان فقط مزاحمت است . نمی دانم چه چیز در انسان ها می بینند که هوس می کنند نزدیکشان شوند و .....

بیشتر شبها را برای جولان دادن در کوچه ها و خیابان ها انتخاب می کنند ، علتش هم معلوم است دیگر ، هوا تاریک است و....گویی هر روز هم بر تعدادشان افزوده می شود .

 اصلا هم برایشان مهم نیست طرف مقابلشان کیست اصلا.

نمی فهمند یک خانم متشخص (   ) در حال عبور است ، حد اقل با او کاری نداشته باشند ، بروند سراغ کسانی که بهشان پا می دهند ، یا چه می دانم هر کس دیگر غیر از یک خانم متشخص . گفتم که هیچ چیز سرشان نمی شود ، شعور انسانی ندارند .

اگر جای مسئولین بودم ، جمعشان می کردم و می دادم با گیوتین سر همشان را بزنند ، جسد های بد بو شان را هم می ریختم جلو سگ ها ، تا دیگر آنها باشند مزاحم دختر های مردم نشوند . بعضی هاشان چه هیکلی هم به هم زده اند ، شده اند یک پا غول بیابونی .

به چشمان هیچ کدام از آنها نمی توانم نگاه کنم ، شرارت ازشان می بارد ، انسان مور مورش می شود . نگاه کردن به حرکاتشان به نظر من کراهت دارد، حالم را به هم می زند ، حتی شنیدن صدایشان برایم غیر قابل تحمل است ، دیوانه کننده. وقتی یکی از آنها را از دور می بینم ، راهم را کج می کنم . حتی بارها شده راهم را دور تر کرده ام، اما هرگز حاضر نشده ام از جلوی یکی از آنها رد شوم . امشب یکی شان جلو در خانه مان بود ،مجبور شدم آنقدر صبر کنم تا راهش را بگیرد و برود . یکبار یکیشان بنا گذاشت به دنبال کردنم ، چرایش را نمی دانم ، دیوانه شده بود ، شب بود ، هیچ کس هم در خیابان نبود ، ترس تمام وجودم را برداشته بود ، تمام راه را تا خانه دویدم ، فقط خدا می داند بر من چه گذشت .

پدرم می گوید : زهرا بابا اینطوری که نمی شود ، این مسئله برایت مشکل ساز خواهد شد ، کار یک بار اتفاق می افتد ، برو پیش روانشناس.

 می گویم : پدر من ، خودم یک بار مراحل درمان ترس از گربه را در یک کتاب روانشناسی خوانده ام ، خانمی بود مثل من از گربه می ترسید ، اولا که 22 جلسه چند ساعته طول کشیده بود تا بهبود کامل حاصل شود ثانیا جلسه اول هم باید یک فیلم 20 دقیقه ای از حرکات یک گربه را تا آخر تماشا می کرد . من توانائی انجام مرحله اول را هم در خود نمی بینم چه برسد به مراحل بعدی. فیلم گربه که سهل است ، کارتون گربه را هم نمی توانم نگاه کنم . کارتون گربه های اشرافی را هیچ وقت نتوانستم ببینم پدر جان .

تازه، مرحله آخر بغل کردن گربه بود ، من حاضرم یک قورباغه را بغل کنم  یک گربه را بغل نکنم......

 ( خواستم بگم بمیرم ولی گربه بغل نکنم، یادم افتاد  حضرت امیر فرمودن :لا تتمنًّ الموتَ إِلّا بشرطٍ وَثیقشٍ ، هرگز آرزوی مرگ نکن جز آنکه بدانی از نجات یافتگانی۱. منم گفتم چشم . البته موضوع قورباغه رو جدی نگیرید چون از اونم بدم میاد، همین طوری گفتم جنسم جور شه )

 

                                                                  ******

 

البته حضرت امیر این را هم فرموده که " اِذا هبتَ امراً فَقَع فیه ، فإنََّ شدَّةَ توقّّته أعظمُ ممّا تخافُ منه . هنگامی که از چیزی می ترسی خود را در آن بیفکن زیرا گاهی ترسیدن از چیزی، از خود آن سخت تر است. " ۲

اما چه کنم که نمی شه، حتی چند بار هم که گربه ها سعی کردند خودشان را بر من بیفکنند وقتی با هوارهای بی امان من مواجه شدند ، ترجیح دادند محل را به سرعت ترک کنند.

 

1- نامه 69، نامه به حارث همدانی ، نهج البلاغه ترجمه دشتی

2- حکمت 175 ، نهج البلاغه ترجمه دشتی

                                               

******

 

عزیزانی که کامنت می گذارند ( خصوصا ساره خانم عشق جک جونور ) از نوشتن هرگونه  " گربه که ترس نداره  " ، "اِوااااا گربه به این نازی وملوسی "، " گربه موجود مامانی " و..... خودداری فرمایند. چون گربه هیولاترین هیولای جهان است و این در تناقض آشکار است با ملوس و ناز بودن . مرسی.

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 8:25 |