تبليغاتX
دنیای سه خواهر

 

 

سلام

دیگه حرفی نمیمونه که!

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 12:14 |

 

 

شهرنشینی و شهادت

دیده‌اید بعضی‌ از این شهرستانی‌ها چقدر باصفا هستند؟ مخصوصاً آنهایی که توی شهرهای کوچک زندگی می‌کنند و مخصوصاًتر آنهایی که از تهران دورتر هستند! چند رو پیش با یکی‌شان برخورد داشتیم. اهل یکی از شهرهای کوچک استان فارس بود و دانشجوی دانشگاه شیراز. یک ترم صفری من‌را با این سنم کلاً خجلت‌زده کرد. فسقل‌بچه چطور می‌توانست انقدر از خودگذشته باشد؟!

دوستم (این خانومه) می‌گفت چون توی کانون شهید و شهادت (یا یک اسمی شبیه این) فعالیت می‌کند اینطوری شده.، این‌هایی که روی سیره شهدا و کلاً مفهوم شهادت فکر و کار می‌کنند خودشان هم کم‌کم این‌مدلی می‌شوند. من ولی می‌گفتم محیط زندگی‌ مهم است. این بچه شهرستانی‌های مذهبی غالباً یک صفای غریبی دارند توی وجودشان.

شهر نه به‌معنای جائی که شهرداری دارد، بلکه جائی که فرهنگ شهرنشینی به معنای مدرن آن بر روابط آدم‌ها حاکم می‌شود، این صفا را می‌کشد. در ایران یکی دوتا شهر بیشتر با این تعریف نداریم، که آن‌هم در سال‌های اخیر به مفهوم واقعی شهر رسیده‌اند. شهر با این تعریف جایگاه فرد‌گرائی و عقلانیت(بامفهوم غربی‌اش) است. آنجا برای شهروندان آنچه مهم است فقط گلیمی است که باید از آب بیرون کشیده شود. روان‌شناسی مبتنی بر فرهنگ شهر به‌ آدم‌های باصفا می‌گوید شخصیت قربانی و جامعه‌شناسی برچسب عدم‌عقلانیت یه کارهایشان می‌زند. و تازه این تعبیر علمی و تبعاً مودبانه‌اش است. مردم شهرنشین، به کسی که فقط برای خدا کار کند(چون به ظاهر بنظر می‌رسد برای هیچ کس(!) کار نمی‌کند) اهل حساب و کتاب‌های روزمره نباشد، معیار ارزیابی امورش، منفعت‌های خصوصی‌‌اش نباشد، برای کوچک‌ترین حرکت‌اش یک هدف شخص‌محورانه نداشته‌باشد، می‌گویند مشنگ و ... و ... و از همه بدتر می‌گویند بچه‌شهرستانی.

زندگی در شهر قساوت‌قلب می‌آورد. همین که پشت چراغ‌قرمز شیشه را باید بالا ببری تا از اصرار باند(!) کودکان خیابانی در امان بمانی، همین که باید فاصله‌ات را با همسایه‌ات مدام حفظ کنی، همین که مجبوری در مقابل فساد سکوت کنی، چون هم مطمئنی نتیجه ندارد و خودت به خطر می‌افتی، همین که خودت هم چشم باز می‌کنی می‌بینی در دام تبلیغات و تجمل و مصرف که توی شهر معمول است گیر کرده‌ای. این‌ها کم چیزی است مگر؟!  

به دوستم می‌گفتم توی ناخودآگاه ما شهری‌ها یک چیزی شکل گرفته که اگر دویست‌سال هم توی کانون شهادت فعالیت کنیم و دویست دوره کتاب‌های سیره شهدا بخوانیم درست‌بشو نیست. وقتی ابتدائی‌ترین فاکتورهای اخلاقی لازمه یک فعل در کسی می‌میرد چقدر محتمل است آن فرد دوباره آن فاکتورها را زنده کند و تازه فاکتورهای اعتقادی و معنوی‌اش را هم بدست بیاورد؟

 

+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 10:23 |

 

 مدیتیشن به صرف عرق‌نعناع

 

محتوای اخراجی‌ها یک چیزی است در حد چارچنگولی یا حداکثر کلاهی برای باران. به لحاظ صورت هم یک چیزی است در حد فستیوال بازیگران حال حاضر سینمای ایران. من مانده‌ام برای اخراجی‌های3 دیگر کی را می‌خواهند بیاورند؟ آها مهران مدیری.

شنیده‌اید که وقتی انسان به اوج خنده می‌رسد انگار مدیتیشن کرده؟ برای ما که به ترک دیوار می‌گوئیم به‌به چه موضوع خنده‌داری، هاها، اخراجی‌ها یعنی اوج خنده، یعنی همان مدیتیشن.

البته بعضی‌جاهایش من احساس می‌کردم نیاز فوری دارم به عرق‌نعناع. مثلاً آن‌جائی که اسراء به "لیلی لیلی دوست دارم خیلی" واکنش نشان می‌دادند. این فیلم همه مفاهیم را به نازل‌ترین نقطه ممکن‌اش تقلیل داد. عرق نعناع‌ی من کو؟

در همسایگی ما کلی آزاده زندگی می‌کند. هرجا اینها جمع‌اند، می‌شود شب خاطره، یادمان اسارت. جالب اینجاست از  کتک‌خوردن‌هاشان می‌گویند و کرت‌کرت می‌خندند!  شب عیدی که همگی‌شان آمده بودند خانه ما، یکی‌شان می‌گفت تو اسارت، یکی از اسراء که کنگ‌فو بلد بوده برای بقیه کلاس آموزش کنگ‌فو می‌گذارد. حالا با چه بدبختی‌اى، داستانى است براى خودش.

اگر اینجا کره بود، الان تمام همسایه‌های ما، هر کدام جومونگی شده بودند برای خودشان.

 

 بيست قدم تا فنا

بیست داستان مردی است که به وسواس فکری‌ـ‌عملی دجار است. و چه خوب نشان می‌دهد که امروز همین ناهنجاری‌هاست که آدم‌ها را از پا در‌می‌آورد. من با این آگاهی حداقلی‌ام وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم تمام ناهنجاری‌ها دقیقا از جائی که دین و احکام‌اش فراموش می‌شود، آغاز می‌شود.

یک طنز لطیفی هم دارد این فیلم که من به صدتا اخراجی‌ها ترجیح‌اش می‌دهم. مدیتیشن هم نخواستیم. آنجایی که حبیب رضایی یادش می‌رود پاهایش را دراز کند چون عادت کرده از بی‌جایی توی ماشین بخوابد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

مسئله زن اینجا هم مطرح می‌شود. من به خانم طبیب زاده، رئیس مرکز زنان و خانواده ریاست جمهوری پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینند. ببینند زنی که می زند و شوهرش بی‌خبر می‌میرد و چون پیش‌بینی نمی‌کرده حالا هیچ توانایی خاصی برای نان‌درآوردن ندارد، مجبور است چه‌طوری خرج بچه‌اش را بدهد. آخر چند روز پیش خانم آمده بودند برنامه روز‌از نو می‌گفتند من مخالف آژانس بانوان هستم. بروند این فیلم را ببینند تا بدانند برای چنین زنانی تو آژانس کار کردن یعنی حداقل آقای خودت، نوکر خودت. 

این مدل‌ فیلم‌های مربوط به ناهنجاری‌های روانی چقدر دارد زیاد می‌شود. تو واقعیت که البته سرعت‌اش بیش‌تر از این حرف‌هاست. همین امروز با یک مورد اختلال حاد برخورد کردم، بعد از یک الحمدالله‌رب‌العالمین غلیظ، گفتم بحق الا اِلا الله تصیر الامور، اللهم استودعک نفسی و روحی و مالی و اولادی و جمیع ما انعمت علیّ فی الدین و الدنیا والاخره.  

 
+ نوشته شده توسط زهرا قدیانی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 22:41 |